پرنده‌ی کوچک - گفتن

گفتن

λεγειν

داشتم با اسم‌ش بازی می‌کردم و با لحنی که انگار دارم صداش می‌کنم می‌گفتم: «دُرساعت چنده؟ درسانفرانسیسکو، درسالاد می‌خوری؟ درسارافون پوشیدی؟» که یه‌هو به بولیزش اشاره کرد و گفت: «نَ‌نَه؛ ایــن‌که سارافون نیس.» گفتم: «پس سارافون کدومه؟» گفت: «تو کتابای مُفتَلِخ، یه نی‌نی‌هایی هستن که سارافون دارن»...


درسای دو‌ونیم‌ساله از باهوش‌ترین و خوش‌حافظه‌ترین بچه‌هاییه که تا حالا دیدم. معمولا سعی می‌کنه از هر آدمی که دیده یه موردِ به‌خصوصی رو یادش بمونه و اگر دوباره اون آدم رو دید به اون مورد اشاره کنه. این‌روزها عمده‌ی آرزوی درساکوچولو داشتنِ یه چتره که باتوجه به سن و سال‌ش پدر و مادرش هنوز صلاح نمی‌دونن که داشته باشه.

بهانه‌ی نوشتنِ این خاطره شعری بود از شاعرِ هم‌وطن «سوکیاس هاکوب کورِکجیان [معروف به واراند]» در کتابِ «پاییزِ در پرواز»، منتشرشده از نشرِ چشمه. فرازی از اون شعر که منو یادِ این خاطره انداخت رو می‌نویسم:

«کودکی با چترِ نارنجی
چون پاک‌ترین رؤیایِ من،
با قدم‌های کوچکِ خود
گام می‌زند

عصرگاهان است و
باران
‏‏نرم می‌بارد.»

نوشته شده در چهارشنبه ٤ آبان ۱۳٩٠ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |