رسالتِ دفترم - گفتن

گفتن

λεγειν

می‌خواستم با «تو» حرف بزنم
به زبانِ مادری‌ام
با رعایتِ نیم‌فاصله
بی‌شِکْوه و شماتت و شلّاق
شاذ هم نمی‌خواستم باشم.

کلمات‌م عریان و تصویرهایم زنانه نباید می‌شد.
متجسّد و بی‌اصالت و سطحی هم.

شکلِ ترجمه نباید به خودش می‌گرفت؛
غزل و داستان هم نبود و اقتضائاتِ خودش را داشت.

«نوشته‌ی کوتاهِ با نگاهِ شاعرانه‌ی حرف‌های خودم»
همه‌ی مِیلی بود که به از تو گفتن داشتم و تصمیم گرفتم
محمّدِ دینِ آباءام -حافظ و سعدی و صائب-،
در تقویمِ سال‌های هجریِ دفترم باشم.

حالا و در این هبوطی که هستم
این تصمیم را آن‌قدر می‌نویسم،
تا سی‌پاره‌ی بی‌دلی‌ام
به دستِ او که اول و آخرِ مضمون‌های جهان است شکل بگیرد.
مثلِ دانه‌ای که مزه‌ی نور را در خاکِ تیره و خیس هم می‌فهمد
پُرم از رجاء روزهای به‌تری که تقدیرم است...

نوشته شده در پنجشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |