یک دنیا عشق - گفتن

گفتن

λεγειν

درختی از درخت‌های جنگل‌های شمال هست که بهش می‌گن اَنجیلی. جُدا از مدخلی که تو ویکی‌پدیا براش ایجاد شده یا اطلاعاتی که از گوگل‌کردن می‌شه راجع بهش فهمید، ویژه‌گی‌ای در این درخت هست که اهلِ جنگل و مردمِ منطقه معمولا باورش دارن. اون‌ها می‌گن انجیلی زودتر از باقیِ درخت‌ها پاییز می‌کنه؛ این اصطلاحِ خودِ اون‌هاست. درواقع انجیلی با برگ‌های پُرپُشت‌ش زودتر و بیش‌تر از باقیِ درخت‌ها به استقبالِ پاییز می‌ره. کأنه پاییز آتیشیه که این درخت به دلِ اون آتیش می‌زنه و باکی از قرمز و زردش نداره.


فکر می‌کنم ما آدم‌ها شباهاتِ زیادی به درخت‌ها داریم. زنده‌گی پُر از تکرارِ بهار و پاییزهاست و ما مقهورِ گردشِ ایام‌یم و گرفتارِ عمر. گاهی که طاقت‌فرساییِ عشق رو به جون می‌خریم احوالی شبیه به حال و روزِ این درخت پیدا می‌کنیم. عشق مبدأ و منشأ و وسیله‌ی تحول‌ و زیبایی می‌شه و کسی از دلِ سوخته و حالِ پریشونِ اونی که مبتلاشه خبر نداره.

زنده‌گی بی‌عشق -مثِ خوابِ زمستونِ جنگل- آروم و خاکستری‌ و بی‌دغدغه‌ست. «بهار» فرصتیه واسه دوباره امتحان کردن و بیدار و تازه‌شدن و «تابستون» و بلندای روزاش امتحانی واسه محکِ صبوری‌ و «پاییز» اول و آخرِ قصه‌ست. عشق پاییزیه که زمانُ می‌کُشه و خاطره‌ها رو با خودش می‌بره و یه روزی که دیره هردو رو بهت برمی‌گردونه. یه روزی که تو گذشته‌ت مثل‌ش نبوده و می‌دونستی که میاد. میاد و آینده‌ت و ازت می‌گیره و گذشته‌تُ بهت برمی‌گردونه.

پاییز تو همه‌ی جنگل اتفاق می‌افته و گریزی ازش نیست اما بعضی از درخت‌ها هستند که خودشون به دلِ پاییز می‌زنن. اون درختا برای مردم معیارِ پاییزن و قاصدِ اومدن‌ش. زیبایی یعنی تو گذشته‌ت اون‌قدر عاشق بوده باشی که آینده‌ت پُر از عطر و رنگ و صداهایی باشه که برت گردونه به گذشته، به روزایی که آگاهانه می‌سوختی و می‌جنگیدی و باور کرده بودی که رفتن از رسیدن به‌تره و آخرِ راه قرار نیست مدالی برای برنده یا بازنده‌شدن تو مسابقه‌ی زنده‌گی‌ بهت بدن یا ازت دریغ کنن. پس، آینده هم‌این الآنیه که می‌شه عاشق بود و به دلِ پاییز زد. مثِ ماهی‌گیری که قُلاب‌شُ نه به خاطرِ صید که به خاطرِ دل‌ش به رود می‌زنه. جنگلی که بشه پاییزُ ازش فهمید، جنگلِ به‌تری نیست؟ +

نوشته شده در یکشنبه ۳ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |