باورم کن ، دنیا زندونه برام ؟!!! - گفتن

گفتن

λεγειν

بسم الله الرحمن الرحیم

اعوذ بالله من شرور نفسی و من همزات الشیاطین

سطر نگاشت

گاهی یک سلسله مسائل باعث می شوند مسیر زندگی آدمها تغییر کند . این تغییرات گاهی بسیار و گاهی قدری از اپسیلونی است و مسیر زندگی ام تغییر کرده . مقدارش مهم نیست ، چه بسیار و چه کم ! مهم تاثیرش است .

نگاشت

در سیروا فی الارضی که به پای تخت کشور عزیزمان , طهران داشتم ، خاطراتی برایم رقم خورد و نیز عبرت هایی که از آن جمله کنفرانسم در جمع دانشجویان دانشگاه های علوم پزشکی ایران و امام صادق ( علیه السلام ) بود که خیلی چیزها ازشون یاد گرفتم .

دیگری اینکه رفتم مدرسه ی آیت الله مجتهدی پیش یکی از دوستانم . حجره های طلبه ها ، کتاب خانه ، سخنرانی ( کلاس عمومی ) آیت الله مجتهدی در نماز خانه و اینکه اول اشتباها رفته بودم منزل ایشان و ...

حوالی ظهر رفتم مرکز پژوهش های مجلس . در نگهبانی نشسته بودم منتظر اجازه ی مسئول دفتر دکتر احمد توکلی ؛ خواستم بروم نماز بخوانم که نگهبان ها نگذاشتند . ( دلم گرفت که چرا نذاشتند نماز اول وقت بخوانم ) .

خلاصه دکتر را دیدم و کلی صحبت کردیم ، بعدش ایشان هم بعلت مشغله نماز نخوانده بودند ، با هم نماز جماعت خواندیم و تازه حکمت آن چند دقیقه قبلش را فهمیده بودم . در ضمن تا 1 ساعت بعد اذون،اول وقت حساب می شود !!!

غروب هم رفتم خبرگزاری فارس و حامد و ساتیار و چند نفر دیگه رو دیدم . کلی با حامد صحبت کردیم ، از انتخابات و وبلاگ ها و نویسندگانشون گرفته تا عین و شین و قاف که آخرش بود و با گلوی بغض دار ترکش کردم و راهی تهران پارس شدم . در راه برگشت داشتم با ام پی تری پلیر مداحی گوش می کردم که ناگهان صدای آهنگ حس غریب علی لهراسبی را شنیدم ، نمی دانم چرا این آهنگی که هیچ وقت ازش خوشم نمی آمد را رد نکردم ، به آنجایش رسید که گفت : باورم کن ، دنیا زندونه برام و مسیر زندگی ام را عوض کرد ...

ته نگاشت

واقعا اگه دنیا برامون زندون باشه ... می دونین کسی که زندونیه همیشه منتظر یکیه که بیاد دیدنش ، یکی که بیاد و بتونه باهاش درد و دل کنه ، از در و دیوار زندونش بگه ، کسی که با نگاه کردن به اون هق هقش بلند شه و وسعت تنهایی هاش رو از گونه هاش سرازیر کنه . آره منتظر یعنی کسی که زندونیه دنیاست ، اگه جایی ننوشته بنویسیدش و اگه نوشته با آب طلا دوباره بنویسیدش !!!

آقا ما زندونی های این عالمیم ، با یه کوه غربت ، حکممون به رسم عشق حبس ابده و ، امیدمون به اون روزی که بیای در و دیوار غم گرفته ی این زندون و بریزی پایین ، آره زندون ما نفس ماست و نفس ما دنیای ماست .

خاطر نگاشت

حرف نفس شد یاد اتوبان شهید بابایی افتادم ، آره همین اتوبان تهران خود تون ، ایشون دوره ی خلبانی رو قبل از انقلاب در امریکا گذروندن . یکی از هم دوره ای هاشون می گفتند : یه روز سر زده رفتم اتاقش ، دیدم یه سیب قرمز رو حسابی با پیراهنش حسابی برق انداخته و داره نگاش می کنه . وقتی منو دید سیب و روبروم گرفت و گفت یه گازبزن ، به اصرار اون یه گاز زدم ، دوباره سیب و برگردوند و گفت یه گاز دیگه بزن ، گفت اینقدر این کار و تکرار کرد که سیب تمام شد . پرسیدم فلانی چرا ... ؟

گفت می خوام ببینم می تونم رو نفسم پا بذارم یا نه؟

کات ( قبل اقلاب ، جوون ، امریکا ، کف نفس ... شهید بابایی ، سرهنگ خلبان ارتش )

تا بعد ... یا علی

نوشته شده در پنجشنبه ٧ دی ۱۳۸٥ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |