درباره‌ی قیدار؛ امّا کمی بیش‌تر...‏ - گفتن

گفتن

λεγειν

تصویرِ جلدِ کتابِ قیدار؛ طرّاح: مجید کاشانی

مقدّمه:
کتابِ «قیدار» را خواندم. قیدار آخرین کتابِ برادرِ ارج‌مندم، نویسنده‌ی خوب و جوان و (از نظرِ من دوست‌داشتنیِ کشورْ) -رضا امیرخانی-ست. کتابی حدوداً ۳۰۰صفحه‌ای که نشرِ «افق» در بهارِ ۹۱ منتشرش کرده است. در ادامه می‌خواهم نظرم را راجع‌به ظاهر و باطنِ این کتاب (آن‌قدری که در چشم‌دیدِ منِ مخاطب آمده)، صریح و بی‌‌تعارف بنویسم.

درباره‌ی ظاهرِ کتاب:
طرحِ جلدِ این کتاب که اثرِ آقای «مجید کاشانی»ست را دوست داشتم. هم از نظرِ ریزه‌کاری‌های فنّی و گرافیکی می‌پسندمش و هم از نظرِ تطبیقش با محتوای کتاب. از آن جلدهایی‌ست که حقیقتاً «جور» است با مضمونِ کتاب و وقتی کتاب را می‌خوانی و دوباره نگاهش می‌کنی، گمان می‌کنی شاید به‌ترین ایده‌ای‌ست که می‌توانسته برای طرحِ جلد استفاده شود. چینشِ عنوان، اسمِ نویسنده، امضاءِ طرّاح و آرمِ ناشر (در روی جلد) خیلی عالی‌ست و عالی‌تر از آن ترکیبِ هم‌این‌هاست در عطفِ کتاب که به‌نظرم یکی از به‌ترین عطف‌هایی‌ست که در این سال‌های اخیر دیده‌ام از یک طرّاحِ جلد. عکسِ جلد که تصویرِ زنگِ نواخته‌شده‌ی زورخانه‌ است، کمی «فلو»ست. البته خیلی سخت است که چنین عکسی را یک عکّاس بتواند فوکوس کند و خوب دربیاورد، ولی روی هم رفته به‌تر می‌بود عکس فلو نباشد.
جنسِ کاغذِ جلد هم خیلی خوب نیست. یعنی اساساً این کاغذ، کاغذِ جلدِ کتاب نیست به‌نظرم. به این دلیل که خیلی زود پاره‌پوره و شکسته می‌شود و از بین می‌رود و هم این‌که به علّتِ بافتش به‌تر است که برای طرح‌های تیره (مثلِ طرحِ این کتاب) استفاده نشود، چون مشبک‌هایش باعث می‌شوند طرح کمی تیره‌تر از حالتِ عادّی دیده شود.

درباره‌ی عناوینِ فصولِ کتاب:
قیدار 9 فصل دارد که حسبِ موضوعش هرکدام اسمِ یک ماشین را دارند. البته دقیق‌تر اگر بخواهم بگویم اسمِ 3تا از فصل‌ها از ماشین‌های سنگین گرفته شده، 4تا از فصل‌ها ماشینِ سواری‌اند و یکی هم اسمِ یک برندِ موتورسیکلت است و آخرین فصل هم اسمِ مرکبِ رسول‌الله (ص) -براق- را دارد. این عادت‌زُدایی یا نوآوری‌ای که امیرخانی در اغلبِ کتاب‌هایش در رابطه با اسم‌گذاری انجام می‌دهد خیلی کارِ مثبت و خوبی‌ست و هم باعث می‌شود که اشتیاقِ خواننده برای خواندنِ آن کتاب یا فصل بیش‌تر شود. درواقع این بدعت یک رمزگونه‌گی‌ای دارد که ایجادِ کشش می‌کند به‌نظرم.

درباره‌ی ظاهرِ باطنِ کتاب:
دوست ندارم داستانِ کتاب را خیلی لو بدهم. بنابراین به بیانِ نظرم راجع‌به کتاب بسنده می‌کنم. قیدار از نظرِ داستانی کتابِ قوی‌ای نیست از نظرِ من و خیلی هم راحت نمی‌توانم آن را «رُمان» بدانم. به این دلیل که در عینِ قصّه‌داشتن، فضای داستانیِ کتاب انگار فدای یک‌جور «وعظ» شده است. وعظی که وعظِ شخصیتِ اصلیِ داستان هم نیست، وعظِ کارگردان‌گونه‌ی ذهنِ نویسنده‌ست و این برای خواننده مسئله‌ی واضح و ملموسی‌ست هنگامِ خواندن. امیرخانی در این کتاب تقریباً از هرآن‌چه که می‌دانسته (و ما به عنوانِ مخاطبینِ او، پیش‌تر در کتاب‌های دیگرش و در مصاحبه‌ها و مقاله‌هایش خوانده‌، شنیده یا دیده‌ایم) چیزی آورده است در این کتاب. از «منِ او» در این کتاب نشانه و اثر هست تا «نشتِ نشا»، «بیوتن»، «نفحاتِ نفت»، «جانستانِ کابلستان»، «سرلوحه‌ها» و خیلی از حرف‌های او در مصاحبه‌هایش هم. این نشانه‌ها گاه فقط اصطلاحی و واژه‌ای و اسمی هستند و گاه مفهومی و استدلالی و کلامی.

چندمورد به عنوانِ نمونه:
«قیدار، هم‌آن‌جوری از داخلِ مرسدس، سرِ شاگرد داد می‌کشد که مراقبِ زنبورهایی باشد که حشراتِ له‌شده‌ی روی رادیاتور را می‌خورند» (این ماجرا در جانستانِ کابلستان نقل شده و حکمتی بوده که امیرخانی از یک شاگردرستورانی در سفرِ افغانستانش آموخته).
«خاک‌باد» (از زبانِ افغانی گرفته شده و در جانستان هم بوده است).
«گفتم اگر بچه‌ی لشتِ‌نشای گیلان بودم...» (که در نشتِ‌نشا اول‌بار اسمِ این شهر را خوانده‌ایم).
«بی‌گفتی کردم» (از زبانِ افغانی گرفته شده و در یک مصاحبه بعد از چاپِ جانستان خوانده‌امش).
«قیدار دستِ آقا را گرفته است و پیاده می‌روند به سمتِ مسجد. آقا در راه ذکر می‌گوید. از روبه‌رو دختری مینی‌ژوپ‌پوش نزدیک می‌شود...» (این را در سرلوحه‌ی آخرین تیرِ ترکشَ خداوند خوانده‌ام).
«آخرِ شب می‌روید و یک وانت کرا می‌کنید و...» (در جانستان بوده و از زبانِ افغانی گرفته شده).
«بر یزید و عسکرِ سیاهش لعنت» (واژه‌ی عسکر از زبانِ افغانی گرفته شده و در جانستان با آن آشنا شده‌ایم).
«دو-سه‌تا بچه هم پُشت‌خیزه می‌کنند و با لاستیکِ بوفالو قان‌قان می‌کنند» (پُشت‌خیزه را حدس می‌زنم از افغانی گرفته شده و قان‌قان را از لی‌جی در جانستان شنیده‌بودم پیش‌تر. البته شاید تلقّیِ آقای امیرخانی از صدای کودکیِ کودکان صوتی مانندِ قان‌قان باشد و این هیچ ‌ربطِ انحصاری‌ای به لی‌جی نداشته باشد و یا اگر داشته باشد هم تعمد داشته‌اند در دایره‌ی لغاتِ خودشان کتاب بنویسند).
«بعد هم خیرت‌قبولی روانه‌شان می‌کند» (حدس می‌زنم خیرت‌قبول هم اصطلاحی افغانی باشد).
یا شخصیتِ «علی فتّاح» که به‌هرحال یکی از شخصیت‌های «منِ او» بوده و این‌جا باز تکرار شده است. البته شاید ذکرِ این نکته لازم باشد که (به‌جز آن مواردِ اصطلاحاتِ افغانی) در باقیِ موارد شاید اشکالِ کار از من باشد که خواننده‌ی پروپاقرصِ امیرخانی هستم و هرجا هرچه گفته و نوشته را شنیده و دیده و خوانده‌ام!
علاوه بر این، یک تکه‌های اقتصادی‌ای هم دارد قیدار که می‌شود گفت ذیلِ نگاهِ نفحاتِ نفتیِ امیرخانی نوشته شده‌اند و ترکیبِ «زنانِ هاشم» هم به‌نظرم قطعه‌ای‌ست از پازلِ قیدار که امیرخانی آورده تا یک‌جورهایی اتحادِ اقوام در ایران را نشان دهد. خاصّه‌ آن‌جا که از غذاهای مختلفِ زنانِ هاشم می‌گوید خیلی شبیه می‌شود به بخش‌هایی از «داستانِ سیستان» و هم شاید «جانستانِ کابلستان».
به‌نظرم عیبی ندارد اگر یک نویسنده برای خودش زبانی و به تبعِ آن دایره‌ی واژه‌گانی‌ای منحصر به خود داشته باشد. امّا این از نظرِ من ایراد است که یک نویسنده بعضی اصطلاحاتِ خیلی خاص را که مالِ زبانِ متعارفِ ما (دَریِ میانه) نیستند را در یک کتابی که سفرنامه‌ی افغانستان نیست استفاده می‌کند! سوالِ من این است که آیا لوطی‌های دهه‌ی ۴۰ تهران با این ادبیات صحبت می‌کردند و الآن افغان‌ها دارند آن را ادامه می‌دهند و یا این‌که نویسنده از زبانِ افغانی این اصطلاحات را برداشت کرده‌ است برای لوطی‌های‌ کتابش؟ و اگر دومی‌ست چه‌را واقعاً؟!

درباره‌ی باطنِ باطنِ کتاب:
شخصیتِ اصلیِ این کتاب (یعنی قیدار) را دوست نداشتم. یک‌جور اصالت‌زده‌گی و تبخترِ بورژواگونه‌ی پیام‌برمانندِ در عینِ تواضع در او بود که باعث می‌شد دوستش نداشته باشم. بولتنی اگر بخواهم نگاه کنم (که می‌دانم نویسنده‌ی این کتاب این نگاه را دوست ندارند و من خیلی با خودم کلنجار رفتم که ننویسمش امّا نتوانستم) باید بگویم امیرخانی «قیدار» را در اتمسفرِ زنده‌گیِ شخصی‌اش یا شاید به تعبیری حتا «سمپاد» (سازمانِ ملّیِ پرورشِ استعدادهای درخشان) نوشته است. توضیح می‌دهم حرفم را. ببینید، قیدار (مانندِ تقریباً همه‌ی شخصیت‌های اصلیِ دیگرداستان‌های امیرخانی) یک مردِ ثروت‌مندِ بااصالت یا به قولِ خودِ امیرخانی در این کتاب «اصل‌مندزاده‌ای»ست که تفاوتش با مثلاً ارمیای «ارمیا» و «بیوتن» در این است که شخصیتِ اقتصادیِ قیدار پُررنگ‌تر است از آن ارمیاها. قیدار یک آدمی‌ست که با دو فاکتورِ «هوش» و «تدبیر» ثروت‌مند شده و می‌شود. درواقع ثروت‌مندِ واقعی از نظرِ امیرخانی احتمالاً یک هم‌چه شخصی‌ست. کسی که از هوشش و تدبیرش به‌خوبی استفاده می‌کند و ثروتی به‌هم می‌زند امّا به‌هیچ‌وجه «خسیس» نیست و برعکس پول را راحت خرج می‌کند و یک‌جور «مناعتِ طبع» در او هست و از لحاظِ ویژه‌گی‌های شخصیتی تعلقاتِ مذهبی و ائمه‌ایِ شدید و غلیظی هم دارد و آدمِ باخدای مردم‌داری‌ست. دقیقاً به این دلیل ادعا کردم قیدار در فضای سمپاد یا اطرافِ امیرخانی نوشته شده که قیدار یک‌جورهایی فارغ‌التحصیلِ علامه‌حلّی به‌نظر می‌رسد! یکی از دوستان که در سمپادِ زمانِ آقای اژه‌ای تحصیل کرده بود می‌گفت: در زمانِ گزینش و بعد از آن به ما می‌گفتند از هر ۲۰۰۰نفر فقط یک‌نفر هوشش به سطحِ سمپاد می‌رسد یا می‌تواند واردِ سمپاد شود (در تهران لااقل) و هم این‌که در گزینشِ سمپاد «وضعیتِ اقتصادی» هم یکی از فاکتورهای گزینش بوده هم‌واره (البته این حرف خیلی مستند نیست و می‌تواند اصلاً درست هم نباشد یا فقط کمی درست باشد). خب سوالِ اصلی یا ایرادِ اصلیِ من به این قضیه این است که مگر چندنفر در عالَم «تیزهوش»ند و توانایی‌هایی مثلِ قیدار یا ارمیا دارند؟ ایرادی ندارد که نویسنده آن‌چه را که می‌داند، می‌فهمد، دیده است و تجربه‌ کرده‌ است را بنویسد؛ ولی آیا واقعاً این یک ضعف برای نویسنده محسوب نمی‌شود که در داستان‌های مختلفش یک آدم (یا یک تیپ از آدم‌ها) را تصویر ‌کند؟ و هم این‌که در عینِ این‌که ثروت‌مندِ قصّه‌های آقای امیرخانی اصل‌مندزاده‌ی مؤمنِ باتقوای جوان‌مردِ منیع‌الطبعِ عاقلِ باهوشِ رفیق‌بازِ خیلی بامرامی هستند، برای من الزاماً مهم‌تر یا باارزش‌تر از آن ۱۹۹۹نفر آدم‌های دیگر نیستند و وقتی در یک قصّه، داستان یا رمان چنین شخصیتی بولد می‌شود، (به‌نظرم) می‌توانم ادعا کنم که نویسنده در گفتمانِ مسئولینِ گزینشِ سمپاد و فرهنگ و کمثلهم کتاب نوشته است. گفتمانی که یک دوستی به‌درستی آن را «خاصّه‌پروری» نامیده بود. همه‌ی ما می‌دانیم که دوره‌ی «استعدادهای برتر» گذشته است و الآن قسمتِ اعظمِ آن‌چه آدم‌ها می‌شوند را سیستم‌های آموزشی و سطحِ اقتصادی خانواده‌‌ها معین می‌کند (لااقل در جوامعِ روبه‌توسعه و غیرِسوسیال). طبیعی‌ست که خروجیِ یک جایی مثلِ سمپاد با خروجیِ فلان دبیرستانِ دولتیِ حومه‌ی هویزه متفاوت باشد. نه، چه‌را راهِ دور بروم؟ طبیعی‌ست که خروجیِ سمپاد و فرهنگ و نظیرهم، با خروجیِ فلان دبیرستانِ دولتیِ تهران هم متفاوت باشد. من این نوعِ از آموزش و تلقّیِ از استعداد را «انسانی» و أقربِ به «عدالت» نمی‌دانم و داستانی که شخصیتِ اصلی‌اش ذیلِ این گفتمان باشد را هم فقط یک‌بار شاید بتوانم کیفور شوم با آن. وقتی این شخصیت چندبار تکرار شود دیگر نمی‌توانم بپذیرمش.
وجهِ دیگری از قیدار که شخصاً نپسندیدم، نوعِ تلقّیِ قیدار از بخشی از دین‌داری بود. قیدار «هیئتی» بود. از آن‌ها که به امام‌حسین(ع) می‌گویند «ارباب» و یک‌جورهایی از آن «کلّهم نورٌ واحد» امام‌حسین را «خورشید» می‌دانند و در توصیفات‌شان می‌برند به عرشِ اعلی و یک‌جورِ دیگر دوستش دارند و نگاه‌شان این است که «دست‌گاهِ امام‌حسین» یک دست‌گاهِ عجیب و غریبی‌ست و تلقّیاتی مانندِ این. البته من هم روایت‌هایی شنیده‌ام از دوستانِ طلبه‌ام مبنی بر این‌که خداوند در مکالمه‌هایش با مثلاً حضرتِ موسی چیزهایی در بابِ تفاوتِ امام‌حسین با بقیه‌ی انبیاء و اولیاء و ائمه و دلیلِ خلقت بودنِ ایشان یا در بعضِ دیگرِ روایات امیرالمؤمنین (ع) یا حضرتِ فاطمه (س) فرموده و...؛ امّا حقیقتاً به صحّتِ اسنادِ آن‌ها شک دارم و بیش‌تر از آن‌که آن‌ها را عمیق و مستدل بدانم، محصولِ تذوق و زاییده‌ی خیال و ارادتِ بعضی راویانِ حدیث می‌دانم‌ یا لااقل از آن‌چه منظورِ بعضی از آن روایات بوده دور می‌دانم‌شان و از اسلامِ فقهی و عُلمایی هم شاید تاحدّی دور. بگذارید یک مثال بزنم. بابی از ابوابِ علی‌الشرایعِ مرحومِ صدوق (ره) (در جلدِ اول) هست که راجع‌به قاسمِ نار و جنّت بودنِ امیرالمؤمنین (ع) در آن نوشته شده است. درباره‌ی علّتِ این ماجرا محمّدِ سنان از مفضل نقل می‌کند که مفضل می‌روند خدمتِ امام‌صادق (ع) و از ایشان علت‌جویی می‌کنند: «لم صار أمیرالمؤمنین –علی‌بن‌أبی‌طالب- قسیم‌الجنة والنّار؟ (حضرتِ صادق (ع) پاسخ می‌دهند:) لِأنَّ حُبُّهُ إیمان و بغضه کفر؛ و إنما خلقت‌الجنة لأهل‌الایمان، و خلقت‌النّار لأهل‌الکفر، فهو (علیه‌السلام) قسیم‌الجنة و النّار، لهذه‌العلة، فالجنة لایدخلها إلا أهل محبته، والنّار لایدخلها إلا أهل بغضه.» یادم هست مجتهدِ خوش‌فکری این روایت را این‌جور تفسیر می‌کردند که «دوست‌داشتنِ علی» دوست‌داشتنِ ولایت است، این ولایت باز خودش برمی‌گردد به ولایتِ خداوند بر زمینیان و درواقع نمادِ آن ولایت است. یعنی یک‌جوری هنرمندانه‌ و غیرِغلط (به‌نظرِ من) حبِّ امیرالمؤمنین را شیفت می‌داد به سمتِ خودِ خداوند تا مبادا کسی در حبِ ایشان دچارِ غلو شود که خودِ حضرتِ علی فرموده‌اند محبِ اهلِ غلو هلاک می‌شود! بنابراین من با این نوعِ از تلقّی حقیقتاً مشکل دارم که در محبتِ ائمه که انسان‌های خوب‌تری هستند صِرفاً یا خوب‌ترین انسان‌های روی زمین بوده‌اند در اعتقادِ شیعه، جوری ذوب و هضم شویم که به آن‌ها بگوییم ارباب. البته می‌دانم آن « ارباب»ی که قیدار می‌گوید با «ارباب»ی که آقای حدادیان می‌گوید شاید فرق داشته باشد و کیلومترها با «ارباب»ی که مثلاً مرحومِ «ذاکر» می‌گفته هم فرق داشته، امّا در نهایت در یک قالب و کالبد فهم می‌کنم‌شان. به نظرِ من امام‌حسین «ارباب» نیستند و امام‌رضا هم «سلطان» و امام‌زمان هم (آن‌جور که خیلی‌ها این‌سال‌ها می‌گویند) شاه! امامانِ ما ره‌بر و راه‌نمایند و واسطه. آدم‌هایی بوده‌اند که در طریقِ حق پیشوا شده‌اند تا کمک کنند باقیِ انسان‌ها هم در مسیرِ حق بیایند و بمانند در این مسیر تا در نهایت همه به بالاتری که خودِ خداوند است برسیم. گنده‌گویی‌ست، امّا من اصلاً این سبکِ از هیئتی‌بودن را نمی‌پسندم که در قیدار است. حتا در مقامِ وصف و گفتمان هم.
دیالوگ‌ها و اصطلاحاتِ اشخاصِ دیگرِ کتاب (غیر از شخصیتِ اصلی) را هم باز خیلی قوی نمی‌دانم. راننده‌های کامیونِ این کتاب گاهی یک حرف‌هایی می‌زنند که اصلاً در حالتِ عادی امکان ندارد بشنویم از یک راننده‌ی کامیون یا حتا آدمِ معمولیِ دیگر. گاهی شوخی‌ها خیلی «مکتوب» است و در عالَمِ واقع و در محاوره اصلاً آدم‌ها این‌جور باهم صحبت نمی‌کنند و من این‌ها را نقائصِ شخصیت‌پردازیِ این کتاب می‌دانم (که البته تاحدّی در دیگرکتاب‌های امیرخانی هم بوده بعضاً. این ویژه‌گی باعث می‌شود اقتباس از کتاب‌های امیرخانی برای فیلم‌نامه سخت بشود). از میانِ شخصیت‌های کتاب «صفدر» را خیلی پسندیدم. یعنی معتقدم خیلی خوب پرداخته شده بود و «درآمده» بود و دوستش هم داشتم شخصاً. البته شاید به خاطرِ علاقه‌ی صفدر به «یارب نظرِ تو برنگردد» هم بود مقداری از این حسّم. به این دلیل که من این مصراع را و مصرعِ بعدش (برگشتنِ روزگار سهل است) را خیلی دوست دارم.
از ویژه‌گی‌های مثبتِ کتاب، می‌توانم به بی‌سختی‌‌اش (در ردیفِ بی‌گفتی از خودم درآورده‌ام) اشاره کنم. قیدار ابداً کتابِ سخت و اذیت‌کننده‌ای نیست. خشن نیست. التهاب و اضطراب در آدم ایجاد نمی‌کند. صحنه‌های خشنش هم حتا «پایانِ بد» ندارند و پایانِ خودِ کتاب هم ملو و خوب است. اینش را خیلی دوست داشتم.

برداشت‌های تأویلی از کتاب:
قیدار نماینده‌ی افرادِ بخشِ خصوصی‌ست و یک فرد از افرادِ نظامِ بازار محسوب می‌شود. قیدار به عنوانِ یک «کارآفرین» آزادی‌های فردیِ گسترده‌ای دارد که این از ویژه‌گی‌های اصلیِ نظامِ بازار است. مثلاً آزاد است انرژیِ خودش را صَرفِ ساختنِ خانه‌ی قلهک کند. هم‌چنین «مالکیت» دارد. و مهم‌ترین ویژه‌گیِ اقتصادیِ قیدار این است که در کار، نه تهدید می‌کند، نه دست به سرقت می‌زند، نه به دولت متوسّل می‌شود تا برایش اِعمالِ قدرت کند و نه اهلِ اجبار است؛ بل‌که ذیلِ قاعده‌ی «این در عوضِ آن» (یا فایده‌رسانیِ مشروط) رفتار می‌کند و هم‌چنین طبعاً اهلِ معامله‌ی پایاپای می‌باشد. حتا در یک رفتارِ ظاهراً غیرِاقتصادی (مثلِ آن‌جا که می‌رود سه‌شب در حیاط می‌خوابد) هم معامله‌ی پایاپای می‌کند به‌نظرم.
خانه‌ی قلهک به نوعی آرمان‌شهرِ قیدار است. او وقتی تصمیم می‌گیرد آن‌جا را بسازد که هدفی مثلِ حمایت از «سیاه‌وسفیدها» (معتادین و بی‌خانمان‌ها) پیدا می‌کند. درواقع قیدار وقتی عمیقاً یک فسادِ اجتماعی را از نزدیک مشاهده می‌کند، درمی‌یابد که ریشه‌ی خیلی از مشکلات «فقر» است و «معیشت». حتا آن پیرزنِ جورکن هم نهایتاً علتِ کارش را «نداری» و «احتیاج» اظهار می‌کند. قیدار عوضِ درگیری با مصادیقِ فساد، می‌رود از پایه کاری ایجابی انجام می‌دهد برای رفع و تحلیلِ آن. در حیاطِ آرمان‌شهرش چاه حفر می‌کند و با دپوکردنِ زباله‌های تجزیه‌پذیر «کود» می‌سازد و با جداسازیِ تجزیه‌ناپذیرها (از تجزیه‌پذیرها) به «بازیافت» که یک رفتارِ کاملاً «مدرن» است می‌پردازد. برای امرِ ترکِ اعتیاد آستین بالا می‌زند و در این مسئله خیلی جدّی‌ست و باز هم مدرن رفتار می‌کند و برای معتادینی که از آن‌ها نگه‌داری می‌کند پزشک و کارشناس می‌آورد و.... با آدم‌ها –خاصّه آن‌ها که مشکلات دارند- سرِ صلح و سازش و مدارا دارد. حتا با آن کسانی که قصدِ زخم و لطم زدن به او دارند هم این‌گونه است. چه‌را که معتقد است ریشه‌ی بس‌یاری از بزه‌کاری‌ها و رفتارهای هنجارشکن مشکلاتِ اقتصادی‌ست. حتا به صورتِ خیلی نمادینی او در بعضی موارد با «سیر کردنِ» آدم‌ها عصیان و عصبانیتِ آن‌ها را نرم می‌کند و در کتاب بارها به این صفتِ ابراهیمی اشاره شده که سفره باید گسترده باشد برای مردم. (یادم هست در کتابی می‌خواندم که بعضی از حکما معتقد بوده‌اند که ابراهیم (ع) با این خصلت بوده که به مقامِ «خُلّت» رسیده‌ است.)
قیدار برای جامعه‌ی ام‌روز نوشته شده است و درآن به صورتِ نمادین از هر مشکلِ عمده‌ی جامعه‌ی ام‌روز نماینده‌ای حضور دارد. از طلاق و معضلاتِ روابطِ زناشویی و بینافردی بگیرید تا مشکلِ مسکن، شغل، تعاملِ بخشِ خصوصی و غیرِخصوصی و اخلاق و فرهنگ. بگذارید بولتنی نگاه کنم. من حتا آن‌شبی که مه‌پاره به حیاطِ لنگر می‌آید و بزمی برای سیاه‌وسفیدها برگزار می‌کند را هم کنایی و نمادین می‌دانم. کتابِ قیدار می‌خواهد به ما بگوید ارضاءِ هیجان و تفریح‌داشتن –خاصّه برای آن‌هایی که مشکلاتِ بیش‌تری را تحمّل می‌کنند و تفریحات‌شان به هم‌آن نسبت کم‌تر است- یک امرِ واجبی‌ست. درست مثلِ داشتنِ جاخواب و نانِ شب و ورزش‌کردن و زیرِ سیاهیِ هیئت اشک ریختن و پای صحبتِ آخوند نشستن و موعظه‌شدن. و بگذارید جلوتر هم بروم. در هم‌آن شب در اشکوبِ دومِ خانه‌ی قلهک، قیدار می‌رود پیشِ شهلا و یک رفتارِ زناشوییِ از روی محبت بینِ این زن و شوهر ردّ و بدل می‌شود. نویسنده در سطورِ بعدی (بی‌که در ظاهر نیاز باشد) به این‌که فردای آن‌شب «جمعه» بوده اشاره‌ کرده است. من این اشاره و بخش را هم کنایی و آموزشی می‌دانم! چه‌را که به یک رفتار یا توصیه‌ی دینی که بس‌یار هم منطبقِ با نیازهای واقعیِ زنده‌گی‌های متأهّلی‌ست اشاره شده است.
«قیدار» کتابِ «نیمه‌ی پُرِ لیوان» است و پُر است از راهِ حل‌. گویی نویسنده‌ی قیدار می‌خواسته جامعه‌ی آرام و خوب را تصویر کند و در پسِ هر حادثه‌ای یک حکمت برای «زنده‌گیِ به‌تر» مستور کرده است. پی‌گیریِ مشکلِ شهلا (یک امرِ غیرِواجب) باعث می‌شود صفدر رفاقتش را برای مدتی با قیدار به‌هم بزند؛ درعوض صفدر به هم‌سرش برمی‌گردد (که امرِ واجب‌تری‌ست از نظرِ شرع و اجتماع) و در نهایت صفدر چهره‌ی منفیِ داستان هم باقی نمی‌ماند و پایانش خوش می‌شود. از آن‌طرف «نعش» چشمانِ شهلا را از او می‌گیرد و پای قیدار را لنگ می‌کند، امّا در عوض اعتیادش ترک می‌شود و روزِ دیگری و جای دیگری جانِ طفلی را نجات می‌دهد و....
قیدار پُر است از این حکمت‌های تلویحی و نکاتِ ریز و جزئیاتِ اخلاقی. ولی سوالِ اصلی هم‌چنان باقی‌ست: آیا یک داستان اجازه، امکان یا ظرفیتِ این را دارد که پذیرای چنین فرمایشاتی باشد از ناحیه‌ی ذهنِ نویسنده؟ آیا «رُمانِ آموزشی» لقبِ خوبی‌ست برای «قیدار»؟

نوشته شده در یکشنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |