شاگرداول‌های عالم - گفتن

گفتن

λεγειν

خطبه‌ای هست در نهج‌البلاغه در ذمِّ إبلیس -لعنة‌الله- که وی را اول‌ خودخواهِ عالم معرفی می‌کند و انسان‌ را از بزرگ‌منشی و خودخواهی برحذر می‌دارد. امیرالمؤمنین علی (علیه‌السلام) در این خطبه که «قاصعه» نامیده شده «عز» و «کبریاء» را ویژه‌گی‌های مطلقِ خداوند برمی‌شمرد و بر کسانی که در این دو ویژه‌گی با پروردگار سرِ نزاع و رقابت داشته باشند نفرین می‌فرستد و تصریح می‌کند که خداوند با سنجه‌ای از این سنخْ بود که ممیّزِ متواضعین و مستکبرینِ ملائکه‌ی مقرّب‌ش شد.

حضرت این‌طور استدلال کرده‌اند که حمیّت شیطان را برآن داشت که بر انسان سجده نکند (چون انسان از گِل آفریده شده بود و او سرشت‌ش را برتر از انسان می‌دید و متعصّبِ بر اصالت‌ش بود و...).

نکته‌ی جالبِ توجه برای من، علاوه بر این‌ ریشه‌یابی راجع‌به عدمِ سجده‌ی شیطان که درواقع تفسیرِ امیرالمؤمنین از آیاتِ ۷۱ إلی ۷۴ سوره‌ی «ص» است، (...إنی خالقٌ بشراً من طین | فإذا سوّیته و نفختُ فیه من روحی فقعوا له ساجدین | فسجدالملائکةُ کلهم أجمعون | إلا أبلیس إستکبر و کان من‌آلکافرین) این مسئله‌ست که حضرت می‌فرمایند اگر قرار بود خداوندِ آگاه به نهان‌ها و پوشیده‌ها انسان را (به‌طورِ مثال) از نوری بیافریند که روشنی‌ش چشم‌ها را می‌ربود و بدل از گِلْ از گُلی می‌آفرید خوش‌ عطر و بو، این که دیگر امتحان و ابتلائی نبود برای ملائکه و گردن‌ها خود‌به‌خود برای سجده‌اش شُل می‌شد و می‌افتاد! سنّتِ خداوند اما این است که آفریده‌گان‌ش را به بعضی چیزها که اصل و ریشه‌اش را نمی‌دانند بیازماید و بر این آزمون سه‌فایده و هدف است: جداساختنِ آن‌ها (متواضعین و مستکبرین) از هم، زدودنِ گردن‌کشی از ایشان و دورکردنِ خودپسندی از آنان.

این‌ها را که می‌خوانم (اندکی بعد از وجد و شعفِ اولیه)، شرمنده‌ی خدا و خودم می‌شدم و می‌شوم. یادِ تکبّرهایی که به کوچک و بزرگِ دنیایم کرده‌ام می‌افتم، یادِ خودبزرگ‌بینی‌ها و بددِلی‌ها و قضاوت‌هایی که براساسِ جهل‌م به ندانسته‌ها و تعصب‌م به دانسته‌های غلط کرده‌ام و اصلا به این فکر نکرده‌ام که شاید امتحان و آزمونی در این بوده و من حالی‌م نشده...

حضرتِ علی خیلی انسانِ باهوش و حکیم و عزیزی بوده‌اند؛ از این نظر که اولِ اکثرِ خطبات‌شان عبادالله را توصیه کرده‌اند به تقوای الهی. وقتی به عمده‌ی مشکلات‌م و مشکلات‌مان فکر می‌کنم و به این‌که چاره‌ی این‌همه گرفتاری و گره چیست؟ به هیچ نتیجه‌ی اولیه و آخریه‌ای نمی‌رسم مگر تقوا. تقوای به‌ خاطرِ خداوند درست‌ترین راهِ حلِ مشکلات است. اگر به خاطرِ «خدا» پرهیز کنیم و پای‌مان را روی ترمزِ خیلی از کارها و رفتارهای غلط بگذاریم، قطعا خیلی از مشکلاتی که گاهی پیدا می‌شود یا اصلا پیش نخواهند آمد یا لااقل خیلی کم‌تر پیش می‌آیند. چشم که می‌گردانم در تاریخِ معاصرمان، می‌بینم که اکثرِ الگوها و انسان‌های وارسته و شهداء‌مان متخلقِ به این اخلاق و مزیّنِ به این زینتِ الهی (یعنی تقوا) بوده‌اند.

دایی‌م نقل می‌کرد از آقای چمران که این شهیدِ بزرگ‌وار می‌گفت آرزویم این است که بروم در مسجدی دورافتاده خدمت‌گزار شوم و جارو بکشم و در کنارش کتاب‌خانه‌ای راه بیندازم برای بچه‌ها و... حالا تصور کنید این آدمی که رفته ینگه‌دنیا دکترای یک رشته‌ی مهمِ فنّی را گرفته و آن تسهیلات را در آن زمان دراختیارش گذاشته‌اند این صحبت را می‌کرد. جز تقوا و ایمان و مهربانی و آگاهی واقعا چه چیزی می‌توانست در وجودش باعثِ این اشتیاق و عشق شود؟ آخرش هم که در «جنگ» شهید شد نه در آزمایش‌گاه و دانش‌گاه. کاری که شاید از از سربازِ بی‌سوادی هم برمی‌آمد. اما نگاهِ چمران‌ها به عالم و آدم‌ها شبیهِ نگاه‌های من و مثلِ من‌ها نبود و نیست. این عقلِ یک‌دل‌شده با دل، این خلوص و این ایمان و تقواست که آن‌ها را به این سطوح رساند که حقِ مطلبِ خلقت‌شان را اداء کردند و شدند مصداقِ حرف‌های خدا در آن روزِ سجده. دِلی اگر نگاه کنیم حرفِ خدا را اثبات کردند پیشِ فرشته‌ها و شیطان. شاگرداول‌های دنیا شدند و حق‌شان هم هست که آن دنیا مرزوقِ سفره‌ی خداوندند و بالانشین‌های جنّات.

هِـــــــی... یادِ همه‌ی شهداء و علماء گرامی...

این آهنگ از «حامی» با ترانه‌ی آقای عبدالجبار کاکائی و آهنگ‌سازیِ امیر بکان را در این احوالی که دارم می‌پسندم:

طبلِ ماهُ می­کوبن، گُر می­گیرن شقایقا
می­زنن به سینه­ی دریایِ آتیش قایقا

موجا قَد می­کشن و تعزیه‌خونِ باد می­شن
عاشقایِ کربلا یکی‌یکی زیاد می­شن

نخلا می­چرخن و توفانِ جنون پا می­گیره
صدای نی­لبکِ تفنگا بالا می­گیره

دسته­ی سینه­زنا هورُ چراغون می­کنن
شبایِ تاریکُ از سنگرا بیرون می­کنن

طبلِ ماهُ می­کوبن، نعشایِ بی­سر می­آرن...
به برادر خبرِ مرگِ برادر می­آرن

شهیدایِ تشنه‌رو ماه و ستاره آب می­دن
نخلایِ شکسته‌رو مشکایِ پاره آب می­دن

صدایِ گریه میاد فرشته­ها گوش می­کنن
چراغِ خیمه­ی آسمونُ خاموش می­کنن

نعشِ خورشید وسطِ بیابونا رها شده...
دیگه کم­کم آسمون رنگِ مناره­ها شده

کاروان می­ره ولی ستاره­ها جا می­مونن
شب میاد فرشته­ها کنارِ نعشا می­مونن

شهیدایِ بعد از این عهدُ ببندین با خدا
دیگه از این‌جا نمونده راهِ دوری تا خدا

آفتاب از راه که بیاد فرصتامون حروم می‌شه
نوبتِ عاشقیه ستاره­ها تموم می­شه

یکی باید پاشه و آسمونُ خبر کنه
طبلِ ماهُ بکوبه بختِ شبُ سحر کنه

نوشته شده در دوشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۳:۳٠ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |