سفر - گفتن

گفتن

λεγειν

نگاهی از سرِ رحمت به مجنونت بیفکن گاه
به عزّت می‌رسد پُرسد چو احوالِ گدا را شاه

مرنج از من اگر قلبم همیشه بی‌قرارِ توست
که آرامش ندارد مرغِ بسمل بعدِ بسم‌الله

مگو این‌بار هم یک عکس در دریاچه افتاده
به هرجا می‌رود ماهی، از آن‌جا می‌گریزد ماه

دلیلِ غصّه‌های ما خودِ ماییم و این دنیا
که عشق اندوهِ بس‌یار است و راهِ چاره‌اش هم «آه»

نصیبی بدتر از غربت برای نسلِ آدم نیست
«برادرها» می‌اندازند یوسف را درونِ چاه

مسافرهای چشمت را مخواه افتند از چشمت
که زائرهای عاشق را به مقصد می‌رساند راه...

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |