یک چنین حالی - گفتن

گفتن

λεγειν

ام‌روز اولین روزِ (کمی جدّی‌تر) گرمِ سالِ جدید بود و هوا بوی نرم و خوش‌خوشیِ گرمای آخرِ خُرداد/ اولِ تیر را داشت و این برای مثلِ منی که طبع‌م با آفتاب آشتی‌تر است، یعنی لذت. لذتِ سرایتِ عطرِ بهارْ در مشامم و زیرِ پوستم.
بوی بهارنارنج و خُلقِ آرامِ طبیعتِ سبزِ این‌جا، نخواهی هم مستت می‌کند، چه رسد به این‌که نشسته باشی به صائب‌خوانی و برسی به ترکیبی چون «حُسنِ بی‌قید» و مدام فکر کنی به ظرافت و کنایه‌ی مستترش و باز برگردی چندصفحه قبل و «شانه در هر عقده‌ی زلفِ تو ایمان تازه کرد» را بخوانی و حسّی غریب بگیردت و خیالت را پر دهی به تاریخ و بروی هم‌عصرِ مُلّاصدرای مردی در تبعیدِ مرحوم ابراهیمی بشوی و هم‌آن‌جا لابه‌لای حرف‌های صدرالدّین‌محمّد ایمان تازه کنی و مست باشی و محتاج و چون او غریب و اصلاً چه حکمتِ متعالیه‌ای بالاتر از بهار و حُسنِ بی‌قید و سرِ زُلفِ پریشانْ که گفت: هذه سبیلی و «سبیل» نیست جز طریقِ هدایت و هدایت یعنی گم‌راهِ عالَم شدن و چه گم‌راه‌کننده‌ای دل‌رُباتر از عشق و هم‌این‌جور مشغولِ ممکنات و ماهیّات و متخیّلات باشی و یک‌ آن به خودت بیایی و ببینی کُلّی وقت گذشته و صائب از قرنِ یازده رندانه قه‌قاه می‌زند و حَسَنه‌هایی که برایش منظور کرده‌اند را چُرتکه انداخته و درشت بارش کنی که «شیخ! حسابی درت روی پاشنه‌ی اقبال چرخیده که این‌جا و آن‌جا از مرفّهینِ بی‌دردی» و خودت از این افکار خنده‌‌ی صدادارت بگیرد و سکوتِ شب را بشکنی و همه‌ی این‌ها را زیرِ سرِ بهار بدانی و همه‌ی این‌ها را از الطافِ خدای بهارآفرین ببینی و شُکرش کنی به دل و یادِ بیت‌هایی از مهدی بیفتی و ذوق کنی که بالاخره بهار شد و فصلِ این بیت‌ها رسید و باز می‌توانی روزی پنجاه‌مرتبه زیرِ لب بخوانی‌شان که:

زمین از برگ، برگ از باد، باد از رود، رود از ماه
روایت کرده‌اند اردی‌بهشتی می‌رسد از راه

بهاری م‍ی‌رسد از راه و می‌گویند می‌روید
گلِ داوودی از هر سنگ، حُسنِ یوسف از هر چاه

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |