از فرامینِ در تنهایی (۱۴) - گفتن

گفتن

λεγειν

دوست‌داشتن و دل‌بسته‌گی و در معنای غاییِ آنْ «عشق» مثلِ ریشه‌دواندنِ درختان است. یک درخت در ابتدا -چه دانه باشد و چه نهال- در اوجِ بی‌ربطی و استقلالِ از خاک قرار دارد. امّا وقتی آن دانه یا نهال در مجاورتِ خاک، خاکِ مستعد و مرطوب و پذیرا قرار می‌گیرد، تدریجاً ریشه می‌دواند و ربط و بستش را بیش‌تر و بیش‌تر می‌کند. اگر دانه باشد سر می‌زند از خاک و کم‌کم ساقه‌ای و برگی و باری و اگر نهال باشد هم یواش‌یواش جان می‌گیرد و ساقه‌اش را محکم می‌کند روی ریشه‌اش. آن‌هایی که نهال‌ کاشته‌اند می‌دانند که تا مدت‌ها نهال را به چوبی محکم و منوط می‌کنند تا کج نشود و نشکند. بعد که نهالْ ریشه دواند و با محیطِ جدیدش سازگاری پیدا کرد، آن چوب اعرابش را از دست می‌دهد و نهال می‌تواند روی پای خودش بایستد.

عشق ریشه‌ای‌ست که آدم‌ها در هم می‌دوانند. هرروزی که در هوای عشق شب می‌شود، یک‌روز به عمرِ درختِ عشق می‌افزاید و تاری به تارهای ریشه‌های دوانده‌‌شده در خاک. عشق هرروز ریشه می‌دواند و ریشه می‌دواند. آن‌قدر که ساقه محکم شود و نهالْ درخت و درخت، پُربار و برگ و استوار و عظیم.

درختِ عشق مراقبت می‌خواهد و صبر. اساساً هر درختی در عالَم مراقبت می‌خواهد. خاصّه درخت‌های غیرِهرز و محصول‌دار. آن‌ها که درخت‌کاری را تجربه کرده‌اند می‌دانند که این حرف یعنی چه. مثلاً یک نهالِ پرتقال -که از زودمحصول‌ده‌ترین درخت‌هاست- هم لااقل چهارپنج‌سال صبر و مراقبت می‌خواهد تا به محصول و میوه بنشیند. ضمنِ این‌که درخت، در همه‌ی آن سال‌های ابتدایی هم درخت است، امّا آن‌چیزی که بعد از سال‌های ابتدایی می‌شود، چیزِ دیگری‌ست. درختِ عشق، بعد از مراقبت‌هایی ابتدایی، درختِ جان‌گرفته‌ی به‌محصول‌نشسته‌ی مستقلّی می‌‌شود که دیگر گزندها و بادها نمی‌توانند به راحتی سستش کنند و بشکنندش. درختْ تن‌مند که شود، سینه‌اش ستبر می‌شود مقابلِ طوفان‌ها و وقایع و جالب این‌جاست که از آن پس، هر امتحان و ابتلایی می‌تواند سربلندتر و محکم‌ترش کند. چه‌را که تجربه‌دار شده و یاد گرفته که از خودش مراقبت کند. این رازِ هستی‌ست و گمان می‌کنم عشق این‌گونه ماجرایی‌است.

امّا خارق‌العاده‌ترین و دردناک‌ترین قسمتِ ماجرا قطعِ درخت است. در هیچ کجای عالَم، هیچ نجّار و چوب‌فروشی سعی نمی‌کند درخت را از ریشه درآورد. برای این‌که نمی‌تواند! درآوردنِ یک درخت از ریشه از سخت‌ترین کارهای عالَم است، چون آن‌قدر این درخت گره‌به‌گره ریشه دوانده و تاریده است در دلِ خاک که هیچ بازویی را یارای درآوردنِ آن نیست. مگر تقدیرِ خدا سیلی بفرستد و رانشی و چه شود که درختی از ریشه دربیاید. انسان‌ها امّا برای قطعِ درخت سراغِ ریشه نمی‌روند و از بُن ارّه‌اش می‌کنند و چه تلخ و دردناک است این صحنه. هرکس قطعِ یک درخت را دیده باشد تصدیق می‌کند که صحنه‌ی دردناکی‌ست. آن صدای ناله‌واری که از جانِ چوبینِ درخت درمی‌آید، اکراه و استصعابی دارد که قلبِ آدم را به درد می‌آورد. عشقْ یک هم‌چه وضعیتی دارد. وقتی بخواهی یا بخواهد یا بخواهند که قطعش کنند، درد دارد و این درد می‌پیچد به همه‌ی جانت. درآوردنِ درخت از ریشه ممکن نیست و قطعِ درخت از بن اتفاقِ دردناکی‌ست که خاطره‌ها و ریشه‌ها را باقی می‌گذارد در آدم‌ها و ریشه‌ی بی‌ساقه تلخ است. هم‌آن‌جور که ساقه‌ی بی‌ریشه هم.

گاهی گل‌دانی را از پای پنجره برمی‌داریم و می‌گذاریم جایی دیگر، این جابه‎جاییِ یک گل‌دان است. گاهی نهالی را در خاکی غیرِمستعد می‌کاریم و چشم‌برهم‌زدنی خشک می‌شود، این خشک‌شدنِ نهالی سُست در خاکی خشک و غیرِمستعد است. گاهی باد و طوفان‌های اول کارِ نهال را می‌سازند و می‌شکنندش، این بی‌مراقبتی‌های ابتدایی‌ست. امّا اگر نهال جان بگیرد و ریشه بدواند در خاک و ساقه‌اش سفت شود و تن‌مند و جسیم و عظیم، دیگر نمی‌شود بی‌درد و جان‌کندن و مُردن، آن درخت را از خاک، از ریشه‌اش، از حتا بُنه‌اش جدا کرد. عشق هم‌چه سازوکاری دارد و طرفین چنین وضعیتی. با بیتِ «عشق بر شانه‌ی هم چیدنِ چندین سنگ است/ گاه می‌ماند و ناگاه به‌هم می‌ریزد»۱ مخالفم. نه این‌که غلط باشد، امّا این حرف متعلق است به روز و ماه و سال‌های ابتداییِ درختِ عشق که مراقبت می‌خواهد و نگاه‌بانی و چوب‌حمائل‌کردن و رسیده‌گی. جان که بگیرد عشق، ریشه‌ها کارشان آغاز می‌شود و از اصلی‌ترین کارهای ریشه‌ها نگه‌داریِ ساقه است. در این مقطع عشق دیگر چند سنگِ روی هم چیده‌شده یا ظرفِ بلورینِ روی میزی با پایه‌های نامتوازن بر بستری از گسلِ فعّال۲ نیست. عشق از یک جایی به بعد ثبات است. البته که هیچ درختِ محصول‌دِهی نیست در عالَم که آب و آفتاب و مراقبت نخواهد. باران‌ها آبش می‌دهند به فضلِ خدا و خورشید نورش آن عشقی که پا گرفته باشد را. وظیفه‌ی ما آدم‌ها در قبالِ عشق و در ماجرای عشق این است که به ریشه‌ها فکر کنیم و با غرّشِ طوفان‌ها دل نبازیم و گمان مبریم که عشق یک اشتباهِ یک‌شبه‌ اتفاق‌افتاده‌ی در مسیری رو به زوال و محتوم به شکست است و چون تقدیر بر جدایی‌ست، پس نسبت به آن منفعل باشیم و اهلِ مسامحه و به نوعی فصل‌پذیر و تسلیم در مقابلِ بی‌همی و جدایی. عشق را باید ایستاده‌گی کرد و مقاومت و صبر. بی‌پای‌مردی و خواستن و حرارت که نمی‌شود درخت ماند در این روزگارِ رنگارنگِ هیجان‌زده‌ی عجولِ ایمان‌مُرده‌ی بی‌غیرت. باید برگردیم به ریشه‌ها. زمینْ بی‌درخت عاقبتی جز فنا و نابودی نخواهد داشت. پس خوشا عشق و خوشا عاشقانی که پای‌مردند و پی‌گیر و ریشه‌دار و وصل‌خواه.

۱. بیتی از «فاضل نظری».
۲. مضمونِ جمله‌ای از فاضل نظریِ عزیز و ارج‌مند که در برنامه‌ای تلویزیونی شنیدم.
نوشته شده در یکشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۱ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |