جرعه ی اول - گفتن

گفتن

λεγειν

5 شنبه

22/6/86

02:18 بامداد

آمد بهار و بی گل رویت بهار نیست...

نمی دانم چرا در مطلع سخن، مصرع بالا به ذهنم خطور کرد، اما حرفش این است که با این که ماه مبارک رمضان،  بهار اعمال یک انسان و میزان و معیار بندگی و عبودیت او، فرا رسیده، اما تا تو ظهور نکنی، خبری از بهار واقعی نخواهد بود.

راستی داشت یادم می رفت؛ تصمیم گرفته ایم (من و دلم) از امشب یا امروز هر سحر که می توانم بنویسم. امیدوارم که در همه ی سحرهای این ماه مبارک توفیق پیدا کنم و بیدار باشم، یک بیداری واقعی!

امشب در فرازی از دعای ابوحمزه ی ثمالی چیزی یاد گرفتم و آن این عبارت بود: « اللهم خصّنی منک بخاصّه ذکرک » به این معنا که ( خداوندا به ذکر مخصوصت، خاصّم گردان. )

راستش خیلی به دلم نشست، یک جورایی درس بزرگی برایم داشت و آن این که حتا ذکر خداوند را گفتن هم موهبتی است از ناحیه خودش و توفیقی که شاید نصیب هر کسی نشود. به قول حاج مهدی افضلی: باید برویم خدا را شکر کنیم که یکی از جوارح ما را به درگاه خداوند راه دادند، باشد که از طریق آن انشاءا... بقیه جوارح و جوانح و دل و روح مان را نیز مشرف به حریم شریف کبریایی اش نمایند.

در پایان نیز با بیتی معروف سخنم را به پایان می رسانم:

روا بود که گریبان ز هجر پاره کنم

دلم هوای تو کرده بگو چه چاره کنم

والسلام

نوشته شده در جمعه ٢۳ شهریور ۱۳۸٦ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |