بی‌عنوان - گفتن

گفتن

λεγειν

کاش می‌شد تا زنده‌ام بمیرم؛
مردم نوشته‌های روی قبر را بیش‌تر باور می‌کنند.
بازگشتِ همه به سوی اوست
(حجّار این‌بار هم «إنا لله» را درز گرفته و «ما» را «همه» دیده)
تولد: هزار و سی‌صد و یک روزِ گرمِ تابِ‌ستان
مرگ: هزار و سی‌صد و یک اتفاق
(قدّم بلند بوده و حجّارِ از حروفِ کشیده‌ی بیش‌تری در شعر استفاده می‌کند)
«زنده‌گی تصویـــــــــر»* (کِش می‌آید و تا کلاس‌های مدرسه‌های روزهای اولِ تنهایی پرت می‌شوم.
تا اولین تجربه‌های انزوا،
تا اولین بغض‌ها و گریه‌ها و اولین‌بارهای تو را صدا زدن.
بعد، تکرار و تکرار و تکرار
(حجّار شعر را تمام کرده و سنگ موجّه جلوه می‌کند)
زنده‌گی به ریش و سبیلِ نورَس‌م رسیده و من به «کلمه».
تا نمیری نمی‌فهمی؛
زنده‌گی کلماتی‌ست درهَم،
جمله‌ات را بسازی و نسازی نقطه‌ی مرگ می‌رسد.
تا نمیری باور نمی‌کنند بوده‌ای و می‌توانستی باشی.
تا هستی نمی‌فهمند می‌توانستی نباشی.
کاش می‌شد تا زنده‌ام بمیرم و آخرین‌باری که صدایت کرده‌ام، زنده بوده باشم.
مرگ آخرین روزِ تنهایی‌ست و اولین روزِ آخرِ هبوط؛
من، سیبِ نچیده‌ی حوّای سرزمین‌های دورِ همیشه‌دربهشت‌م و میوه‌ی ممنوعه‌ی تو.
تا نمُرده‌ام باورم کن...

زنده‌گی تصویر بود، ای عُمر برگردان به من/ سنگ‌هایی را که در مُرداب و ماه انداختم (فاضل نظری)

نوشته شده در دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |