دریا - گفتن

گفتن

λεγειν

من غمِ دریای طوفان‌دیده، تو ماهِ تمام
من به تو محتاج و تو آسوده‌ای آرام و رام

مثلِ شیری خسته از پیکارهای سلطنت
هم گرفتارم به‌ چشم‌ت، هم گرفتارم به دام

رفته‌ای و با خودت دین و دل‌م را بُرده‌ای
مانده‌ام تنها و بی‌ایمان در این رنجِ مدام

از تمامِ لحظه‌های دوری‌ت دل‌خسته‌ام
از طلوعِ آفتاب‌ش یا غروب‌ش صبح و شام

رنجِ تنهایی و دورافتاده‌گی یا رنجِ عشق
از کدامین رنج بیزارم؟ نمی‌دانم کدام

مُرده‌ام از عشق، فرقی نیست بینِ زهرها
نوش‌دارو یا هلاهل، شوکران یا لعل‌فام

یا به دریا دل نباید بست یا که غرق شد
عاقبت‌خیری ندارند عشق‌های ناتمام

نوشته شده در چهارشنبه ٢ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٢:٤۱ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |