راهِ پیشِ روی انقلابِ اسلامیِ ایران - گفتن

گفتن

λεγειν

برای فرار از موسیقی‌بازی‌های کلیشه‌ای و بی‌کیفیتِ صداوسیما در روزِ پیروزیِ انقلاب، پناه بردم به مرورِ صفحاتی از کتابِ «جانستانِ کابلستان» که در قرائت‌های پیشین نتوانسته بودم خیلی درک‌ش کنم. این‌بار اما با ذهنیتی پرسش‌گر ناشی از خواندنِ مقاله‌ی «پشتِ پرده‌ی ترورِ اسلامی چیست؟» این سطور را خواندم و عجیب پاسخِ شبهاتی‌ بود که بعد از خواندنِ آن مقاله می‌توانست در ذهنِ یک آدمِ ناآشنا با انقلاب ایجاد شود. به‌تر دیدم حالا که هم سال‌گردِ پیروزیِ انقلاب است و هم خودم اهمیتِ این حرف‌ها را احتمالا فهمیده‌ام، چندخطی از کتاب را در وب‌لاگ بنویسم تا شاید به دردِ خواننده‌گان بخورد. کتاب را اگر فرصت کردید بخرید و بخوانید. انتشاراتِ افق، (حدودا) 6هزارتومان و رضا امیرخانی مشخصاتِ نشر هستند.

«وهابیت، آموزه‌های مدارسِ دیوبندی و آن‌چه ملامحمدعمر را می‌سازد، ریشه در سنت دارد، اما القاعده، رفتارهای کورِ تروریستی، استفاده از تکنولوژی روزآمد برای اهدافِ ناجوان‌مردانه‌ و آن‌چه اسامه‌بن‌لادن را می‌سازد (آن زمانی که کتاب نوشته شده هنوز فیلمِ کشتنِ بن‌لادن ساخته نشده بوده!)، ریشه در مدرنیته دارد. این دوگانه‌گی چه‌گونه آینده‌ای را برای این جنبش رقم خواهد زد؟
اتفاقا با آن‌چه ریشه در مدرنیته دارد، مذاکره و مجادله و حتا مخاصمه، راحت است و سهل. گرفتاری در مباحثه‌ی با طالبِ دیوبندی و وهابی است که دل در گروِ سنتِ ناپسندیده‌ی خود دارد.
سال‌هاست که مطمئن‌م ما بایستی تفاوتِ سیدحسن نصرالله را با اسامه بن لادن برای جهانیان شرح دهیم. و همین یعنی تفاوتِ ما با ایشان؛ تفاوتِ پی‌روانِ ولایتِ فقیه با پی‌روانِ القاعده.
آیا ما نیز گرفتارِ همین مشکل هستیم؟ ریشه در سنت‌های غیرعقلانی و تنه در دنیای مدرن؟ ریشه در عقایدِ شریعت‌محورِ سنتی و تنه در کشاکشِ حکم‌رانی در دنیای مدرن؟
من هرگز انقلابِ اسلامی را پدیده‌ای سنتی یا حتا سنت‌گرا نمی‌دانم. انقلابِ اسلامی ایران، یک پدیده‌ی عمیقا مدرن است. و برای همین این دوگانه‌گی در ذاتِ انقلابِ اسلامی وجود ندارد و باز به همین دلیلِ مدرن بودنِ انقلابِ اسلامی، اساسا پروتستانیزمِ شیعی بی‌معنا است. (کاملا به خلافِ نظرِ موافقانِ افراطی که انقلاب را بازگشت به سنت می‌نامند و عملا راه را برای مخالفانِ افراطی طرف‌دارِ پروتستانیزمِ شیعی هم‌وار می‌کنند.)
امام خمینی، چرا پدیده‌ای به نامِ جمهوری اسلامی را طرح می‌کند؟ و در چه شرایطی آن را مطرح می‌کند؟ آیا می‌توان پذیرفت که هیچ عالمِ شیعی تقربی به موضوعِ حکومتِ دینی نداشته است؟
به گمانِ من، در حکومتِ سنتی، ذاتِ حکومت، ممزوج است با رفتارهایی خشن. مصلحت حکم می‌کند که سلطان چشم در بیاورد و گوش ببرد و شانه سوراخ کند تا عین باشد و سمع باشد و ذوالاکتاف. سلطان چاره‌ای ندارد تا برای گرفتنِ خراج، از اخلاقیات بکاهد و بر مبلغ افزاید. و در این میان، عالمِ دینی، شیرین‌عقل نیست که دین را پی‌وند بزند به چنین سلطنتِ وحشیانه‌ای. پس کارِ قیصر را به قیصر وا می‌گذارند و همین که گاه‌گاهی برای دنیا و آخرتِ بنده‌گان کاری کنند، می‌شود اهمِ تکالیفِ اجتماعی! کار که خیلی گره بخورد، دستِ اجانب که خیلی رو شود، تحریمِ تنباکو و فتوای جهاد و از این دست می‌شود بالاترین قسمتِ اجتماعی فقه.
اما حضرتِ امام سید روح‌الله خمینی، که از نوجوانی گرفتارِ صحنِ مجلس شورای ملی می‌شود و مدرس و بعدتر کاشانی را تجربه می‌کند، ره‌یافتی دیگرگون می‌یابد. وی کشف می‌کند در دنیای مدرن، امکانِ وقوعِ حکومتِ دینی را. پس، حکومتِ دینی ما چیزی است پس از رنسانس در جانِ روحانیت و نه پیش از آن. و همین باعث می‌شود تا امام، عمر بگذارد برای براندازی سلطنت. به خلافِ علمای ماضی و حتا روشن‌فکران که هیچ‌کدام طرحی خارج از سلطنت، دستِ بالا سلطنتِ مشروطه در ذهن نداشتند. پس انقلابِ اسلامی ایران، اساسا پدیده‌ای است مدرن و در دنیای مدرن معنا می‌یابد. فقط کمی بیاندیشیم که چرا امام خمینی بعد از تبعیدِ عراق و دوره‌ی نهضت‌سازی، به گزینه‌ی پاریس -‌در مقابلِ گزینه‌های شرقی- برای ادامه‌ی تبعید اعتراض نمی‌کند. کمی بیاندیشیم که چرا امام در نوفل‌لوشاتو، روزی چند ساعت را برای مصاحبه‌های پرشمارش وقت می‌گذارد؟ مگر نه این که رسانه، مهم‌ترین سلاح و سرمایه است در دنیای مدرن؟ ابزارِ او برای مبارزه چیست؟ چرا او با مبارزه‌ی مسلحانه مخالفت می‌کند و مبارزه‌ی فرهنگی و مردمی را مهم‌ترین راه اسقاطِ سلطنت پهلوی –به عنوانِ کارگزارِ امریکا- می‌داند؟ در زمانِ او نوارِ کاست، به عنوانِ مدیومِ انتقالِ پیام، آیا مدرن‌ترین ابزار نیست؟ به یاد بیاوریم که پیش از انتشارِ نوارهای سخن‌رانی امام، در خانه‌ی بسیاری از متدینان حتا دست‌گاهِ پخش‌وضبطِ‌صوت وجود نداشته است. همه‌ی این‌ها نشان می‌دهد که انقلابِ اسلامی با شناخت اقتضائاتِ دنیای مدرن و استفاده‌ی از آن‌ها به پیروزی می‌رسد... فتامل...»

|بخشی از فصلِ «زائرِ زار و نزارِ مزار» از کتابِ «جانستانِ کابلستان»|

نوشته‌ی رضا امیرخانی

نوشته شده در شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |