غزلی از صائب - گفتن

گفتن

λεγειν

در آتش‌م ز دیده‌ی شوخِ ستاره‌ها
در هیچ خرمنی نفتد این شراره‌ها

خالی شده‌ست از دلِ آگاه، مهدِ خاک
عیسادَمی نمانده دراین گاه‌واره‌ها

جز حرفِ پوچ، قسمتِ زاهد ز عشق نیست
کف باشد از محیط، نصیبِ کناره‌ها

پهلو ز کارِ عشق تُهی می‌کنند خلق
جای ترحّم است براین هیچ‌کاره‌ها

پَستی دلیلِ قُرب بُوَد در طریقِ عشق
این‌جا پیاده پیش بُوَد از سواره‌ها

صحبت غنیمت است -به‌هم- چون رسیده‌ایم
تا کِی دگر به‌هم رسد این تخته‌پاره‌ها

در حُسنِ بی‌تکلّفِ معنی نظاره کن
از ره مرو به خال و خطِ استعاره‌ها

صائب، نظر سیاه نسازد به هر کتاب
فهمیده است هرکه زبانِ اشاره‌ها

نوشته شده در جمعه ٢٥ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |