الگوریتم‌های تغییر - گفتن

گفتن

λεγειν

خوابِ خوبی نداشته‌ام و آثارِ شروعِ سردرد را در پیشانی‌ام حس می‌کنم. مهدی تماس می‌گیرد که اگر کاری ندارم برویم بیرون. می‌پرسم کجا و او مقصد را نامعلوم جلوه می‌دهد. قبول می‌کنم و هم‌پا می‌شویم. دورِ کوتاهی در شهر می‌زنیم و می‌رویم جاده‌ی کمربندی و مسیرِ غرب (یعنی ساری) را انتخاب می‌کنیم برای گشتِ بی‌مقصدمان.

مهدی مهندسِ عمران است و اغلب چشم‌ش پِی ساختمان‌ها و اسکلت‌های نیمه‌ساخته و شهرک‌ها و این‌هاست. از طرفی به اقتضاء شغل‌ش سرش همیشه در حساب و کتاب و پروژه و قرارداد است و غالبِ اوقاتی که با او هم‌مسیر شده‌ام یک‌جای بحث‌مان به کار و کارفرما و پول و مثلِ این کشیده شده. هرچند که نابلدیِ من همیشه باعث می‌شود بحث‌های‌مان تغییرِ محتواء پیدا کنند و به اجتماع و رفتار و فرهنگ و کمثلهم برسیم.

این‌بار درموردِ خانواده و نقشِ تربیتِ فرزندان در آینده‌ی اجتماع صحبت می‌کنیم. او از تجربیات‌ و خاطرات‌ش (در فرزندداری) می‌گوید و من از آرمان و اعتقاد و تحلیلم. مهدی معتقد است زنده‌گی روندِ تکرارشونده‌ای‌ست که نباید از آن فرار کرد و عقب ماند و من معتقدم تا جایی باید هم‌لگامِ سرعت و شتابِ این روندِ تکرارشونده شد که از خود و اصولِ انسانی‌مان بازنمانیم. تقریباً هردو موافقیم که هر تغییرِ اجتماعیِ شالوده‌شکنانه هزینه‌هایی دارد و هزینه‌ی اصلاحِ ساختارهای معیوب، گذشتن از بعضی نیازهای فردی‌ست و جلوی رودِ خروشانِ ساختارها و روش‌های نادرستِ زنده‌گی را جز با ایجادِ سدّ و کم‌کردنِ شتابْ نمی‌توان گرفت.

نرسیده به نکاء یکی از بُریده‌گی‌ها را می‌پیچد و مسیرِ فرعی را تا روستای «پیله‌کوه» از توابعِ میان‌درود ادامه می‌دهد. این‌گونه معنای مقصدِ نامعلومِ یک مهندس را هم می‌فهمم! روستای خلوت و خوش‌منظره‌ و آرامی‌ست. نزدیکِ غروب است و مِهِ دل‌چسبی هم شروع شده. با یکی از اهالی سلام و احوال می‌کنیم و مهدی با آن نگاهِ همیشه‌کنج‌کاوش سوالاتی راجع‌به شیوه‌های دام‌داری و قیمتِ علوفه و دوقلوزایی و تعدادِ بز و گاوها و فروشِ گوسفند از چوپان می‌پرسد و من هم برای این‌که کم نیاورده باشم سوالاتی بی‌ربط در موردِ مسیرهای فرعی و روستاهای دیگر و جوِ سیاسی-اعتقادیِ روستا و احوالِ مردم می‌پرسم.

حالا دیگر سردردِ من و مِهِ روستا هردو بیش‌تر شده‌اند و قصدِ برگشتن کرده‌ایم. مهدی موقعِ برگشت راجع‌به پروژه‌ی کذاییِ «رویان» و کارفرمای نااهل‌ش و این‌که آیا طلب‌م را وصول کرده‌ام یا نه می‌پرسد و نمی‌دانم از کجا بحث‌مان کشیده می‌شود به آسمان‌خراش‌های آنتونیو ترانووا و نیویورک و بیوتن و نویسنده‌گی و او.

ام‌روزْ روزِ دیگری‌ست. یاسین (برادرزاده‌‌ام) روبیک‌ش را پُکانده و رنگِ سرِ بعضی از مکعب‌های کوچک‌ش کنده شد. خوش‌بختانه قابلِ ترمیم است و مادرش تُندتُند رنگ‌ها را هم‌این‌جور بی‌هوا در جاهای خالی جاگذاری می‌کند. عصر که همه -از جمله خودِ یاسین- خواب بودند روبیک را پنهانی برداشتم و همه‌ی رنگ‌هایی که می‌شد را با کاترِ کوچک‌م درآوردم که از ابتدا (طبقِ الگوریتمی که گوگل نشانم داده بود) بچینم‌شان. چون اگر هم‌این‌جور باقی می‌ماندند تا ابد هم نمی‌شد حل‌ش کرد.

عاقبت کاتر کار دستم می‌دهد و سرِ سبّابه‌ی چپ‌م را می‌بُرم تا هزینه‌ی عموبودن را کمی بیش‌تر از پیش درک کنم! بالاخره هر ساختن و تعمیری هزینه‌ای دارد. روبیکِ از روی قاعده چیده‌شده را کنارِ یاسین می‌گذارم و صائب می‌خوانم:

شدم خراب که ایمن شوم، ندانستم
که گنجْ بهرِ خراج احتیاج خواهد بود!

باز در فکر فرو می‌روم. به این فکر می‌کنم که نسلِ مهدی (یعنی بچه‌های دهه‌ی پنجاه) نسلِ خوبی هستند. نه از این‌ جهت که کم‌توقع تربیت شده‌اند یا انسان‌های قانع‌تر و به‌تری هستند و فرزندانِ کوشاتر و قدرِ پدر و مادردان‌تری بوده‌اند. این‌ها را می‌گویم چون بارها از زبانِ خودشان اظهاراتی شبیه به این را شنیده‌ام. نسلِ بچه‌های دهه‌ی پنجاه نسلِ خوبی‌ند -فقط و فقط- از این جهات که فرصتِ تصمیم‌گیری‌شان کم‌تر از ما بوده برای انتخابِ اپروچ‌ها و این مسئله ریسک‌پذیری‌شان را بالا بُرده و کمی هم به این دلیل که مهم‌ترین تحولات و اتفاقاتِ اجتماعیِ ایران در سی‌ساله‌ی اخیر (یعنی انقلاب و جنگ) را بعضاً از نزدیک لمس کرده‌اند. این تجربه باعث می‌شود که قدرِ آرامشِ فعلی را بیش‌تر از ما بدانند.

معتقدم اگر قرار است تحولی در فرهنگ و جامعه‌ی ایرانی رُخ دهد، این تغییر و تحول مبدأش «خانواده» است. درواقع فرصت و استعدادِ تربیتِ نسل که در اختیارِ والدین قرار دارد به‌ترین امکان برای ایجادِ تغییر در ساختارهای اجتماعی و فرهنگی‌ست. نسلِ بچه‌های دهه‌ی پنجاه به این دلیل که سنّتی‌تر و سنواتی‌تر از نسلِ ما (بچه‌های دهه‌ی شصت) ازدواج کرده‌اند و اغلب صاحبِ فرزند یا فرزندان شده‌اند، می‌توانند پُل خوبی بینِ گذشته و آینده محسوب گردند. آن‌ها اگر کمی دقت و حسّاسیتِ بیش‌تری خرج دهند، نسلِ آینده‌ی ایران را از گزندِ بس‌یاری از بلایای اخلاقی و فرهنگی مصون می‌کنند. اما به هم‌این نسبت اگر آن دقتِ لازم را مبذول نکنند می‌توانند آینده را هم مثلِ ام‌روز یا بدتر از ام‌روز کنند. درواقع رشته‌ی اُمیدِ آینده‌ی این کشور شاید یک‌سرش در دستِ پدر و مادرانی باشد که فرزندان‌شان در آستانه‌ی سنینِ بلوغ و فهم و تمیز و تصمیم قرار دارند. هم می‌شود از بچه‌های جدید چمران و باقری ساخت، هم هیتلر و قذافی و مجاهدِ خلق و نوبورژوا و اکس‌خور و بی‌ملّیت و غیرت. امیدوارم که عاقلانه عاقل‌های دل‌سوزی برای فردای کشورمان تربیت کنیم.

نوشته شده در چهارشنبه ٩ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |