سلام بابای خاک - گفتن

گفتن

λεγειν

آه که دلم گرفته است و حالم بد خراب !

باز هم در سکوت شب ، صدای قژ قژ کلید های کی بورد ، خود نمایی می کند  و ... تایپ می کنم ... سلام

امشب آمده ام دنبال واکسن عاشقی .

 امشب آمده ام تا عشق زدگی ام را درمان کنم .  

کاش برای هر دردی درمانی بود ...

کاش ش ش ... نه !!! ...  کات !

در کدام آزمایشگاه صبر را بسازم ؟

در کدامین زمین حاصل خیز ، شوق کشت کنم ؟

جوابم را بده ای همه صبر ، ای همه شوق

همه چیز از آن زمانی شروع شد که یادمان رفت خاکیم

  کم کم سنگ شدیم ،

  بت شدیم ،

  بت های بت ساز !

ابراهیم هم ما را بشکند ، خود نمی شکنیم .

    اگر چه  تبر برای ما کم است .

        ما زلزله می خواهیم .

 زلزله ای که پایین بریزد ویترین های پر زرق و برق منیت هامان را ،

    زلزله ای که بشکندمان .

 ما سیل می خواهیم .

  سیلی که ببردمان و بشوردمان و به شورادمان . شوریدنی از ژرفای وجود .

 و

 ...  مدت هاست که  انسانیم ،

  آدمیم ،

  بوی ادکلن می دهیم !

مدت هاست باران که می بارد بوی خاک نم گرفته بلند نمی شود .

مدت هاست گریه نمی کنیم که خط چشم هامان خراب نشود ،

  تا پوست لطیف صورت مان نمکین نشود .

ای عزیز- زیبای لطیف !

مدت هاست نگاه نمی کنیم ،

 مدت هاست نگاه مان می کنند .

  مدت هاست سرگرم جاده ها و خیابان ها و کوچه هاییم .

 مدت هاست کوریم .

و در تمام این مدت تو چه لطیف و چه ظریف نگاه مان می کنی .

 مانند عاشقی که دورادور معشوق اش را می پاید .

  نکند زمین بخورد ،

  نکند تنها شود ،

   نکند دلش بگیرد .

نه ، کند ...

وقتی وزش نسیمی خاک بلند می کند ، بر شانس خود فحش می دهیم !

گویی یادمان رفته خدا عشق را هم با بندگانش بازی می کند .

گویی "آلزایمر" و "ایدز" و" ام اس ِ"  بی خدایی را با هم گرفته ایم !

حالا باز از ما بخواه صبور باشیم.

مگر می شود تکنولوژی را صبر کرد ؟

 مگر می شود دنیا را دو دستی نچسبید ؟

 مگر می شود زمین را نگه داشت ؟

 این هم از اشتیاق نم کشیده ی نفله شده مان !

اما ... ، ااااآه

 بگذار از فرصت ها استفاده کنیم ،

 بگذار حالا که اعتراف کرده ایم و تو هم شنیده ای ، بشکنیم .

آری ، همین حالا .

 می خواهم بشکنم که شکستن اول توبه است و توبه مقدمه ی ایمان و ایمان همان صبر و پاکی توأمان .

الهی به حق  آب و تراب ،

  به حق بود و نبود .

به حق تمام کلاغ های نرسیده به خانه ی ته قصه ها ، گستاخی و لج بازی ما را در مصرف این همه اکسیژن ِ بی منظور  به بخش !

 به بخش که وقت تنگ است و شب کوتاه ...

قژژژ ... قوژژ

نوشته شده در شنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٥ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |