مجنونِ تو - گفتن

گفتن

λεγειν

تقدیر چنین است که رسوای تو باشم
مدهوشِ تو، مستِ تو و شیدای تو باشم

کابوسِ مرا -هرشب- می‌بینی و ای کاش
یک‌بار هم از حادثه «رؤیای» تو باشم

بر رودِ خروشانِ نگاهت مُژه سدّ است
ماهی شده‌ام غرقِ تماشای تو باشم

چون جلوه‌ی روحانیِ تو لحظه‌ی وصل است
غم نیست که قربانیِ موسای تو باشم*

ای مژده‌ی آزادیِ «من» از قفسِ شرم
بگذار در این قصّه زلیخای تو باشم

نگذار به جُرمِ دلِ دیوانه‌ی مستم
محکومِ «ابد»خورده‌ی تنهای تو باشم

بگذار که در خیلِ غزالانِ تو من هم
مجنونِ تو، آواره‌ی صحرای تو باشم

* قالَ لن‌ترانی ولکن‌انظُر إلی‌الجبلِ فإنِ‌استقرَّ مکانه فسوفَ ترانی فلمّا تجلَّی ربّه للجبلِ جعله دَکّاً و خرَّ موسی صَعِقاً فلمّا أفاق... (آیه‌ی 143 از سوره‌ی أعراف)

نوشته شده در پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |