برای خوب‌ بودن - گفتن

گفتن

λεγειν

یکی از بخش‌های مؤثرِ قصه‌ی «یوسف» از زبانِ قرآن، آن‌جایی‌ست که برادران‌ش دوم‌بار آمده‌اند تا عزیز از سرِ رحم و بخشش، پیمانه‌شان را پُر کند و احتمالا از خطای برادرشان هم درگذرد. یوسف که حالا مدت‌هاست به عزت رسیده و در مقامِ تصمیم‌گیری و بخشش قرار گرفته، خیلی «راضی» به‌نظر می‌رسد. علامه‌ طباطبایی این‌‌طور تعبیر کرده‌اند که وقتی برادران سخن‌شان را با «یا أیهاالعزیز» آغاز می‌کنند و با «إن‌اللهَ یجزِی‌المتصدّقین» ختم، و این‌میان -هرچه گفته‌اند از کمیِ بضاعت بوده و اظهارِ تذلل- این نحو از سوال، دشوارترین و ناگوارترینِ سؤالات است و موقف، موقفِ کسانی‌ست که بی‌داشتنِ استحقاق و با سوءسابقه استرحام می‌کنند.

اما راجع‌به رضایتِ یوسف و درسِ بزرگی که در آن هست، علامه می‌گویند بعد از این مخاطبه بود که کلمه‌ی الهی تمام شد و درواقع آن وعده‌ که «به‌زودی یوسف و برادرش را بلند و سایرِ فرزندانِ یعقوب را به‌خاطرِ ظلم‌شان خوار می‌کند» محقق گردید و چون وعده محقق و کلمه تمام شد، یوسف به‌خودش اجازه‌ی معرفی داد و به‌نوعی گله کرد و آن‌ها را موردِ سوال و عتاب قرار داد و حتا علتِ این ظلم‌شان را که «جهل» بود بهشان گوش‌زد کرد و باز به تعبیرِ علامه با این‌کارش راهِ اعتذار را به آن‌ها آموخت.

این صبرِ یوسف در برابرِ مسیرِ تحققِ وعده‌ی الهی، این مقامِ رضاء، این ‌دل‌بزرگی و توکل، این تحمل و تاب خیلی چیزِ مشکلی‌ست. انگار کن در کودکی همه‌ی نصیب‌ت از محبتِ پدر بشود مرورِ خاطراتی در قعرِ چاه و بعد برده‌ی بازارِ یوسف‌نافهمی شوی و در اوجِ غربت بفروشندت و کم‌کم، ذره‌ذره، ماجرا‌به‌ماجرا و تدبیر‌به‌تدبیر یوسف شده باشی و در اوجِ شکوفاییِ جوانی‌ت با تهمتی به زندان بیافتی و آن مرارات را تحمل کنی و حالا که بعد از عمری نه از سرِ شانس، که از سرِ لیاقت «عزیز» شده‌ای و می‌توانی عزت‌ت را به رُخِ آن‌ها که بدین روزت انداخته‌اند بکشی، نَکِشی و بی‌عقده و عصبانیت در برابرِ وعده‌ی خدا کُرنش کنی و صبر کنی تا واو به واوِ وعده‌ی خدایت محقق شود و جاری. این صبر و دل‌پاکی باورکردنی هست و نیست...

بارها و بارها از چهره‌ی ظاهرِ یوسف گفته‌ایم و در برابرِ زلیخایش قرار داده‌ایم، ولی حقیقتا چهره‌ی ظاهر چیست در برابرِ چهره‌ی باطن‌ش؟ زیباییِ این رضاء، این منتظرِ تحققِ حرف‌های خدا بودن کجا و زیباییِ چشم و ابرو و صورت و پوست؟ زیباییِ ظاهر که دستِ ما نیست، قابلِ بازتولیدشدن و تربیت نیست، اما واقعا تنزّهِ درون و تربیتِ قلب دستِ ماست. هر قلبی -اگر خدا بخواهد- می‌تواند قلبِ به‌تر و دیگری باشد و بشود اما ظاهر را خدا یک‌بار تعیین کرده برای‌مان و خیلی دستِ ما نیست مقبولِ خواطر افتادن‌ش، که البته آن هم تا حدودِ بس‌یار زیادی ارتباطِ وثیق با خلوصِ باطن دارد که به‌تر از من می‌دانید و در این مجال نگنجد.

---

خدایا؛ خدای وعده‌های محقق، خدای کلمه‌های تمام، خدای یوسف‌های عزیز، خدای جبرانِ هر جهل و خدای پیمانه‌های پُر و خدای قلب‌های از سرِ ایمان راضی؛ من، چاهِ قصه‌ی یوسف‌م و تو خدای این عالم. قلب و درونِ من -همه‌اش- سیاهی‌ست و این برای تو و عالم روشن است. تو یوسف را از حضیضِ مکرِ برادرهاش به حدّی از عزت رساندی که قصه‌اش أحسنِ قصص شد و زبان به زبان چرخید و تا ما و تا همیشه ماند و خواهدماند.

یوسف اگر یوسف شد، از برهانی بود که در راهِ تو می‌دید و از ایمانی بود که به تو داشت. من چه کنم که هم کورم و هم بی‌ایمان؟ من چه کنم که نه تأویلِ خوابِ برادرهایم هستم و نه کالای گرانِ بازارِ ارزان‌فروش‌ها و نه اسبابِ تحققِ کلمه‌ات، آن‌سان که یوسف بود؟ من حسرتِ محضِ این قصه‌ام و فراموش‌ترین قسمتِ ماجرا. چاه‌م، وسیله‌ی کوچکِ تو برای بزرگ‌ترشدنِ تنهایی‌های یوسف‌ت. مرا عطای کدام برادرِ یوسف‌شده پُر خواهد کرد که کیل خلق‌م کردی و این‌گونه تنها مانده‌ام در کنعان‌ت؟

خدایا، خدای وعده‌های محقق، خدای تدبیرهای کامل، خودت دربرم گیر و از خودت پُرم کن و عوضِ این‌همه سیاهی که در دل‌م هست، نورِ خودت را بر دل‌م بتابان که سخت محتاجِ توام. محتاجِ توام قصه‌گوی قصه‌سازِ صاحب‌عزت. محتاجِ توام و خلقِ توام. این ظن که مخلوق‌ت را تنها و بی‌هیچ و گُم و گم‌راه رها کنی بر تو نیست، این امید اما که عزیزم کنی در دل‌م هست...

نوشته شده در پنجشنبه ۱ دی ۱۳٩٠ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |