اشکالِ مختلفِ هبوط (6) - گفتن

گفتن

λεγειν

به خانمِ کتاب‌فروشِ کوچه‌گردی که خیلی صریح بهش گفتم «نه، ممنون» و بعد مُردَم!

نرخِ نانی که من و تو می‌خوریم، یکی‌ست،
آفتاب و آسمان و زمینِ زیرِپای‌مان هم.

دخترِ کتاب‌فروشِ کوچه‌گرد
لب‌خندت را حفظ کن؛
علی‌رغمِ درهایی که به رویت بسته می‌شود
علی‌رغمِ «نه، ممنون»هایی که می‌شنوی
علی‌رغمِ راه‌هایی که رفته‌ای.

شادی‌هایی که نمی‌توانی را،
آن‌طرف‌تر به دلار حساب کرده‌اند،
به تومان بلع!


قدری آن‌طرف‌تر،
غصه‌ی آدم‌ها دیگر است،
زمینِ زیرِ پای‌شان دیگر و آسمان‌ و نان‌شان، دیگر.
قدری آن‌طرف‌تر
دخترِ کتاب‌فروشی که به تو «نه» گفتم و هبوط کردم،
شاید خدا هم دیگر...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |