فحش‌خورِ معشوق! - گفتن

گفتن

λεγειν

مدتی‌ست که مسئله‌ی «ناسزاگویی در شعر» ذهن‌م را درگیرِ خودش کرده است (این مُرادی که از معنای ناسزا متصورم با گله و شکایت یا کنایه متفاوت است.) بعضی از دوستان در اشعارشان -از هر قالبی- به‌نوعی به معشوق بد و بی‌راه می‌گویند یا گاه دیده‌ام حتا نفرین‌ش می‌کنند و تقصیرها را خیلی صریح بر گردنِ او می‌اندازند.

این اتفاق یا گونه‌ی محادثه یا بینش و جهان‌بینی را اما در اشعارِ بزرگان و خوش‌سُرایان‌مان کم‌تر دیده‌ و خوانده‌ام. مثلا حافظ که نمونه‌ی متکاملی از یک غزل‌سُراست عمده‌ی شکایت و گله‌ای که از معشوق می‌کند از ناحیه‌ی «پایین به بالا»ست و به‌نوعی به خودِ او و قصورش و تقدیرش بازمی‌گردد. یا در نهایتِ امر با یک رندیِ کم‌مانند و شاعرانه‌ای اشاره‌ای به سختی و سنگیِ معشوق می‌کند. مثلا آن‌جا که می‌گوید: «گفتم مگر به گریه دل‌ش مهربان کنم/ چون سخت بود در دلِ سنگ‌ش اثر نکرد» که این نمونه‌ی بارزِ یک گله‌ی بی‌ بد و بی‌راهِ شاعرانه است از حافظ در مقامِ عاشق و خطاب به معشوق. یا باز آن‌جایی که می‌گوید: «سیلِ سرشکِ ما ز دل‌ش کین به‌در نبُرد/ در سنگِ خاره قطره‌ی باران اثر نکرد». یا جای دیگری که تصریح می‌کند و یادی می‌کند از او که وقتِ سفر یادش نکرده است و دلِ غم‌دیده‌اش را به وداعی هم حتا شاد نکرده. می‌بینید؟ در همه‌ی این انواعِ مثال مسئله‌ی «خضوع» مشهود است. خضوعی و احترامی که باعث می‌شود عاشق حرمتِ معشوق را حفظ کند، حتا اگر این معشوق سخت و سنگ باشد یا گذاشته باشد و رفته باشد، آن هم بی‌وداع!

این خوی و خصلتِ حافظ در عاشقی که به قولِ عزیزی ناشی از مسئولیت‌پذیری و برآمده از زنده‌گیِ واقعیِ او با آدم‌ها بوده و نه صرفا شعری مخلوقِ انتزاعِ یک آدمِ منزوی از جامعه‌ی در خانه‌نشسته‌ی مثلِ من بدخُلق، یعنی «صداقت». بله صداقت. حافظ در اشعارش صادق است. چه‌را؟ چون اگر در یک غزل معشوقه‌اش را این‌گونه توصیف می‌کند که: «من چه گویم که تو را نازکیِ طبعِ لطیف/ تا به حدی‌ست که آهسته دعا نتوان کرد!» نیک می‌داند که اگر در شعری و غزلی و حالی و احوالی دیگر گله‌ای هم خواست از او بکند، ادب و ادبیات و شکل و نحو و گونه‌ی این گله «به اقتضای» آن نازکیِ طبعِ لطیف باید از جنسِ «اهانت» و «هتکِ حرمت» و «نفرین» و «ناسزا» نباشد. به ضرسِ قاطع می‌توان گفت که اگر این صداقت و این فهم در اشعارِ او نبود، هیچ‌وقت ما به سراغِ دفترِ او نمی‌رفتیم و این‌همه برای‌مان آرامش‌بخش و تفأل‌برانگیز نبود.

نمونه‌های این نگرشِ خضوعی در اشعارِ حافظ خیلی زیاد است و دوست دارم تا هرجا که ذهن‌م یاری می‌کند از آن‌ها مثال بزنم اما طبعا ذهنِ کم‌مایه و قاصرم خیلی جواب‌گو نباشد. یک نمونه‌ای که باز می‌توانم اشاره کنم این بیتِ مشهور است که می‌گوید: «هرچه هست از قامتِ ناسازِ بی‌اندامِ ماست/ ورنه تشریفِ تو بر بالای کس کوتاه نیست». یا آن‌جایی که این جهان‌بینی را فریاد می‌زند و می‌گوید: «میلِ من سویِ وصال و قصدِ او سویِ فراق/ ترکِ کامِ خود گرفتم تا برآید کامِ دوست» که یعنی عشق اگر «عشق» باشد آدم را فداکار می‌کند و اهلِ گذشت؛ چیزی که شاید در کسری از زنده‌گی‌های حالاهای ماها رو به‌ زوال و کم‌رنگی‌ست. زنده‌گی‌هایِ عاشق‌هایی که اسید می‌پاشند و زخم می‌زنند و «خطرناک»ند، زنده‌گی‌هایِ شاعرهایی که بر تختِ سلطانیِ عشق نشسته‌اند و خدا را بنده نیستند و طوری شعر می‌سرایند که همه‌ی قصور متوجهِ او که نیست می‌شود و معشوق یک آدمِ نامردِ از خدا بی‌خبری‌ تصویر می‌شود که نه «دل» داشته و نه دین. عشق‌هایی که آدم‌هاش را سخت و تلخ می‌کند...

البته سیاه‌نمایی نباید کرد و قِلَتِ مخرجِ این کسر نباید ما را از توجه به بزرگیِ صورتِ زیبای شعرِ شعرای اصیل‌سُرامان باز بدارد. قیصرها و حسینی‌ها و مشیری و ابتهاج‌ها و طیفِ بعدی شاعرهای جوان‌ترِ معاصر را باید دید. از این میان چندتایی شاعر را نزدیک‌تر می‌بینم به آن فضا و احوال. کسانی مثلِ آقایان فاضل نظری، علی‌رضا بدیع، محمدمهدی سیار، محمود حبیبی‌کسبی و خیلِ دیگری از شعرا که در قوالبِ مختلف شعر می‌سرایند. باز از این میان شعرِ فاضل را کمی ظریف‌تر و شُسته‌رُفته‌تر و صبورتر دیده‌ام؛ آن‌جا که می‌گوید: «از تو هم دل کندَم و دیگر نپرسیدم ز خویش/ چاره‌ی معشوق اگر عاشق از او دل کَند چیست؟» یا باز جای دیگری که می‌گوید: «چشم‌ت به چشمِ ما و دل‌ت پیشِ دیگری‌ست/ جای گلایه نیست که این رسمِ دل‌بری‌ست». یا آن‌‌جا که به‌نظرم حدّ اعلای عاشقی‌ست و صبرِ عاشق را متذکر می‌شود که: «سیلیِ هم‌صحبتی از موج خوردن سخت نیست/ صخره‌ام، هر قدر بی‌مهری کنی می‌ایستم» و مثال‌های دیگری که می‌توان یافت...

جان و نهایتِ کلام و عرض‌م می‌خواستم این باشد که هنر به معنای عام و عمیق‌ش که شاملِ همه‌ی گونه‌ها حتا ادبیات می‌شود، وقتی هنرتر است و اصیل و اعلا که ویژه‌گی‌های «انسانی» در آن موج بزند. پاکی و درست‌کاری و خیانت‌نکردن و صبرِ بر مصائب و پای رفاقت ماندن و نظیرهم همه از فطریاتِ انسان‌ند و لازمه‌ی زیستِ سالمِ او. یا حتا بی‌خویشی و خضوع و خشوع و خود را ناچیز شمردن و قصور را از ناحیه‌ی خود دیدن و مسائلی مثلِ این. پس نمی‌شود از عشق گفت و جز این بود یا از عشق نوشت و جز این را نوشت. مثلِ این می‌ماند که ما بخواهیم از جنگل بگوییم و اسمِ درخت را نیاوریم یا آسمان را بخواهیم آبی نکشیم. مگر می‌شود از معشوق سرود و بدش خواند؟ مگر می‌شود دل‌ ببازی و به دل‌دارت بد بگویی؟ نه، گمان نمی‌کنم بشود. یعنی نه این‌که نشودها، می‌شود اما مثلِ هم‌آن عاشقی که اهلِ لطم و زخم بود یا آن مجنونی که اسید می‌پاشید می‌زند توی ذوق. شعر و ادبیات و هنر هم هم‌این‌ند دیگر. پرتره‌ی معشوق را که نمی‌شود سیاه کشید و بعد قربان‌صدقه‌اش رفت، می‌شود؟

نوشته شده در دوشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٠ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |