بسم الله الرحمن الرحیم - گفتن

گفتن

λεγειν

کات.

شیطان در مرکز قلبم ایمان می فروشد ، به بهای ابتلا . اگر قلب می خواهی ، اگر قلب شیطان زده ی لرزان می خواهی ، بیا . بیا که زود ، دیر است .

ساعت را نمی توانم بخوانم . قلبم تند تند می زند ، گویی فهمیده چیزی نمانده . و شیطان در مرکز قلبم ایمان می فروشد . به بهای ابتلا .

تک تک سلول هایم کافر شده اند و قلبی که شیطان در آن ایمان می فروشد ، به بهای ابتلا . ساعت را نمی توانم بخوانم و باز هم معادله ی اعداد گنگ یونانی . و استخوان هایم که سرما در مغزشان نفوذ کرده و قلبی که شیطان در آن ایمان می فروشد، به بهای ابتلا .

آه... چه سرد... اشک... چه گرم ...

و ساعت 01/00/00 و شیطانی که در این حوالی است و ایمانی که پس گرفته شده و قلبی که آرام و مطمئن می زند .

و چه زیبا بود نوای دلنشین حقیر ترین عقربه ی ساعت ثانیه شمار که می گفت : أنت المعافی .

و تو که همیشه هستی و تو که همیشه هست ای .

و ثانیه ای که به ابتلا بر من گذشت و ایمانِ در معرض فروش و گنگی چشمانم در برابر اعداد یونانی .

هر لحظه که می گذرد بزرگی ات را بیشتر حس می کنم . هر لحظه که ایمانم در معرض فروش است ، تو بزرگتر می شوی و این پندار من است و این پندار را نیک می دانم و چه خوش پنداری که عاشق را در برابر معشوق لحظه به لحظه حقیر تر کند و گاهی عاشقی اینگونه است.

داستان من و تو داستان حقارت و بزرگی است . حقارتی که عاشق بزرگ ی است و « هاربٌ مِنکَ إِلَیکَ » .

نوشته شده در یکشنبه ٩ مهر ۱۳۸٥ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |