رفت - گفتن

گفتن

λεγειν

امیدش را و باران‌های ابرهایی متراکم را در کوله ریخت؛
رفت به نظّاره‌ی خیلِ آهوها،
می‌خواست پریشانِ پریشان‌های تو باشد...

پی‌نوشت: خیلی دل‌م می‌خواست یک کنترستِ طلایی-مشکی تنگِ پست باشد اما فرصت نکردم عکس گوگل کنم... التماسِ دعا

 

نوشته شده در دوشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |