تقدیرْ خنجرِ به‌جگررفته‌ی من است...* - گفتن

گفتن

λεγειν

پیرمردی بودم چهل‌ساله
زنده‌گی در جوانی شکست‌م داده بود.

خزرِ بُغض‌هایی به گریه نشسته، چشمان‌م،
و چهره‌ام هَرازِ پُرچروکِ غصّه‌های سال‌های بعد از تو...
خسته بودم و روزی هزاربار در خودم مُرده بودم انگار؛

نخواستی‌ام و آینده‌ام تأویلِ کابوس‌ها شد.

* «عنوان» مصراعی‌ست سروده‌ی فاضل نظری.

نوشته شده در شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |