حیات - گفتن

گفتن

λεγειν

این‌روزای گرمِ تابستون یا تاب‌‌ستون یا تب‌ستون شده‌م باغبون یا باغ‌بونِ درختا و گلا و سبزیای حیاط. باغ‌بونی پُر از حسّای قشنگی‌ه که تا تجربه‌ش نکنی نمی‌تونی درک‌ش کنی. وقتی صُب به صُب یا عصر به عصر می‌ری تا نتیجه‌ی صبر و تلاشِ روزِ قبل‌تُ تو آب‌دادنِ به اونا تماشا کنی حس‌شُ نمی‌شه با هیچ‌چیِ دیگه‌ی این دنیا مقایسه کرد. یه‌جورایی یه حسِّ خیس و ساکت و آرومی‌ه. یا وقتایی که داری سعی می‌کنی نقشِ بارونُ بازی کنی و آبُ طوری روی گلا بپاشی که شبیهِ باریدنِ یه بارونِ حساااااابی باشه. بعضی‌موقع‌هام دیوونه می‌شی و سیل راه می‌ندازی!!

ام‌روز داشتم به عمرِ گلای حیاط‌مون فکر می‌کردم. من از بس از بچه‌گی تو این کارا تنبل و منزوی بودم اصن نمی‌دونم که اسماشون چیه؛ اما یه خصوصیتِ لعنتی‌ای دارن این گلای حیاط که خیلی نامردیه. ام‌روزُ می‌گفتم؛ داشتم به این فک می‌کردم که گلای حیاطِ ما مثِ نرم‌افزارای ترایل و فیری می‌مونن. هنوز درنیومده می‌رن که پژمرده و پرپر شن. اصن دوومی ندارن، خیلی زود اکسپایر می‌شن. ظاهرا هیچ کِرَک و پَچی هم واسه‌شون نیست، نامردای بی‌معرفت، حیفِ اون‌همه آبی که ظلِّ گرما به جای این‌که زیرِ کولر بشینم و چایِ کاکوتی و کیکِ هویج بخورم ریختم پای شما!

نعناع و ریحوونای باغ‌چه خیلی قد کشیده‌ن و فردا می‌خوام یه‌کم ازشون بچین‌م و با پنیر و گردو تو صبحونه‌م بخورم ولی هنوز بلد نیستم چه‌طوری باید پاک‌شون کنم و بشورم‌شون و یا ضدعفونی‌شون کنم که ایدز و وبا و هپاتیتِ نوعِ وی نگیرم. شانس که نداریم، می‌ریم ثواب کنیم کباب می‌شیم. تازه از کجا معلوم لای ریحوونا علف نباشه. من که بلد نیستم، جای ریحوون و نعناع علف می‌خورم می‌افتم می‌میرم!

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٠ساعت ٢:٥٩ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |