رسمِ دنیا - گفتن

گفتن

λεγειν

من زخمیِ بدعهدیِ این روزگارم
چون ابرْ ناچارم که غم‌ها را ببارم

در قصّه‌ی «موسی و ایمان» کوه بودم
موسی پیمبر گشت و من مُشتی غُبارم

تقدیرِ پاهایی که در گِل مانده مرگ است
فرقی ندارد جنگل و زندان، «دار»م!

تنها نه بینِ جمعِ آدم‌ها غریبم
من در گلستان هم بِرویَم باز خارم

در نقشه‌ی جغرافیای عشق چون قُطب
-افسرده و سردَم همیشه، بی‌بهارم

من مُرده‌ام، فامیل‌هایم یادشان نیست
انگشت بگذارند گاهی بر مزارم

این غُصّه پایانی ندارد، رسمِ دنیا!
اندوه‌گین‌تر کن مرا تا که ببارم...

نوشته شده در یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |