بسم الله الرحمن الرحیم - گفتن

گفتن

λεγειν

سلام، زیباترین شروع ، برای زیبا ترین شروع کننده .

چه اسارتی است این خاک بودن و چه اسارت گاهی بد تر از خاک!

عاقبت، آنی که اسیر هر چیزی می شد الّا آنی که باید، اسیر خودش شد و من اسیر خودِ خاکم .

اما نمی خواهم امروزم مثل گذشته باشد ، زین رو تصمیم گرفته ام هر آن با خدا حرف بزنم . با همین زبانِ قاصرِ آلوده ی حقیر . آری با زبانِ خاک و به نگارش فطرت . وَ مَن یَهدِ اللهُ فَهُوَ المُهتَد ، آری گفته اند بخوانید و بخواهید . حال که می شود خواند و خواست ، چرا بهترین و زیباترینش را نه؟!

و می خواهم و می خوانم زیباترین و بهترینش را که صبر است و صبر!

و خدایا حال که می خواهم بخوانمت ، رهایم کن از منِ من و همچنان تو ، تو باش تا امیدم پا برجا بماند ، گرچه عاشقی که اطمینان نمی خواهد ، عاشقی صبر می خواهد و صبر !

حبیبِ همیشه ی من ، چقدر زیبایی ، چقدر خوبی ، چه بزرگی ، چه صبوری، چه عاشقی!

دوستت دارم و همیشه عاشقت ام. عاشق آن پرده پوشی زیبایت که گفته اند "سِترُکَ الجَمیل" است و آن دستان گشوده ی رحمتت که به حق علی (علیه السلام) همان یدِ باسطه ی شهر رحمتت است .

چه لطیف نگاهم می کنی ، گاهی حس می کنم حتی برایم بی قراری هم می کنی . مرا به بخش که به قرار هایمان دیر می رسم . کاهلی می کنم ، اما کاهل نشده ام ؛ فقط گاهی فراموشم می شود منتظرم هستی .

آری انتظار . می دانم یعنی چه ، خودت که می دانی ، از دل منتظریم ، گرچه خسته !

حرف انتظار شد یاد عزیزی افتادم . عزیزِ 1172 ساله مان . نمی دانم چه بر من رفته بود که گمش کرده بودم . راستی سلام مرا به او برسان و بگو صبر و صبرمان تمام شده !

بگو مصر وجودمان کنعان شده است و به سان یعقوب بی یوسف کور شده ایم ، بگو کشتیِ نگاهمان دیگر تابِ سیل های پی در پی را ندارد . ایوب هم که باشی رزی صبرت تمام می شود . ما که ایوب نیستیم ، ما یونس ایم ، یونسان اسیرِ دل دنیا . بگو دعایمان کند ، شاید فرجی شد . فرجِ از سیاهی ، از دروغ ، از غیبت ، از ریا ، ازشرک و حتی فرجِ از نگاه ! نگاهِ به همه چیز ، نگاهِ به تو !

برایم نامه بنویس ، منتظر جوابت هستم ای نامه ی نا نوشته خوان !

نوشته شده در چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۸٥ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |