آن سی‌جیِ لعنتیِ فالش! - گفتن

گفتن

λεγειν

سالِ تحصیلیِ ۸۳-۸۴ بود که حنجره‌های ۱۶-۱۷ساله‌ی‌مان را سوارِ مینی‌بوسِ زهواردرررفته‌ی کرایه‌ایِ دبیرستانِ شاهد کرده بودیم و هِلِکّ‌وهِلِک می‌رفتیم سمتِ اردوگاهِ فرهنگی-تفریحیِ بادله برای شرکت در مرحله‌ی کشوریِ مسابقاتِ سرود. ۱۰نفری بودیم به‌گمانم. مهدی و حسن و سیداحمد و مَمّد و پویا و من و عماد و بقیه‌ای که در خاطرم نمانده اسم‌شان. رفتیم و سرودمان را اجرا کردیم و بعدش رهای‌مان کردند در فضای اردوگاه تا آدمِ خودمان باشیم. سومین سرگرمیِ دسته‌جمعیِ همه‌ی پسرهای عالَم بعد از فوت‌بال و والی‌بال قطعاً «زو» بود آن‌‌زمان‌ها و آن‌جا نیز نه توپِ فوت‌بالی بود و نه تورِ والی‌بال و ما هم هیچ قصد نداشتیم قطعیت‌ها را نقض کنیم!

دستِ دوّمِ زو بود که عماد پنجه انداخت و پیرهنِ سبزِ چارخانه‌ام که نخی بود و خوش‌اتو و خنک را درید. از زیرِ دکمه‌ی دوّم تا بالای دکمه‌ی آخر اُریب پاره شد. شاید عمرش را کرده بود آن پیرهنِ خوش‌اتوی نخیِ دوست‌داشتنی‌ام و تقدیر بر این بود که کتابِ زنده‌گی‌اش بسته شود.

سالِ تحصیلیِ ۸۱-۸۲ بود که در فُرمِ گزینشِ دبیرستان کار در کتاب‌خانه را تیک زده بودم و آن اتاقِ زیرپلّه‌ی نمور و تاریک را سپرده بودند به ما. ما یعنی مرتضا و حدّاد که سال‌بالایی بودند و بعدتر من و حمید. پویا و عماد هم‌کلاسِ مرتضا و حدّاد بودند و همه‌ی زنگِ تفریح‌ها مهمانِ آن اتاق. در هم‌آن اتاقِ زیرپلّه‌ی نمور و تَنگ و کوچک بود که همه‌ی زنگ‌ِ تفریح‌های آن‌سال را بی‌استثناء عماد با رقص و سرمستی واردِ اتاق شده بود. کُلِّ خروجیِ ۳۰ساله‌ی بعدِ انقلابِ لس‌آنجلس را رقصیده بود عماد در آن اتاق و ما چه‌قدر که نخندیدیم بهش. حرفِ هرچیزی که می‌شد عماد یاد ترانه‌ای می‌افتاد و با رقصِ مسخره‌اش می‌خواندش. در هم‌آن اتاقِ موقّتِ زیرپله‌ی نمورِ تَنگ و تاریک و کوچک که من بودم و حمید و پویا و حدّاد و مرتضا.

سالِ ۸۴ بود که خبرِ مرگِ جوانکی موتورسوار را شنیدم. جوانکی که شنیدنِ اسمش در کنارِ سترگ‌واژه‌ای چون «مرگ» تَنگ و نمور و منقبض و معذّبم کرد. عماد، عمادِ کرامتیِ هم‌گروهِ سرودِ هم‌راهِ همه‌ی زنگِ تفریح‌های آن سالِ مدرسه‌ی شاهد و رقصنده‌ی یقه‌ی پیرهنِ سبزِ چارخانه‌ام را در زو دریده. هم‌او که می‌خنداندمان و حالا باید گریه می‌کردیم برایش.

چه نحس‌سالی بود آن سال. همه‌ی گریه‌های عالَم را پویا کرده بود در مجلسِ عماد و هرچه سوره و آیه که نازل شده بود را هم ممّد پشتِ میکروفن خواند و خواند و خواند و خواند. آن‌قدر که صدایش فالش شد و آقای اسکندری، مربّیِ سرود کشیدش کنار و به بقیه گفت ادامه دهند. و ام‌روز یادِ تو افتاده‌ام عمادِ کرامتی. رفیقِ آوازخوانِ سرمستم. هنوز آن پیرهنی که دریدی را دارم. هنوز می‌رقصد یادت در خاطراتم رفیق. رفیقِ در ۱۸ساله‌گی‌ مانده‌ام. شاید عمرت تمام شده بود و تقدیر بر این بود که کتابِ زنده‌گی‌ات بسته شود، شاید...

نوشته شده در یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۱ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |