جهان‌بینیِ انفعال یا مادرِ «فحش‌خورِ معشوق»! - گفتن

گفتن

λεγειν

پیش‌تر مطلبی نوشته بودم با عنوانِ «فحش‌خورِ معشوق» که نقدِ موجز و ناقصی بود بر مسئله‌ی شماتتِ «معشوق» در برخی از اشعارِ معاصر و در آن اشکال کرده بودم به این نوعِ نگاه (که معشوق را در نثر و شعرمان موردِ تقصیر قرار بدهیم) و به‌ عنوانِ نمونه‌های متکامل و عالی از حافظ و برخی دیگر از شعراء دیروز و امروز مثال‌هایی ذکر کرده‌بودم.

بعد از گذشتِ چندماه از نوشتنِ آن مطلب، هنوز این موضوع رهایم نکرده و وجوهِ دیگری از آن در ذهن‌م بسط پیدا کرده و دغدغه‌ام شده. به‌نظرم آن اتفاق (مقصّردانستنِ معشوق در شعر) مولودِ جهان‌بینیِ «انفعال» است. اما منظور از جهان‌بینیِ انفعال (که از خودم درآورده‌ام) یعنی چه؟ بگذارید با یک مثال توضیح دهم. چندشبِ پیش یکی از دوستان‌م تماس گرفت و راجع‌به خرابیِ کامپیوترش بعد از تعمیرِ پاور گفت. اولین سوالی که از او کردم نشانه‌های بالینی و ظاهریِ این خرابی بود. نشانه‌ها را گفت و ذهنِ من بلافاصله شروع کرد به گشتن در دانسته‌های قدیم‌ش و این نشانه‌ها را با تجربیاتِ مشابه مقایسه کرد. به او گفتم «احتمالا» (با توجه به مشخصاتی که می‌گویی) مشکلِ کامپیوترت سخت‌افزاری‌ باشد و گیرِ کار «احتمالا» این‌جاست و باید این‌کار را بکنی و درنهایت شخصی که به سخت‌افزار وارد است را بیاوری تا مشکل‌ت را «حضوری» تشخیص دهد و بعد از «عیب‌یابیِ دقیق و درست» احیانا «اگر لازم بود» تعمیر کند و...

دوستانی که با کامپیوترها و مشکلاتِ سخت‌افزاری و نرم‌افزاری آشنایی دارند، معنای عباراتِ داخلِ گیومه را خوب می‌فهمند. کامپیوترها (هرچند که ساخته‌ی دستِ بشرند و با ابزار و برنامه‌نویسیِ محدودی ساخته و مهیا شده‌اند) اما اگر دچارِ مشکل شوند (مخصوصا اگر مشکل نرم‌افزاری باشد) تشخیصِ مشکل خیلی مسئله‌ی الزاما ساده‌ای نیست. البته نه این‌که لاینحل باشد اما اشکالاتِ سیستم‌های کامپیوتری لزوما تجربه‌شده نیستند و این کار را مشکل می‌کند. یعنی ممکن است نوعِ اشکالی که برای شما به‌وجود می‌آید منحصر به شما باشد یا ترکیبی از مشکلاتی باشد که باز عیب‌یابیِ مخصوص به خودش را می‌طلبد. جهان‌بینیِ انفعال یعنی این‌که اگر ویندوز بالا نیامد یا کارکردن در محیطِ ویندوز کُند بود، این عیب را الّا و لابد نشانه‌ای مشخص و محتوم تلقی کنیم و نامِ اشکالی خاص را با قطعیت به آن نسبت دهیم به صِرفِ این‌که نشانه‌ی آن عیب هم شبیه به این‌یکی بوده.

قصدم از مطرح‌کردنِ این مسئله ورود به مباحثِ فاعلیتِ انسان نیست که هم از حوصله‌ی وب‌لاگ خارج است و هم از حیطه‌ی معلومات و سوادِ من بیرون اما نقدِ جهان‌بینیِ انفعال، لاجرم به فاعلیتِ انسان هم ربط پیدا می‌کند. منتها محلِ بحثِ من فاعلیتِ انسان در مقابلِ فاعلیتِ خداوند نیست. موضوعِ نقدِ من فاعلیتِ انسان در مقابلِ انفعالِ انسان است. یعنی این‌که بدانیم انسان کجاها باید خودش را فاعل بداند و کجاها منفعل و حدودِ فاعلیت و انفعال کجاست و چه‌گونه تعریف می‌شود.

حدودِ انفعال

از آن‌جا که همه‌گیِ حدودا 7میلیارد آدمِ روی کره‌ی زمین «انسان» هستیم، ویژه‌گی‌های مشابهِ جسمی و بالینی داریم. علاوه بر آن، نیازهای روحی و روانیِ مشترکی هم داریم که البته شمول و جامعیت‌ش به اندازه‌ی حوائجِ جسمی و بالینی نیست. هرچه از تخمینِ 7میلیارد فاصله بگیریم و با واژه‌ها و ترکیباتی چون «همه‌ی انسان‌ها» و «کره‌ی زمین» و... خداحافظی کنیم و به مرزها و جغرافیاها و نظامات و فرهنگ‌ها نزدیک شویم، مشترکات و متفرقاتِ جدید و مختلفی شکل خواهند گرفت و قواعد و قوانین و تعریف‌ها فرق خواهند کرد و نیازها بازتعریف می‌شوند و نسخه‌ها متعدد.

در دلِ این تفرق و تفاوتِ آراء، بعضی از مدل‌ها و تعریف‌ها کلان‌ند و بعضی دیگر خُرد. بعضی فرهنگ‌ها حالتِ تدافعی و پذیرنده‌گی دارند و بعضی تهاجمی. بعضی آسیب‌زننده‌اند و بعضی دیگر آسیب‌پذیر. بعضی‌ها آرمان‌گرایانه‌اند و از واقعیاتِ جهان و جوامع دور و بعضی دیگر به‌شدت واقعی و ملموس و دست‌یافتنی و نزدیک. بعضی کوتاه‌مدت‌ند و بعضی دیگر بلندمدت و این‌گونه می‌توان گفت که حدودِ انفعالِ ما را فرهنگ‌ها، تعریف‌ها، نظریات، مدل‌ها و روش‌ها تعیین می‌کنند که البته حدودِ فاعلیتِ ما را نیز هم‌این‌ها مشخص می‌کنند و این دو یعنی فاعلیت و انفعال با هم در رابطه‌اند و یک‌دیگر را تنظیم می‌کنند. فاعلیت جلو بیاید، انفعال عقب می‌رود و انفعال زیاد شود، فاعلیت کم.

فاعلیت و انفعال در نظام‌های سکولار (متنزه از دین و ارزش)

آزادی، اولین واژه‌ای‌ست که در ذیلِ مفهومِ یک نظامِ سکولار به ذهنِ انسان متبادر می‌شود و درست هم هست. انسان‌ در یک نظامِ سکولار از شأنی از آزادی برخوردار است که شأنِ کم و کوچکی هم نیست. نظامی که بر پایه‌ی حقوق، سعادتِ دنیا و برابری و تساوی و این‌ها شکل گرفته باشد، حتما از حدّ چشم‌گیری از آزادی هم برخوردار است.

اما این آزادی چیست و چه تعریفی دارد؟ آزادی در یک نظامِ سکولار معمولا تا جایی مجاز است که به حقِ شهروندِ دیگری تجاوز نشود. اما یک نظامِ سکولار گاهی به انسان آزادی می‌دهد که آزاد نباشد. یعنی قواعدی را بپذیرد که آزادی‌های انسانیِ او را سلب می‌کنند. مثلا آزاد باشد به سلامت‌ش لطمه وارد کند. آزاد باشد کاری که خلافِ مصلحتِ خودش است انجام دهد. آزاد باشد از هر راهی (با این خطِ قرمز که از قانون تجاوز نکند) به مقصد و هدف و سعادتِ دنیایش برسد. درواقع فاعلیتِ انسان در یک نظامِ سکولار با انفعالِ اخلاق‌ هم‌راه است و چیزی به اسمِ اخلاق‌مداری فارغ از قانون‌مداری وجود ندارد. فاعلیت در یک نظامِ سکولار در حیطه‌ی ملموسات و محسوسات تعریف می‌شود و موفقیتی موفقیتْ است که «دیده» و «لمس» شود.

کلونیِ نظریاتِ مبتنی بر نگاهِ سکولار در جامعه‌شناسی و اقتصاد است که از تخصیصِ منابعِ محدود به نیازهای نامحدودِ شروع می‌شود تا تحلیل‌های کالایی و نظریاتِ رفتار و مطلوبیت و انحصار و رقابت و کارایی و ترجیحات و آربیتراژ و مباحثِ مرتبط به نظریاتِ ارزش و حداکثرکردنِ سود و منحنی‌های هزینه و رفاه و الگوهای تأمینِ مالی و سرمایه و بهره و روش‌های بودجه‌بندی و شرایطِ عدمِ اطمینان و مستحدثاتِ سهام و بورس و اوراقِ بهادار و انحاء توزیع و وام‌ها و... (در اقتصاد) و می‌رسد به تحلیل‌های جامعه‌شناختی و نظریاتِ فراوان و مختلفِ متفکرینِ تاریخِ تفکرِ اروپا و فلاسفه‌ی قرنِ 19 و به صراحتِ لهجه‌ی کسانی مثلِ ماکیاولی و نیچه که هر نوع حقیقتی جز اراده‌ی معطوف به قدرت و اُبرمنش را رد می‌کرد.

تکنولوژی و صنعت از آن اقتضائات و احتیاجاتِ اجتناب‌ناپذیرِ زنده‌گیِ ام‌روزند و ردکردن‌شان به چوبِ این‌که میوه‌ی درختِ مدرنیته‌اند (حتا اگر باشند)، معقول و منطقی و درست نیست. چه بخواهیم و چه نخواهیم جهان به‌ سرعت و شدت مشغولِ پیش‌رفت‌های تکنولوژیک است و دامنه‌ی ارتباطات آن‌قدر گسترش پیدا کرده که نمی‌شود دیواری دورِ خودمان و تفکرمان بکشیم و هرنوع مواجهه با دیگر تفکرها را ممنوع کنیم.

اما چه شد که به این‌جا رسیدم و این مباحث را پیش کشیدم؟ داشتم راجع‌به جهان‌بینیِ انفعال می‌گفتم و آن را مادرِ نگاهِ شماتتِ معشوق در ادبیات (به عنوانِ یک مثال) می‌خواندم. پس بگذارید با هم‌آن مثالِ خودم پیش بروم. قصه‌ی عشق، همیشه با وصول و عدمِ وصول (شدن یا نشدن) هم‌راه بوده و هست و احتمالا خواهد بود. دنیایی که اپلیکیشن‌های موبایل‌ش قدم‌هایت را هم می‌شمارد تا از تعدادِ آن میزانِ کالریِ صرف‌شده‌ی بدن‌ت را اندازه‌گیری کند و به تبع‌ش سلامتی‌ت را روی یک نمودارِ اندرویدی برایت تحلیل کند اما دنیایی نیست که به‌راحتی عشق به معنای لیلی و مجنون و شیرین و فرهادِ کلمه را توجیه و درک کند.

در دنیای اراده‌های معطوف به قدرت، هر هدفی و مقصدی از راهی محقق می‌شود و اگر قرار باشد راهی برای رسیدن به آن هدف پیدا نشود، اشکال از هدف است و اساسا اوست که باید زیرِ سوال برود. در قواعدِ دنیای نگاهِ نیچه‌ای و ماکیاولی‌ای اول باید عاشق‌بودن را از الگوی «مردانِ مریخی، زنانِ ونوسی» یاد بگیری و بعد که واحدهای جنابِ جان گری را با نمره‌ی عالی پاس کردی، درصورتی که معشوق «بله» نگفت و هم‌راهی نکرد، اگر ذوق و توانِ شاعری داشتی غزلِ پست‌مدرن و سپیدِ معترض بگویی و اگر خیلی اهلِ قرایحِ ادبی و سواد و هنر و کمثلهم نبودی، یک بُطر اچ.دو اس.‌اُ.چهار برداری و نقاشیِ خدا را خراب کنی و یا قرصِ برنج بخوری و خودت را از صحنه‌ی روزگار محو کنی.

جهان‌بینیِ انفعال مبتنی بر نسخه‌ها و پیش‌نویس‌هاست. درست مثلِ آن کاری که ذهنِ من در برابرِ اشکالِ کامپیوترِ دوست‌م کرد. منتها تفاوت این‌جاست که در نظامِ فکریِ سکولار تو آزادانه تصمیم‌ گرفته‌ای که اگر به مشکل برخوردی در تجربه‌های دیگران دنبالِ راهِ حل بگردی و برعکسِ کامپیوترها که هرچند محدود اما باز هم باید مشکلات‌شان را با احتیاط و احتمال حل کرد، قطعا مشکلِ تو هم‌آن مشکلِ کتاب‌های روان‌شناسی و فیلم‌های هالی‌وودی و نظریاتِ فلاسفه‌ست و در چهارچوبی گنجیده‌ای به وسعتِ 7میلیارد آدمِ جهان و از این چهارچوب خارج نیستی و لزومی ندارد سری به آسمان بلند کنی* و بگویی یا مونسی فی وحدتی، یا کهف من لا کهف له، فأفعل بی ما أنت أهله...

این‌جاست که تفاوتِ حافظ و صائب و بقیه‌ی اقران‌شان با بعضی شعرای ام‌روزگار مشخص می‌شود. این دو جهان در «به یک نگه دلِ صدپاره آب می‌گردد» مشترک‌ند، اما جهانِ نیچه‌ای اقتضاء می‌کند در مصراعِ بعد اسیدی، چیزی به صورتِ معشوق پاشیده شود و لابد لیاقتِ عشقِ ما را نداشته و تقصیرِ او بوده که از ما خوشش نیامده و این عشق پانگرفته و... این‌میان صائبِ عزیز اما «ما رأیت إلا جمیلا»یی می‌سراید: «گلِ شکفته به وصلِ گلاب نزدیک است» که یعنی هر چالشی از ناحیه‌‌ی «تو» عینِ فرصت و زیبایی‌ست و هرچه از دوست رسد نیکوست؛ زلزله‌ی 8ریشتر باشد، تیر و موشکِ دشمنِ ظالم باشد، تحریم و تهدید باشد یا هرچیزی.

اما آن نگاهِ واسوخت‌گرایانه‌ی نیچه‌ای اگر عراق 8سال با ما بجنگد و بزرگ‌های جهان حامی‌اش باشند و هواپیماهای فرانسه و موشک‌های آلمان بریزد سرِ رزمنده‌ها و مردمِ ما و اگر یو.اس.اس. وینسنس مسافربریِ ما را با خاک یک‌سان کند و اگر تحریم شویم و بسوزیم و بمیریم و شهیدِ راهِ علم و انرژی بدهیم، باز ما را مقصر می‌داند که بلد نیستیم به امریکا نفت و باج بدهیم تا به ما کاری نداشته باشد!

وقتی مسیرِ تحققِ اهداف، وقتی راهِ رسیدن به مقصد از اهمیتِ ثانویه برخوردار باشد (در خوش‌بینانه‌ترین حالت) و هدف و مقصد و موفقیتْ موضوعیتِ تام داشته باشند، قطعا بله، ما مقصریم که تحریم می‌شویم و علیه‌مان قطع‌نامه صادر می‌کنند.

بگذریم از سیاست؛ معشوق را می‌گفتم و جهان‌بینیِ انفعال را و فاعلیتِ انسان را در نظامِ سکولار. پیش‌نویس‌ها و متدهای تجربه‌‌شده، نسخه‌های فیلم و کتاب‌شده و نظریاتِ انسان‌های قابلِ پیش‌بینیِ آزمایش‌گاهیِ، آدمِ متخطی از شیبِ نمودار را نمی‌پذیرند و متأسفانه آدمی که ذهن‌ش مؤمنِ به نمودار و کتاب و نسخه و پیش‌نویس و متد شد هم، راهِ پیموده‌نشده‌ی عُسرگونه‌ی هزینه بیش‌تر از فایده را نمی‌پذیرد.

جهانِ جدید، ذائقه‌ای برای انسان تعریف کرده از این سنخ و جنس و ابزارش را هم دارد. رسانه‌ها مبلغانِ بی‌چون و چه‌رای این ایدئولوژی‌ند. اما واقعا تا کجا باید منفعل بود؟ موفقیت به هر قیمت از کجا بود که واردِ زنده‌گی‌های ما شد؟ مایی که 8سال نمک‌گیرِ سفره‌ی عند ربّهم یرزقون‌ش بودیم و هر نَفَس‌مان فرصتی بود برای قُرب‌ش، چه شد که میوه‌ی درختِ اراده‌ی معطوف به قدرت به کام‌مان خوش نشست و این‌قدر دور شدیم از این نگاه؟ چه شد که سینه‌زنِ حسین، راهِ روشنِ حسین را نمی‌بیند؟

این‌ها که در زنده‌گی‌های ام‌روز می‌بینیم نشانه‌های خوبی نیستند. هم‌این که نسبت به هم بی‌تفاوت شده‌ایم و فقرِ هم‌سایه را جدّی نمی‌گیریم و شعرهای‌مان رنگ و بوی دیگری گرفته‌اند و مدارس‌مان غیرانتفاعی شده‌اند و خودمان غیرمنصفانه معترض به هرچیزی که ظاهری از عدمِ توفیق درش هست. معترض به مظلوم در حالی که ظلمِ ظالم مثلِ روز روشن است. از آن‌طرف هم هست. برخی ظرف‌های داغ‌تر از مظروف که آماده‌اند سرِ افروغ و پارکِ ملت را یک‌جا بِبُرّند و اجدادِ هرکه نقد کرد را بیاورند جلوی چشم‌ش و بی‌که بدانند مبدأ اس‌ام‌اسی که برای‌شان آمده کدام حسنِ عباسیِ کجای مملکت است، فورواردش می‌کنند هم هستند و غربت این‌جاست که خیلی اوقات عمل و رفتارِ این دو سرِ پاره‌خط میلِ به یک مقصد و مقصود هم می‌کند!

به‌هرحال افراط و تفریط برادرِ هم‌اند و باعثِ ایجادِ هم و منتجِ از یک عامل، یعنی جهل. در چنین فضایی که هیجان طرف‌دارِ بیش‌تری دارد و منطق جای‌ش را به دفاع و حمله‌های ناجوان‌مردانه داده (یعنی جامعه‌ی ما)، آگاهی‌بخشی و تولید و ترویجِ آگاهی وظیفه‌ی همه‌ی عاقل‌ها و روشن‌فکرها و فهمیده‌هاست. این آگاهی‌بخشی قطعا هزینه دارد و شهید و اسیر و مجروح هم می‌دهد اما چاره‌ای نیست. یکی از قِسم‌های جهاد است دیگر، باید پایش ایستاد.

امیدوارم افراط و تفریط در قضاوت و مهم‌تر از آن جهان‌بینیِ انفعال و آزادیِ سکولاری که دارد در جامعه‌مان گسترش پیدا می‌کند، از زنده‌گی‌های‌مان دور شود (دورش کنیم) و عاقلانه و اخلاقی زنده‌گی‌ کنیم و هم به زمینِ زیرِ پای‌مان توجه داشته باشیم و هم به آسمانِ بالای سرمان که گفت: درخت‌ها به من آموختند فاصله‌ای/ میانِ عشقِ زمینی و آسمانی نیست...

* اشاره به دو جمله‌ی پُرتکرار از دو-سه‌کتابِ آقای رضا امیرخانی (نویسنده‌ی معاصر). یکی «مؤمن در هیچ چارچوبی نمی‌گنجد» از کتاب‌های «منِ او»، «داستانِ سیستان»، و حتا «بیوتن» و دومی «و دیگر آسمان را نخواهی دید» در بیوتن که اتفاقا بیوتن رمانی‌ست نزدیک به مفاهیمِ مطرح‌شده در هم‌این مطلب، یعنی چالش‌های زنده‌گیِ دین‌مدارانه در دنیای مدرن.

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٤:۱٤ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |