راهِ روشنِ حسین - گفتن

گفتن

λεγειν

بنا نداشتم و ندارم راجع‌به واقعه‌ی کربلا و حوادثی که برای امام‌حسین، خانواده و یاران‌ش پیش آمد، مطلبی بنویسم. چون نه پرداخت‌های مناسبتی (تقویمی) را می‌پسندم و نه حقیقتا در تمام ایامِ سال حسینی بوده‌ام و زیسته‌ام که بخواهم الآن چشمه‌ای از آن را ظاهر و بارز کنم و نه هم علاوه‌ بر همه‌ی این‌ها سوادِ چنین مهمّی را دارم.

مدتی‌ست (اگر اشتباه نکنم و به گواهِ وب‌لاگ، از نیمه‌شبِ 14شهریور تا حالا) ذهن‌م و فکرم معطوفِ شهداست. شهدای جنگ و البته همه‌ی آن‌هایی که در راهِ خدا جان‌ فدا کرده‌اند که به‌طورِ اخص در این مدت دلِ ذهن‌م را رفته‌گانِ جنگ ربوده‌اند.

انسان به‌طورِ طبیعی وقتی مرگ را خیلی صریح و قریب مقابلِ خودش می‌بیند، مظلوم می‌شود. حالا اگر مرگ، از حالتِ معمولی به «کشته‌شدن» تغییر پیدا کند، شاید این مظلومیت بیش‌تر شود. اگر این کشته‌شدن برای دفاع از ناموس و خانه و خاک باشد و انتخابی داوطلبانه بوده باشد، باز هم شاید به درجاتِ آن مظلومیت افزوده شود. اگر فرایندِ دفاع از ناموس و خانه و خاک، بعد از نزاعی نابرابر از لحاظِ امکاناتِ نظامی اتفاق بیفتد و بعد به کشته‌شدن بیانجامد، باز هم این مرگ، این فداشدن و رفتن و مُردن، غریبانه‌تر و مظلومانه‌تر خواهد بود که به‌نظرم در زمانِ جنگِ 8ساله‌ی تحمیلی‌مان با عراق، این اتفاق بس‌یاربار افتاد. یعنی جوانانی از سرِ غیرت و مردانه‌گی و ایمان، انتخاب کردند با امکاناتی کم‌تر از دشمن‌شان روی در رویِ او بایستند و تا جایی که می‌شد و می‌توانستند، از خاک و خانه و شرف و ناموس‌شان دفاع کنند. در این دفاع کشته‌ شوند و به زنده‌گیِ این دنیاشان پایانی خونین دهند.

آن‌ شبِ نیمه‌ی شهریوری که پُستِ «آن‌روزها...» را ‌نوشتم، به این فکر می‌کردم که نمی‌شود عاشق و یله نبوده باشی و هم‌چه انتخابی کرده باشی. بُریدن از تعلقات و به استقبالِ مرگ رفتن جز از مسیرِ آزاده‌گی و عشق ممکن نیست.

روزهای جنگ، روزهای انتخاب بود. انتخابی شگرف و مدام. انتخابی بینِ بی‌تعلق‌ترشدن و پرواز، یا پشتِ خط بودن و ماندن و ادامه‌ی زنده‌گیِ زمینی با همه‌ی زرق و برق‌ش. سخت بود، خیلی سخت. برای همه‌ی شهدا سخت بود. انتخابِ مرگ، هیچ‌گاه آسان نیست. برای هرکس که می‌خواهد باشد.

بعضی‌ها عاشق‌تر بودند، چمران و باقری و همت می‌شدند. بعضی‌ها غریب‌تر بودند و دورپَرتر، با همه‌ی موجودیت‌شان رفتند، بی‌حتا ذره‌ای جسم. ردانی‌پور و باکری‌ها گُل‌شان شدند. خیلی‌ها با شناس‌نامه‌هاشان رفتند و ناشناس و بی‌نام برگشتند. این‌ها و نظائرِ بس‌یارِ دیگرش همه شعباتی از عشق بود به‌نظرم.

کارکردِ عشق هم‌این‌هاست دیگر. عشق لطیف‌ت می‌کند، حسّ فداشدن برای محبوب را در تو به‌ وجود می‌آورد و بلندپروازت می‌سازد. عشق، «عشق» اگر باشد، بس‌یاری اوقات «بگذار و بگذر» می‌آورد. رها می‌کنی و دعا می‌کنی تا دنیا دنیاست، همه‌ی خوبی‌های عالم نصیبِ او که دیگری را بدل از تو برگزید باشد. دعا می‌کنی بام‌ش بلند و دل‌ش گرم باشد، امن و آسایش داشته باشد و اگر خدا خواست، از عمرِ تو کم و به عمرِ او اضافه شود. این‌ها معمولاتِ عشق است.

باتوجه به این کارکردهای بدیهیِ عشق -حتا از نوعِ آدم به آدم و زمینی‌ش- به‌وضوح می‌توان دریافت که آن‌چه در زمانِ جنگ اتفاق افتاد، در بس‌یاری اوقات زائیده‌ی یک فرایندِ عاشقانه بود. عاشقانه‌ای که نقشِ عقل در آن هم، چندان کم‌ نبود. این فرایندِ عاشقانه حتما هم‌آن‌طور که پیش‌تر نوشتم از مسیرِ یک انتخابِ خطیر گذشته بوده و این مسیر، این انتخاب، این از دوراهی گذشتن، قطعا صیرورتی عقل‌معیار بوده است. دقیق‌ترش می‌شود این‌که انتخابِ مسیرِ درست و راهِ حق، با عقلِ تربیت‌شده‌ی شجاعی صورت می‌گرفته که بعدتر -در طولِ راه- «عشق» دُزِ جرأت و شجاعت‌ش را اضافه می‌کرد و انتخاب را واقعی‌تر. البته حتما همه‌ی مواردِ شهادت در جنگ از این نوع نبوده یا همه‌ی آن‌هایی که از این گونه بوده با این کیفیّت نبوده. صحبتِ من راجع‌به آن عده‌ای‌ست که این‌طور رفته‌اند. داوطلبانه، از تعلقات گذشته، از سرِ عشق و برای دفاع از خانه و خاک و ناموس.

زنده‌گی -با همه‌ی بالا پایین‌ش- اغلب عرصه‌ی انتخاب‌هاست. همیشه می‌شود انتخابِ بد و خوب داشت و بالتبع بد و خوب بود. همیشه حق و باطلی بر سرِ راه هست و اهلِ حق یا باطل بودنی در تقدیرمان ثبت.

رسمِ روزگار و احوالِ دنیا همیشه این‌طور بوده که اهلِ حق نبودن یا باطل‌بودن بیش‌تر «نفر» داشته و حق‌گوها و حق‌‌مدارها در اقلّیت بوده‌اند. یعنی اگر بخواهی اهلِ حق و درستی باشی، «کارِ سخت‌تر» را انتخاب کرده‌ای. مثلِ امام‌حسین، خانواده‌اش و یاران‌ش که هرچند پایانِ غریبانه‌شان معلوم بود، اما باز بر آن نهج ماندند و جنگیدند و کشته‌ شدند.

در آن کارزار حریف «اکثریت» بود و دشمن، «بیش‌تر». پرچمِ امام‌حسین، پرچمِ سخنِ کم‌طرف‌دارِ «حق» بود و بیرقِ یزید، بیرقِ حرفِ مطبوعِ مذاقِ عام. آن‌ها که با حسین ماندند، همه‌‌ی دنیا علیه و روبه‌روشان بود و مرگ‌شان معلوم و حتمی. آن‌ها که با حسین بودند و نماندند، تردید کردند و ترجیح دادند تصمیمِ دوباره‌ای بگیرند و رأی‌شان را عوض کنند یا آن‌ها که اصلا از ابتدا با حسین نبودند، اهلِ مرگِ معلوم و پای‌فشاری بر ایده و آرمان نبودند و می‌خواستند صدای اقلیت نباشند.

«حسین» از مردمِ آن‌زمان -خلاف‌آمدِ عادات- می‌خواست، درستی و صدق و حُریِت و دین‌داری و بی‌حرامی و پاکی می‌خواست. انتخابِ «حسین» انتخابِ «سختی» بود و «دقت» و «اخلاق».

انتخابِ حسین، انتخابِ «دین، همه‌ی دین» بود و مردمِ آن زمان، اهلِ «دین، گزینش‌هایی از دین» شده بودند. انتخابِ حسین، انتخابِ «هدف وسیله را توجیه نمی‌کند» بود و مردمِ آن‌زمان اهلِ «بسته‌گی دارد»ها و «مصالح» و «منافع». انتخابِ حسین، انتخابِ «لولاالدّینُ و التُّقی، لکنتُ مِن أدهی‌الناس» بود و مردمِ آن‌زمان، اهلِ «هرچیزی هزینه‌ی فرصت است» و «می‌خواهیم به هرقیمتی نتیجه‌ی به‌تر بگیریم» و «مهم نتیجه است، نه راهِ رسیدن به نتیجه».

انتخابِ حسین، انتخابِ «و لایجرمنّکم شنئان قوم...» بود و «اعدلوا»ی دعوت‌ش ذیلِ «أقرب للتقوی» تعریف می‌شد و متضمنِ بهشت‌های معظمِ وعده‌داده‌شده بود و مردمِ آن‌زمان، اهلِ «نمی‌توانیم» و «نمی‌خواهیم» و بهشت‌های کوچکِ دمِ دست.

انتخابِ حسین، انتخابِ «إعقلواالخبر إذا سمعتموه» بود و خواهش‌ش عقلِ اهلِ رعایتِ و مردمِ آن‌زمان به شنیده‌هاشان «ایمان» داشتند و «خراب‌کردن» برای‌شان آسان‌تر و لذت‌بخش‌تر از «ساختن» بود.

انتخابِ حسین، انتخابِ «مُردن پشتِ چراغ‌قرمزها، موقعِ دیدنِ کودکانِ فقیر» بود و مردمِ آن‌زمان خانه‌هاشان بر بروج، زنده‌گی‌هاشان بر گُرده‌ی شهر و حساب‌هاشان فراموش‌خانه‌ی انسانیت.

آری انتخابِ حسین، انتخابِ سختِ سختی‌ها بود و انتخابِ یزید، انتخابِ آسانِ هرچه آسانی.

حسین از حوصله‌ی مردمِ آن زمان سر رفته بود، از قواره‌هاشان بزرگ‌تر بود و در چشم‌های کورشان خار نشسته بود. «مقابل‌ش بودن» ده‌روز جنگ می‌خواست و با او بودن، یک‌عمر جهاد. عاقبت خدای حسین پیروز شد و حسین را برای خودش بُرد. زمین ماند و زمانه‌ی مدیدِ یزید. زمین ماند و زیادیِ قرن‌های ابن‌زیادِ در جریان. زمین ماند و حرف‌های منطقیِ حسین، غمِ معقولِ حسین، راهِ روشنِ حسین، راهِ امیرالمؤمنینِ حسین... کربلا همیشه دارد اتفاق می‌افتد و من و تو باید بینِ «جهادِ همیشه» و «قتلِ چندروزه» یکی را انتخاب کنیم. انتخاب کنیم تقوا داشته باشیم و گاهی ببازیم یا تقوا نداشته باشیم و همیشه‌پیروز باشیم.

بهشت‌های کوچکِ دمِ دست، یا بهشتِ بزرگِ وعده‌‌ داده‌ شده؛ زنده‌گی انتخابِ راهی‌ست که به یکی از این‌دو می‌رساندمان. به یزید یا حسینِ درون...


یاران چه غریبانه رفتند از این خانه 
هم سوخته شمعِ ما، هم سوخته پروانه

بشکسته سبوهامان، خون‌ است به دل‌هامان
فریاد و فغان دارد، دُردی‌کِشِ مِی‌خانه

هر سوی نظر کردم، هر کوی گذر کردم 
خاکستر و خون دیدم، ویرانه به ویرانه

افتاده سری سویی، گُل‌گون شده گیسویی
دیگر نَبُوَد دستی تا موی کُنَد شانه

تا سر به بدن باشد، این جامه کفن باشد
فریادِ اباذرها ره بسته به بی‌گانه

لب‌خندِ سرودی کو؟ سرمستی و شوری کو؟
هم کوزه نگون گشته، هم ریخته پیمانه
 
آتش شده در خرمن، وایِ من و وایِ من
از خانه نشان دارد، خاکسترِ کاشانه
 
ای وای که یاران‌م... گُل‌های بهاران‌م...
رفتند از این خانه، رفتند غریبانه...


پی‌نوشت: شاعرِ تصنیفی که کویتی‌پور «غریبانه» خواندش و به‌ترین روضه‌ی این‌روزهای من است، پرویزِ بیگیِ حبیب‌آبادی‌ست.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |