شهرم - گفتن

گفتن

λεγειν

نه سربازِ زند و نه شورشیِ افغان و نه مبارزِ ترکمن و نه هیچ یاغی و غارت‌گر و ره‌زنی در هیچ دوره‌ای از تاریخ نتوانست نابودت کند. به رغمِ همه‌ی این ناملایمات ماندی، ماندی و نامِ نامیه‌ات بهشهرِ شناس‌نامه‌های‌مان شد تا همیشه یادمان باشد تو اشرف‌البلادِ ایران‌زمین بوده‌ای و پای‌تختِ آب و آرامش و آبادی. دستِ نامرادِ زمان اما چندسالی‌ست که ترمه و اسلیمی و کاشی و کاخ‌ت را سپرده دستِ ناآگاهان. ناآگاهانی که روزبه‌روز خسته‌تر و شکسته‌ترت کردند، گنج‌هات را به غارت دادند و رواق و ستون‌های مهندسی‌شده‌ات را به گِل و نا نشاندند و تاریخ‌ت را با وجبِ تیر و تفنگ به دستِ این نهاد و آن ارگان سپردند تا از تو چیزی جز خرابی و تعطیلی و فقر -به همه معناهای کلمه- باقی نماند.

بهشهرم، می‌دانم نفس‌ت گرفته و می‌دانم امیدت ناامید شده. می‌دانم خسته‌ای از این‌همه نافهمی که بعد از این‌همه سال گرمی و سردی چشیدن به راحتیِ خوردنِ لیوانی آب دارد همه‌ی فرهنگ و هنر و اقتصادت را به باد می‌دهد. چیت‌سازی‌ت که روزی قلبِ اولِ اقتصادِ منطقه بود را به خرابه‌ای مبدل کرده‌اند از در و دیوار که گویی یاغیانِ تشنه‌‌ی پول‌ش به تیرآهن‌هایش هم رحم نکرده‌اند!

کاخِ صفی‌آبادت را که شهرِ زیبایی‌ست بالای کوه تبدیل کرده‌اند به مقرِ نهادهایی که اگر اسم‌شان را هم بخواهم تایپ کنم سر و کارم با کرام‌الکاتبین خواهد بود.

باغِ شاه‌ت را نه پارکِ «ملت» که کرده‌اند ساختمانِ شهرداری و شورای شهرِ یک مشت آدمی که ذره‌ای به فکرِ خودشان هم نیستند، چه رسد به فکرِ مردمِ شهرشان.

عباس‌آبادت را زباله‌دانِ تاریخ و جغرافیا کرده‌اند بس که گنج ازش دزدیده‌اند و بس که ستون‌هاش را تخریب کرده‌اند و بس که طبیعت‌ش را به دستِ هم‌آن نهادهای فوق‌الذکرِ «اسم‌شان را نبر» و توریست‌های بی‌فرهنگِ مولدِ آشغال و کثیفی سپرده‌اند.

میان‌کاله‌ات را که ارزشِ جهانی دارد و مقصدِ کوچِ گونه‌های نادرِ پرنده‌گان است و شبه‌جزیره‌ای‌ست فوق‌العاده زیبا و عجیب، آرام‌آرام کرده‌اند «خلیجِ گرگان» تا فرداروز که بابلی‌ها به قصدِ غارتِ انارهایش خواستند چنددرختِ باقی‌مانده‌اش را هم بخشکانند، دربانی ترکمن‌چهره و مشهدی‌لهجه جلوشان را بگیرد و بگوید ورود ممنوع! این‌جا در قُرُقِ استانِ گلستان است و بس!

خیابانِ اصلی‌ت را که چشم‌اندازِ بکری بوده از کوه به سمتِ دریا، از خدابی‌خبرانی در لباسِ شهردار و شهرداری یک شب تا صبح تبدیل‌ش کردند به خنده‌دارترین بلوارِ هشت‌متریِ جهان تا دست‌فروش‌های از کار بی‌کارشده‌ی چیت‌سازی و هزارجریبی‌ها و پاسندی‌های به شهر هجوم‌آورده کنارش بساط کنند و خرابی و فقر را لباسِ این شهر کنند تا آبرویش بیش از پیش جلوی میهمانانش برود.

شهرم، شهرِ قدیم و فاخرِ پدرم، شهرِ عالِم‌پرور و فرهیخته‌‌زای پدرِ پدرم و پدرانِ پدرم، بهشهر، بهشهرِ خسته از نافهمی‌، بهشهرِ مخروبه‌ی ملول از غارت‌ و تنگ‌چشمی و کوته‌نظری، تو خواهی ماند. حتا اگر به اسمِ مهدیِ موعود بلندگوهای مسجدِ محل «دهاتی»ِ بدلهجه بخوانند و اسمِ هم‌سایه‌آزاری‌شان را بگذارند «دین‌داری». حتا اگر نماینده‌ی مجلس‌ت یک‌بار هم در خیابان‌هایت قدم نزده باشد و حتاتر اگر که همه‌ی نهادهای امنیتی و دولتی را در به‌ترین مناطق‌ت جاگیر کنند و یکی یک ورود ممنوع بزنند تنگ‌ش و بال و پرِ مردم‌ت را بچینند که آن‌طرف‌ها نپّرند! تو خواهی ماند بهشهرم، چونان که تا به الآن مانده‌ای. این بی‌فرهنگی‌ها و بی‌فکری‌ها و خودخواهی‌های جاهلانه دوام نخواهد آورد. آرام باش شهرم، دل‌م روشن است به آن روزی که پرنده‌هات اجازه‌ی پرواز داشته باشند و کودکان‌ت اجازه‌ی شادی و مردمان‌ت حریمِ امنِ منزه از نعره‌ی بلندگوهای همیشه در اذان و قرآن و مرثیه و مولودی و چاووشی...

نوشته شده در شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٠ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |