آفتاب‌ و او و اُمید - گفتن

گفتن

λεγειν

چندثانیه‌ای که از بالای شیشه نگاه‌ش می‌کنم متوجهِ حضورِ یک‌‌ و هشتادو‌چهار سانتی‌‌‌متری‌ام می‌شود و چشم می‌دوزد به چشم‌م که یعنی بله؟ (اساساً با فلسفه‌ی این شیشه‌های سوراخ‌داری که جلوی‌شان صندلی نیست مشکل دارم. یعنی چه که آدم خَم شود و از بینِ چند دایره‌ی کوچک حرف‌ش را بزند؟) بله؟ی دوم‌ش صدای غرولندِ درونی‌ را محو می‌کند. یادداشتِ پُست‌چی را نشان‌ش می‌دهم و می‌گویم «شماره‌اش را نداری؟» با سَر اشاره می‌کند به هم‌کاران‌ش و می‌گوید «از آن‌ها بپُر...» حرف‌ش را قطع می‌کنم و می‌گویم «گفته‌اند نمی‌دانیم. اگر لطف کنید و شماره‌ی هم‌راه‌ش را بدهید ممنون می‌شوم. راه‌م دور استـ...» می‌گوید «شماره‌اش را دارم اما نمی‌توانم بدهم.» ادامه می‌دهد که «هم‌این حالاها باید پیدایش شود.» هم‌این‌جور که دارم سر تکان می‌دهم عقب‌عقب می‌روم و روی یکی از صندلی‌های جلوی دیوار می‌نشینم. کسری از ثانیه تصمیم می‌گیرم جایم را عوض کنم و روی صندلیِ دیگری بنشینم تا مجبور نباشیم «چشم تو چشم» شویم که مبادا هم‌این حوصله‌اش را سَر بِبَرد و بگوید آقا بلند شو برو. اما بعد که به هم‌‌کارانِ خانمِ کابین‌های کناری‌اش نگاه می‌کنم، ترجیح می‌دهم چشم‌م به هم‌او که مثلِ خودم ریشی بر صورت دارد و نگاهم را هیچ‌جوره به استعمار نمی‌گیرد باقی بماند؛ حتا اگر به قیمتِ سررفتنِ حوصله‌اش تمام شود!

صدایم می‌کند و انگار که مناقشاتِ درونی‌ام را شنیده باشد، می‌گوید: «ام‌روز خیلی سرش شلوغ بود. بعید است بیاید اداره. به‌تر است بروی فردا صبح بیایی بسته‌ات را بگیری.» آهانِ سردی می‌گویم و تشکر و خداحافظی را هم بعدش. راه‌م را از هم‌آن سمتی که آمده‌ بودم می‌گیرم و دیلاق و دمغ برمی‌گردم منزل.

صبح است و زلف‌ها را به‌زور می‌چپانم زیرِ کلاهِ کامواییِ طوسی‌رنگِ بابا که یک روزِ بارانی قرض گرفته بودم ازش. آفتابْ بدجور خودنمایی می‌کند و من اصلاً تمایلی ندارم سنگینیِ نگاه‌های کوچکِ مردُمِ شهرم را روی موهای بلندم احساس کنم. کلاهِ بابا را تا روی گوش‌‌ها و ابرو پایین می‌کشم و ادامه‌ی موهای پُشتی را می‌اندازم در یقه‌ی پولیور. نزدیکِ درِ خانه که می‌شوم صدای موتورش به گوشم می‌رسد. پنجاه‌درصدِ ماجرا را حدس می‌زنم و برای این‌که حقیقت داشته باشد در را بی‌درنگ باز می‌کنم و سلام‌م می‌خورد به بسته‌ای که روی دست گرفته. می‌گویم «این هم‌آن دی‌روزیه‌ست؟» با لب‌خند سری تکان می‌دهد و دوانگشتِ دستِ چپ‌ش را به عقب خم می‌کند و دنده را جا می‌اندازد و گازش را می‌گیرد و می‌رود.

برای این‌که شرمنده‌ی خودم نشوم بسته را می‌گذارم توی صندوقِ پُست و می‌روم بیرون. در راهْ یک کارِ کوچکِ عقب‌مانده برای خودم می‌تراشم و با تجربه‌ی قوچانی و آزرم برمی‌گردم منزل.


دی‌روز که تلاش‌م برای احیاء بسته‌ی به پُست‌ برگشته‌ام بی‌نتیجه مانده بود خیلی کُفری بودم. هم‌آن‌جور زیرِ لب تا برسم منزل با بیماریِ هلندی دست‌به‌یقه بودم و از خجالتِ خصوصی‌سازیِ کاریکاتوری و وابسته‌گیِ بودجه‌ای و فعالیتِ مولّدِ بی‌سرمایه درآمدم. خاصّه که موقعِ خروج از اداره‌ی پُست، صدای عشوه و خواهشِ خانمی که کارِ غیرِقانونی از کارمندِ احتمالا شُل‌دل مطالبه می‌کرد هم به گوش‌م رسیده بود. همه‌چیز دست به دستِ هم داده بود تا ساختار و سیستم را فاسد بدانم و می‌دانستم.

ام‌روز وقتی آفتاب بعد از مدت‌ها صریح می‌تابید و موهایم را زیرِ کلاهِ پدرم مخفی کرده بودم تا از شرّ نگاه‌های متعجبِ غریبه و آشنا در امان بمانم اما اتفاقِ دیگری افتاد. پُست‌چیِ جوانِ محلّه‌ جوان‌مردی کرده بود و برای بارِ دوم -بی‌که وظیفه داشته باشد- آمده بود درِ منزل و بسته را به مقصد تحویل داده بود. ام‌روز، روزِ امیدوارکننده‌ای بود...

نوشته شده در دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |