« أَینَ مرآتُ الله ؟ » - گفتن

گفتن

λεγειν

روزگاری ، روزگاری انسان بودیم . یاد آن روزها به خیر ، چه صفایی داشت ، اشرف مخلوقات بودیم ، خلیفه الله ...
اوه اوه ، همه اش از همین خلیفه اللهی شروع شد . کلّا ژن مان از آن زمان که این آیه را خواندیم جهش پیدا کرد و در ساختار ظاهری مان "باد قَب قَب " اضافه شد !
می گویند حقیقت تلخ ست ، اما من می گویم حقیقت ترس است . نوع خاصّی از ماهی ها وجود دارند که در مواقع ترس باد می شوند ؛ اتفاقا در مورد بعضی از ما نیز همین گونه است . هنگامی که با حقیقتی روبرو می شویم باد می شویم ، در واقع می ترسیم و از حقیقت گریزانیم اما خب چون حجم مان بیشتر شده ، بیشتر نیز به چشم می آییم . خدایش بیامرزد شیخه ... خانم ترشیده را که همیشه می گفت : آدم باید چگال باشد ، چگال بیند ، چگال فکر کند و ...
به این جا رسیده بودیم که ترس تلخ است ، تلخ ترس و یا نه ، حقیقت تلخ !!!
راستی هیچ فکر کرده ایم ملائکه چه قدر به ما می خندند ؟
آنها که تخطی پذیر نیستند ، بعضی از ما هم تحصّی ( هم خانواده صحیح ) پذیر نیستیم و خدا هم که همیشه منزّه و مجلّی است از هر شبهه ای . پس هر اشکالی وجود دارد از تعقل و تفکر و پنداشت ماست . مثلاً همین دین داری دست و پا شکسته مان ، اگر موروثی شیعه و مسلمان نباشیم ( یعنی واقعا شیعه باشیم ) ، مطمئنا بیدی نخواهیم بود که هر بادی لرزه بر پیکره ی اعتقاداتمان بیاندازد . آخر چرا ؟
اگر ز مردم هشیاری ای نصیحت گو
سخن به خاک میفکن * چرا که من مستم
حافظ
* سخن به خاک افکندن = سخن گفتن در جایی که شنونده نداشته باشد
خاک
نوشته شده در یکشنبه ٢٤ دی ۱۳۸٥ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |