روزگار - گفتن

گفتن

λεγειν

خشک شد، از خاطرِ آن گل بهار امّا نرفت
مُرد! بر طبقِ مذاقِ روزگار امّا نرفت

زنده‌گی یک‌عمر تلخی کرد و با دل جنگ داشت
زنده‌گی یک‌لحظه هم بی‌یادِ یار امّا نرفت

گرچه در تقدیرمان تحمیل شد رنجِ هبوط
ماهیِ دریا به سمتِ جوی‌بار امّا نرفت

بارها آئینه‌های خانه را نو کرده‌ام
هیچ از تصویرِ غم‌گینم غبار امّا نرفت

ماهْ کامل بود و ابری هم در اطرافش نبود
شرم از چشمِ گنه‌کارم کنار امّا نرفت

گرچه دنیا «دوست» را دستِ فراموشی سپرد
از ورای سال و ماهم «انتظار» امّا نرفت

هرچه هرکس در مذمّت گفت از اندوهِ عشق
-لمس کرد، از خاطرِ آن گل بهار امّا نرفت

نوشته شده در شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |