بسم الله الرحمن الرحیم - گفتن

گفتن

λεγειν

از علی دوستی رقاصانه تا کمیل ابن حزب اللهی؟ طیبه البهشتی الرفیعی

شب بیست و ششم ماه مبارک رمضان 1427 هجری قمری بود که حقیر ( محمد مهدوی ) ، آقا محسن ( از رفقای اهل میکروفن و ایضا دانشجوی ترم آخر حقوق قم ) در اداره ارشاد شهرمان مشغول بعضی کارها بودیم برای راهپیمایی فردا .

ساعت حدود هشت و چهل دقیقه بود که یادمان آمد در مسجد جامع شهرمان دعای کمیل برپاست و ای دل غافل که ما پای کامپیوتر ارشادیم و ... این چنین شد که مسیر جدیدی در زندگی من آغاز شد ( هنوز عاشق نشدم نترسید ! )

از اتاق رییس اداره که خارج شدیم و در رو قفل کردیم با صحنه ای روبرو شدیم که تا چند ثانیه مجذ (اوا نه فرصت تصمیم گیری ازمان گرفته شد ) ، بله در صحن عمومی اداره ارشاد ، بروبچ 16 میلیمتری ( اصطلاحی که بازیگران اطلاق کرده ام ) در حال اجرای نمایش بودند ( آن هم از نوع اولین شبش) و راهمان برای خروج از اداره کاملا بسته شده بود . آقا محسن نشستند و ما هم به قول تهرانی ها اجبارا اختیاری نشستیم . حدستان درست است این نمایش متشکل بود از دو ژانر زن و یک ژانگولر مرد که مردش ابن ملجم معروف به مرادی بود و زن هایش یکی خودش و دیگری همدست ابن ملجم که شاید حتما قتامه بوده است !

فضا سازی : آن ضعیفه که خودش بود حدود 16 سال سن داشت و مانتویی شبیه به مانتوی مدارس بر تن و روی خاک در حال سکوت در وکردن و آنی که مرادی بود هم گوشه ی دیگری از این خاک نشسته بود و شمشیرش در دست و آنی که از همه مهم تر است دور مرد می گردید و می چرخید و می رقصید !

آن هم موزون با ریتم دف و سنتور . ما هم که تازه سن بلوغ را گذرانده ایم سرمان را انداختیم پایین که خدای نا کرده گناهی از چشم نا مبارکمان سر نزند که با صحنه ای فجیع برخورد کردم که مرا واداشت بر خود لعنت فرستم(واج آرایی که را ببخشید ) که چرا چشمم کور و دنده ام نرم نبوده است . با لشکری از شلوار های کوتاه و جوراب های ایضا کوتاه تر برخوردم که همه رویشان طرف ما بود . برگشتم و گفتم محسن این جا کجاست ؟ من کیم؟ کی تو رو ... ؟

دیدم محسن می کوید در مسجد حرف علی بود و این جا هم حرف علی است ، می مانیم !

ماندیم و نمایش که موضوعش را به علت دلایل امنیتی در حال اکران بودن نمی توانم فاش کنم به پایان رسید . در آخر همه از هم تشکر کردند و آخر نفهمیدیم که کی به کی می گفت خسته نباشید !

تازه یادم هست خیلی ها هم به من می گفتند آفرین ! به خاطر چی اش را نتوانستم بفهمم .

رفتیم مسجد و به یا سریع الرضایش رسیدیم و در زایش محسن را گم کردم که دیدم صدایش از باند پشت سرم می آید و فهمیدم به معشوقش رسیده است .

شب برگشتیم اداره و تا ساعت دو و  سی دقیقه ی بامداد مشغول طراحی و چاپ بودیم و تا توانستم کارهای جدید کردم ، مثلا روی یک نوار نوشتم : سهم شما در سود اقتصادی صهیونیسم چقدر است ؟ و روی دیگری : هزینه ی گلوله های سربازان اسرائیلی از کجا تأمین می شود ؟ و از روی آنها تعداد زیادی تکثیر شد . فکرش را بکنید بنده افطاری هم نخورده بودم و تا آن وقت بامداد آنجا ! (این دو خط کاملا خود پرورانی کردم )

آخرش به بیت النفس رسیدیم و بعد از  لعنت بر عمر... خوابمان برد و بماند که نماز صبح ... .  ساعت نه و سی دقیقه از خواب پریدم و تا الآن که ساعت چهار و نیم بعد از ظهر است هیچی نخورده ام !

حالا در گوشه ی دیگری از این گربه ی پهناور شهری است که قم نام دارد و در آن مجالس بزم برپا می کنند و افطاری می دهند به - وبلاگ نویسان قرآنیشان مثل نورا صالح ، طیبه بهشتی و نرگس آل احمد- !

ما تشنگی می خوریم و آنها نوشابه گازدار ، ما ابن ملجم و آنها ابن مرغ !

راستی چند وقت پیش نورا صالح یک سوال پرسیده بود که چرا من می آیم طیبه می رود و چرا طیبه می آید من می روم ؟

من هم می خواهم این سوال را دوباره بپرسم . (گزینه ی آنها یکی هستند هم گفته اند نقض شده است )

در آخر از همه ی کسانی که ما را در نوشتن این داستان بلند یاری کردند سپاس گذاریم

از آنی که خودش بود و آنی که خودش نبود . از دستشویی های مسجد جامع شهرمان . از گل دختر به خاطر عکس های دیدنی؟ اش از سه تفنگدار، از "دینی بلاگ" به خاطر برگزاری "بزم بلاگ" و تنها نگذاشتن" اصحاب قرآن و کی بورد" و از "مجلس خبرگان رهبری" به خاطر تربیت همچین فرزندان گل و بلبلی !

یا علی

نوشته شده در جمعه ٢۸ مهر ۱۳۸٥ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |