بی قرار اسیر سینه ام - گفتن

گفتن

λεγειν

سلام بابای خاک

هی می گیرد، خسته ام کرده، چه بهانه گیر هم شده. در سلول سینه ام چوب خط روزهای بی عشق را حک می کند. خط های موازی و یک خط قاطع!

اصلا انگاری این رسم دنیاست. تا هستی موازی ات اند، وقت رفتن که می شود...

دائم می کوبد، با هر تپش می گوید ان الله یحب التوابین ... !

می کوبند، نه در سینه ات که بر سینه ات، و در هر ضربه می گویند: عاشق نباش، عشق چیز بدی است، حرف نزن، نه خند، نه بین، گوش نده. اینان مردمان سود اند، ثمره ی سودا. اهل صندلی، اهل زمین، اهل زمین گیر شدن ...

گاهی بی قراری اش را تاب نمی آورم، بیش تر شب ها.

 حمله هایش که شروع می شود ضربه می شوم. می خواهد بپرد بیرون، مثل ماهی درون خشکی بال بال می زند. وقتی به خاک می افتم آرام می شود، بی قرار اسیر سینه ام. انگاری قلب ها برای به خاک انداختن آفریده شده اند. مثل ماهی ها که برای دریا، مثل همه که برای ما، مثل ما که برای تو.

پایان هر روز دو دوتای مان می شود سه تا. اما تو هیچ وقت به بد حسابی مان گیر نداده ای، فقط می گویی حاسبوا قبل ان تحاسبوا !!!

چه خدای صبوری، کاش قدری از صبرت را محض تبرک به ما می بخشیدی و می آموختی. راستی هنوز کسی پیدا نشده معادله ی دو مجهولی صبر و بی قراری را برایم حل کند.

فعلا به یادت هستم، به یادم باش...

 

نوشته شده در یکشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٦ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |