چه‌را این‌قدر دیر؟ - گفتن

گفتن

λεγειν

تصاویری از فیلمِ پرسه در مه

یکّه و تنها در یک غروبِ نم‌ناک و روبه‌بهار از اسفندِ ۸۹ رفته‌ای نشسته‌ای کنجِ سالنِ شهرِ فرنگِ پردیسِ سینماییِ آزادی و چشم دوخته‌ای به فیلمی که با نریشن/ منولوگ آغاز می‌شود و یادت می‌آید که چه‌قدر دوست داشته‌ای همیشه فیلمی را ببینی که با نریشن/ منولوگ آغاز می‌شود و شهاب حسینی سولیلوگ است و یادت می‌آید که چه‌قدر صدایش را دوست داشته‌ای همیشه و یادِ فکری می‌افتی که بعد از مصاحبه با حسین مهکام به ذهنت رسیده و برای این‌که چیزِ بیش‌تری از جمله‌های ظاهراًفلسفیِ ابتدای فیلم را از دست ندهی، افکارت را رها می‌کنی و گوش می‌سپاری به حرف‌های حسینی.

ذرّه‌ذرّه‌ی فیلم دارد می‌نشیند به جانت. پیانو را همیشه دوست‌تر داشته‌ای از هر سازِ دیگری و مناسب‌ترش دانسته‌ای برای موسیقی‌ِ متنِ فیلم و حالا داری فیلمی با این مختصات می‌بینی. سینمای دیالوگ و منولوگ را از سینمای فُرم‌گرا بیش‌تر می‌پسندیده‌ای و این فیلم انگار یک چنین فضایی دارد. شهاب حسینی را که دیگر هیچ، آن‌قدر دوستش داری که اگر «حوالیِ اتوبان» و «آناهیتا» هم بازی کند، می‌روی و باز داغ‌داغ روی پرده می‌بینی هبوطش را! جمله‌های فلسفیِ فیلم سرِ شوقت می‌آورند. خضوعیِ‌ابیانه ساختارشکنی می‌کند در فیلم‌برداری و از ریتمِ فیلم هم که نگو و نپرس و واقعاً «ما أدریک ما ریتمِ فیلم؟» که آن‌قدر خوب پیش می‌رود که نَفَسَت را در سینه حبس کرده و هیچ از جایت تکان نمی‌خوری. پیانوی حامد ثابت می‌بَرَدَت به کارهای یان تی‌یرسن و فیلم‌برداریِ خاصِّ ابیانه هم یادِ ویدئوهای تورهای او و گروهش می‌اندازدت و حتا مدلِ موی حسینی هم و برای یک کشته‌ی اَمیلی و مُرده‌ی تی‌یرسن چه اتفاقی به‌تر از این که دارد یک فیلم به زبانِ مادری‌اش در آن فضاها می‌بیند؟

در هم‌این لذائذ مغروقی که کم‌کم شباهت‌هایی بینِ شخصیتِ «امین» و خودت پیدا می‌کنی و هرچه که فیلم جلوتر می‌رود این احساس بیش‌تر می‌شود و اواخرِ فیلم هم انگار آینده‌ی نیامده‌ی توست و چه‌قدر که همه‌ی این فیلم را دوست داری و از آن بیش‌تر پایانش را هم.

حالا چنددقیقه‌ای‌ست که فیلم تمام شده و سالن تقریباً خالی‌ست و چراغ‌ها روشنند و نگاه‌های مأمورینِ سالن روی تو سنگینی می‌کند. بندِ کوله را یک‌وری می‌اندازی و قوّتت را جمع می‌کنی در نوکِ پاهایت و از ردیف و سالن و بعدتر سینما می‌زنی بیرون. دوباره از درِ جلوییِ پردیس وارد می‌شوی تا برای سانسِ بعدی هم بلیط بگیری و این‌بار بنشینی و فقط فیلم را ببینی و به لذت‌هایت فکر نکنی که متصدّیِ بلیط می‌گوید ام‌روز دیگر سانس ندارد و تو یک «اِااا»ی بلند می‌گویی و سُست می‌شوی و ناامید. گوشی را از جیبت درمی‌آوری و پیامکی می‌زنی به حسینی و از بازی‌اش و کُلاً فیلم تعریف می‌کنی و برعکسِ اغلبِ مواقع، فوری دلیورش می‌آید و او هم سرضرب تواضع می‌کند و تشکری می‌پراند و اظهارِ خوش‌حالی می‌کند.

پیش‌تر قرارت این بود که با حسینی درباره‌ی بازی‌گریِ سینمای دفاعِ مقدّس گپی بزنی برای مجلّه و او به‌هردلیل مایل به این مصاحبه نبود و راضی نشد. تصمیم می‌گیری برای «پرسه در مه» پرونده کار کنی تا شاید از قِبَلِ این پرونده بتوانی آن مصاحبه‌ی کذایی را هم بگیری! فیلمْ ساختِ ۸۸ است و در جشن‌واره‌ی هم‌آن سال اکران و تقدیر شده و اکرانِ عمومی‌اش را انداخته‌اند آخرِ سالِ بعد و خیلی احتمال دارد که بعدِ عید واردِ شبکه‌ی خانه‌گی شود. با خودت کمی فکر می‌کنی و می‌گویی صبر می‌کنم تا واردِ شبکه‌ی خانه‌گی شود و بعد پرونده را کار می‌کنیم و مصاحبه‌ها را می‌گیرم. در این فرصت سرچ می‌کنی و هرچه نقد و نظر درباره‌ی فیلم در سایت‌ها و وب‌لاگ‌ها نوشته شده را می‌خوانی و فیش برمی‌داری و نوت می‌نویسی. هرچه عکس هم از پشت و جلوی صحنه در اینترنت هست ذخیره می‌کنی در فایلِ «پرسه در مه». رئوسِ کلّیِ آن‌چه که فکر می‌کنی باید بنویسی را هم یادداشت می‌کنی و همه‌چیز مهیّاست تا بعد از آمدنِ دی.وی.دی. پرونده را بروید.

عید تمام می‌شود و پُشتش فروردین و بهار. تابستان و پاییز و زمستان هم. سالِ بعدش هم می‌آید و می‌رود و توکلی «این‌جا بدونِ من» می‌سازد و سالِ ۹۱ هم می‌آید. فیلمِ بعدیِ کارگردان واردِ شبکه‌ی خانه‌گی شده امّا هنوز از اکرانِ خانه‌گیِ فیلمِ قبلی‌اش خبری نیست و تو دیگر با مجله کار نمی‌کنی و مدت‌هاست که هوای فیلم‌نویسی از سرت افتاده و حالا در تابستانِ ۹۱، در ناامیدیِ محض بالاخره این فیلم واردِ شبکه‌ی خانه‌گی می‌شود. فیلمی که جزء به‌ترین‌های این دهه بوده بی‌شک و چه‌قدر شخصاً می‌پسندیدی‌اش و چه برنامه‌ها که برای پرونده‌اش نداشتی!

آن‌قدر دمغی که دوست نداری برای بارِ دوم ببینی‌اش. هنوز خاطره‌ی آن سانسِ تمام‌شده در ذهنت است و هنوز پوشه‌ی «پرسه در مه» را در فایلِ «دسک‌تاپ-اسفند» در درایوِ جیِ کامپیوترت داری و نوت‌های کاغذیِ گیره‌خورده را هم در جعبه‌ی مدارکت و چه‌قدر سوز دارد دیدنِ همه‌‌ی این‌ها وقتی که دیگر نه دل و انگیزه‌ای برای نوشتن داری و نه فضا و بستری برای انتشارش...

آقای بهرام‌خانِ توکلیِ کاربلد! همه‌ی هرسه‌ فیلمت را دوست دارم، قبول؛ اهلِ سینمای اقتباسی هستی، قبول؛ منشِ جوان‌مردانه‌ات را در قبالِ هم‌صنف‌هایت دیده‌ام، قبول؛ امّا آیا درست است این‌همه منتظرگذاشتنِ مخاطب؟ ۳ســــــال! چه‌طور توانستی کارگردان؟!

نوشته شده در شنبه ٢٤ تیر ۱۳٩۱ساعت ۳:۳٦ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |