بسم الله الرحمن الرحیم - گفتن

گفتن

λεγειν

یا سیّدی فَکَیفَ لی ؟

در این خرقه بسی آلودگی هست

و خاکی که خرقه ی خاک بر تنش کردی

- چند وقتی است دلم ادبیاتش را فراموش کرده . هوایی شده ام تو را حبیب صدا کنم برای منی که همه اش من است ، کفر است . گرچه تو که حبیبی و در حبّت نه شکی است و نه غرضی ؛ اما در حبّ و بغض (بقز، بهتر است ) ما غرضی است به وسعت تاریخ !

خودت که می دانی ، هر وقت کارمان گیر می شود کم کم سر به هوا می شویم . سر به هوا و دست به آسمان و چشم به اشک(به قولش عشک) !

همین که حالمان برگشت ( از بین رفت) گرفته نگرفته ، دوباره همه چیز فراموشمان می شود .

آقای من تا کی می خواهی صبر کنی؟

تا کی می خواهی مهلتم دهی؟ چرا چیزی نمی گویی؟

تکلیف ما را مشخص کن ، اگر ازمان نا امیدی ، اگر داری مهلت می دهی تا بدتر شویم ، ... ( نگویم بهتر است چون جزء گناهان کبیره است نا امیدی ، می ترسم دکتر برزخی آخرین گناه جانم را توسط رویای بابا عرفان بگیرد )

ولی خدایی ، حبیب بودن چه سخت است ، ما که در بندگی اش مانده ایم و از پس بندگیت بر نمی آئیم .

یک مشت خاک در دلمان نهادی ، ببین چه کرده است با ما ؟

یا مولای ؟ یه مشت خاک بود؟ پس چرا این قدر بی قرار شدیم؟

فقط بدان : خاکت ، خاکمان کرده است ...

خودت که می دانی همه ی حرف هایم دروغ است، خودت که می دانی پُر بدی و زشتی و آلودگیم ، پس کاری کن ، نمی شود این طوری ماند .

یا دلی هدیه کن که تخطی نپذیرد و یا مُهری بر دهان و دستانم بزن ، بسانِ قلبم !

نوشته شده در دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸٥ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |