بارون - گفتن

گفتن

λεγειν

دارم از عاشقی دیوونه می‌شم
نمی‌دونی چه سخته بی‌قراری
نمی‌دونی و عیبی هم نداره
تو کوهِ صبری، تقصیری نداری

می‌گن وقتی داره بارون می‌باره
درِ رحمت به رومون باز می‌شه
دعا حتا اگه «فریاد» باشه
به گوشِ آسمون «آواز» می‌شه

دعا کردم اگه تقدیرم اینه
که از قربانیای «صبر» باشم
بمیرم، روحمو از من بگیرن
تو بارونای بعدی ابر باشم

ببارم غصّه‌هامو دونه‌دونه
رو سقفِ خونه‌ای که توش هستی
ندونی عاشقت چن‌‌وقته مُرده
بدونم پیشِ محبوبت نشستی

ندونی این‌که می‌باره یه‌عمری
برای تو دلش بی‌تاب بوده
مثِ مُرداب هر شب تو خیالاش
دلش دیوونه‌ی مه‌تاب بوده

من از دنیای بی‌چشمات خسته‌م
نمی‌خوام بی‌حضورت زنده باشم
دعا کردم تو این بارونِ رحمت
که ابر و بارونِ آینده باشم...
نوشته شده در چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |