و تو خدای بهاری... - گفتن

گفتن

λεγειν

من آدمِ بهارم! این را ام‌شب متوجه شدم. یعنی با بهار یا در بهار یا به‌واسطه‌ی بهار دچارِ نوعی از سرخوشی، مستانه‌گی و یک‌جور اکتیویزمِ تولیدگرایانه شده‌ام. (این «یا»هایی که قطار کرده‌ام را هم جدیداً از «محمّدرضا بایرامی» یاد گرفته‌ام. از کتاب‌هایش یعنی. مدلِ نوشتنِ اوست اگر اشتباه نکنم.)

از اردی‌بهشت موتورم روشن شد. شاید اگر نبود شلوغی‌های فروردین، از هم‌آن فردای سال‌تحویل هم روشن می‌شد. ولی به‌هررو اردی‌بهشت ماهِ خوبی بود برایم از نظرِ حجمِ فعالیتِ مثبت و انجامِ کارهایی که دوست‌شان داشته‌ام. هم‌چنین این حس و احوال تا خرداد هم ادامه پیدا کرده و به یک معنا به اوجِ خودش هم رسیده.

تا قبل از این، گمانم این بود که آدمِ تابستانم. یعنی به حسبِ ذاتِ سرمایی‌ام و هم ماهِ تولّدم که گلِ گرماست و ایّامِ خُرماپزان، تصوّر و تلقّی‌ام از خودم این بود که من یک تابستانیِ اصیل و به تمامِ معنایم. امّا این تصور ام‌سال و با این تحرّکی که در درونِ من رُخ داده و هی دارد می‌دهد (از نظرِ پرداختن به کارهایی که دوست‌شان دارم،) نقض شد.

فرضیه‌ی دومی هم البته هست که کمی غم‌گنانه‌ست و به ادبیاتِ من بیش‌تر می‌آید! گاهی خودم شوخی می‌کنم با خودم و می‌گویم از کجا می‌دانی؟ شاید تحرّکِ قبل از احتضار باشد. شاید داری می‌میری و خودت خبر نداری و طبیعت و جسمت خبردار شده‌اند. حالا البته این فرضیه صحّت داشته باشد یا نه فرقی در اصلِ این گزاره نمی‌کند که «مرگ» فاصله‌ای با زنده‌گی ندارد و بی‌خبر می‌آید و نمی‌دانیم کِی است. چندوقتِ پیش بلاگِ یک خانمِ کوه‌نوردی که در یک صعودِ جهانی سقوط کرده بود و مرحوم شده بود را می‌خواندم. آخرین پُستش شعرمانندی بود. کامنت‌های پُست تأیید نشده بودند و لینکِ اخبارِ کنارِ بلاگش هم آپ‌دیتِ هم‌آن تاریخ‌ها بود. یعنی ایشان مرحوم شده بود و آن بلاگ دیگر هیچ‌وقت به‌روز نشده بود بعد از آن حادثه، چون کسی طبعاً رمزش را نداشت و نخواسته بود که داشته باشد. خُلاصه غمِ عجیبی به دلم ریخت و هم شادی‌ای البته. غم از اصلِ ماجرا و شادی از این‌که چه خوب که محل و محملی داشته‌ام و در آن نوشته‌ام در سال‌هایی از زنده‌گی‌ام. حالا مرگ هروقت و ساعت و لحظه و آنی که سراغم بیاید و بگیرد این جانِ عاریتی را، این نوشته‌ها هستند و باقی خواهند بود به فضلِ خدا و البته سرورهای میزبانِ بلاگ. این حسْ برادرخوانده یا به عبارتِ دقیق‌تر نوه‌‌ی هم‌آن حسّی‌ست که احتمالاً نویسنده‌های کتاب‌چاپ‌کرده دارند. (نمی‌گویم هرکه در زنده‌گی‌اش کاری انجام می‌دهد و اثری از خودش باقی می‌گذارد این حس را دارد، چون همه‌ی کارها از جنسِ کلمه و کلام و اندیشه و صحبت نیستند. وقتی اندیشه‌ات را می‌نویسی یا به هر طریقی منتشر می‌کنی، تو با طبیعت و عالَم واردِ گفتمان شده‌ای و چیزی تولید کرده‌ای که شاید ارزشِ افزوده‌اش با همه‌ی اقرانش متفاوت باشد که هست). این اتفاق -هرجور که نگاهش می‌کنم- خوش‌مزّه‌ می‌آید به مذاقم.

بگذریم از غم و مرگ؛ من آدمِ بهارم. نه از آن‌ها که راه می‌افتند با شکوفه‌ها و گل و گیاهان صفا می‌کنند. نه، من صِرفاً آدمِ بهارم. درست مثلِ خودِ طبیعت. در اتاقم هم که هستم نوعی از شکوفایی در من اتفاق افتاده انگار. یعنی نوعِ لذتی که من از بهار دارم این فصل و ام‌سال تجربه می‌کنم، کارکِردی شبیه به خودِ طبیعت دارد. یعنی من هم مثلِ بهارنارنج‌ها احساسِ عطر و محصول و میوه می‌کنم در خودم. من هم مثلِ گل‌ها رنگ و طراوت دارم انگار. من از این سنخ آدمِ بهارم.

صائبِ عزیز در موردِ بهار تصویرِ ثابتی را بارها به زبان‌های مختلفی مثلِ این‌که «تا در ایّامِ خزان از زردرویی وارَهی/ در بهار از خود بیفشان برگ و بارِ خویش را»، سروده و تمثیل کرده. بارها گفته در بهار باید کار را یک‌سره کرد و این بهار است که تکلیفِ خزانِ آدم را مشخص می‌کند و چه‌قدر هم راست گفته حقیقتاً. چون حیات -هم‌اینی که ما علی‌رغمِ هبوط- در آن به‌سر می‌بریم، یک‌جور «بهار» است برای خودش. بهاری که در آن باید تکلیفِ خزانی یا بهاری‌بودنِ نهایی و غایی‌مان را مشخص و معلوم کنیم. بهاری که با سرعتِ هرچه‌ تمام‌تر در حالِ گذر و رفتن است. یک تصویری هم دارد فاضل نظری در یکی از شعرهایش که شاید موصلِ هم‌این معنا باشد به نحوی. پایانِ این مطلبم غزلِ فاضل باشد و این‌که الحمدلله لجمیعِ نعمه و از آن جمله هم‌این حیات و بهار و عُمر و فرصتی که هرچند کوتاه است و در گذار، امّا مغتنم است و مستوفی برای آن‌که بخواهد بهره‌اش را ببرد که «تو» بخواه از آن شمار باشم و باشیم...

تصوّر کن بهاری را که از دستِ تو خواهد رفت
خَمِ گیسوی یاری را که از دستِ تو خواهد رفت

شبی در پیچِ زلفِ موج در موجت تماشا کن
نسیمِ بی‌قراری را که از دستِ تو خواهد رفت

مزن تیرِ خطا، آرام بنشین و مگیر از خود
تماشای شکاری را که از دستِ تو خواهد رفت

 همیشه رود با خود میوه‌ی غلتان نخواهد داشت
به دست آور اناری را که از دستِ تو خواهد رفت!

به مرگی آسمانی فکر کن، محکم قدم بردار
به «حلق» آویز داری را که از دستِ تو خواهد رفت

|فاضل نظری|

نوشته شده در شنبه ٦ خرداد ۱۳٩۱ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |