من چه‌گونه «من» شدم؟!* - گفتن

گفتن

λεγειν

داشتم «نوت‌ز فرام اَن اپرنتِشِپِ» جومپا لاهیری رو به‌ترجمه‌ی امیرمهدی حقیقت تو «داستان» همشهریِ مردادماه می‌خوندم که یک فکرِ غریبی به سرم زد. صفحه‌ی دوم-سومِ این نوشته یک عکس از سه‌ساله‌گیِ لاهیری تو بغلِ پدر و مادرش بود که پدر و مادرش جوون‌ بودن و داشتن می‌خندیدن و جومپا رووش به یه سمتِ دیگه‌ بود. جوونیِ پدر و مادرِ لاهیری منُ برد به بچه‌گی‌های خودم و سندهای تصویری‌م از اون ایام. من نهایتا پنج‌تا عکس از بازه‌ی هیچ تا چاهار-پنج‌ساله‌گی‌م دارم. باقی -هرچه هست- یا برمی‌گرده به تولدِ دل‌خوش‌کنکیِ چاهارساله‌گی‌م که درواقع تولدِ یازده‌ساله‌گیِ خواهرم بوده، یا به بانداژِ سرِ شکسته‌م تو هم‌اون ایام و سوژه‌شدن برای نیکون یا پرکتیکای (دقیق یادم نیست) گلِ گردنِ دخترعمه‌م و یا به دوتا عکسِ خیلی‌فلو از یاشیکای نوشین -دخترخاله‌م- وسطِ گزنه‌ها و هرزه‌گُلای باغِ آقا.

اما اعجابِ این قصه این‌جاست که از مشابهِ این سن و سالِ باقیِ برادرها و خواهرم عکس‌های غیرِآتلیه‌ایِ بالنّسبه بیش‌تری هست، اون هم با توجه به این‌که سال‌های گذشته‌تری بودن و بالتبع امکانات و دوربین‌های کم‌تری هم دمِ دستِ آدما.

حالا نمی‌دونم جنگ و حال و احوال‌ش پدر و مادرمُ بی‌دل و دماغ کرده بوده که ازم عکس کم‌تر گرفتن، یا آخری‌بودن و تکراری‌بودن و نونبودن و کِیف‌نداشتنِ بچه‌ی چاهارم و این‌جور چیزها، یا مثلا نبودنِ دوربین و مقارنه‌ی زهره و مریخ و جداییِ زاویه‌ایِ ماه و مشتری و این‌جور محسناتِ معنویه!

دل‌م برای اون بازه‌م تنگ شده، پس‌فردا اگه چیزی بشم صفحه‌ی دوم-سومِ مقاله‌ی قصه‌ی زنده‌گی‌م باید تایپوگرافی کار کنن! چه آینده‌ی غم‌انگیزی‌ه بی‌خبریِ یه آدم از چه‌شکلی و چه‌احوالی بودنِ دو-سه‌سالی از زنده‌گیِ گذشته‌ش، اون‌م دو-سه‌سالِ نوباوه‌گی‌ و نوپایی‌ش. دل‌م برای خودم کباب‌ه اصن.

* «تیتر» رو از «ما چه‌گونه ما شدیمِ» آقای زیباکلام در جهتِ پروارِ منیّت وام گرفته‌م!

نوشته شده در جمعه ۱۱ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٦:٤٠ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |