برای خوب بودن - گفتن

گفتن

λεγειν

هرگاه با پدیده‌ای، خبری، نقلِ قولی یا واقعه‌ای مواجه می‌شویم، فارغ از این‌که اصلِ این خبر یا واقعه چیست و چه اهمیتی دارد، این‌که به عنوانِ شنونده یا شخصی که در امری واقع شده یا جزئی که در محیطی از اخبار و اطلاعاتِ گوناگون محاط شده چه‌طور با آن خبر، واقعه یا نقلِ قول «مواجهه» می‌کنیم هم اهمیت دارد. (البته مسئله‌ای نیست که بتوان به طورِ مطلق برای آن ارزش‌گذاری کرد اما به نظرم گاهی شاید اهمیتی فراتر از حتا خودِ اصلِ خبر هم دارد.)

اگر عقل و قلب را به عنوانِ نمادهای ادراکیِ انسان بپذیریم، حتما به این مسئله هم اذعان خواهیم داشت که «قلب» نمادِ ادراکِ احساسی‌ست و «عقل» نمادِ ادراکِ استدلالی. به عبارتِ دقیق‌تر قلب اهلِ هم‌گونی و هم‌ذات‌پنداری و محلِ درکِ عواطف است و عقل بازدارنده‌ای‌‌ست که اهلِ استدلالِ استنتاجی‌‌ست و واقع‌نگری‌ و محلِ منطق. به هم‌این دلیل نه از قلب می‌توان انتظار داشت دست از وظایف‌ش بکشد و عاقلانه به مسائل بنگرد و نه از عقل می‌توان انتظار داشت عاقلی را کنار بگذارد و با دیدی غیرمنطقی و کسوتی احساسی به مسائل بنگرد.

یکی از ویژه‌گی‌های خوبِ عقل و قلب تربیت‌پذیریِ آن‌هاست. درواقع این هر دو خاستگاه به شدت قابلیتِ خوب و بد شدن یا منیع و دنی شدن دارند. عقل را می‌توان چون کوهی استوار به تمامِ آن‌چه که فعلیت‌ش است رساند و قلب را می‌توان چون دریایی عظیم و عمیق گرداند که وسعت‌ش لایتناهی باشد یا برعکس گاهی می‌توان عقل را آن‌قدر حقیر کرد و کوچک نگه داشت که منطق از آن رخت بربندد و ساده‌ترین حقایقِ مبرهن را هم نبیند و قلب را آن‌چنان سخت و سنگ کرد که قساوت‌ش را با دریاها هم نتوان اندازه گرفت، و این اوجِ زیبایی‌ست!

به ‌این دلیل زیباست که متبلورِ آزادی و اختیارِ انسان‌ها در انتخابِ آن‌چه که می‌خواهند بشوند یا آن‌چه که می‌باشند است. این‌که انسان‌ها باتوجه به رفتار و اعمال‌شان و انتخاب‌های‌شان رشدِ مثبت و منفی می‌کنند عینِ حیات و عدالت است و عدالت هم زیباست.

انسان به عنوانِ موجودی که به این دو سلاح (عقل و قلب) مسلح است موظف می‌باشد که از آن‌ها به نحوِ احسن استفاده کند. یعنی بداند که کجا و به چه اندازه باید از قلب‌ش مدد بگیرد و کجا و به چه اندازه باید از عقل‌ش یاری بجوید. متعادل کردنِ این دو قوه یا دو سلاح وظیفه‌ی حتمیِ ماست و بی‌شک مایه‌ی سعادت‌مان خواهد بود.

اما از دنیای وظایف که کمی فاصله بگیریم و به دنیای واقعی‌ترِ خودمان برگردیم متوجه می‌شویم که انسان‌ها -همه‌گی‌مان- در میزانِ استفاده از این دو قوه بینِ خوف و رجاء قرار داریم و به درجاتِ مختلفی توانسته‌ایم ازشان بهره‌برداری کنیم. اما وجودِ این واقعیت (مثلِ واقعیتِ ارتفاعِ بلندِ یک کوه) به هیچ‌وجه مانعِ حرکت به سوی قله نباید باشد. فتحِ قله مهم است اما این‌که در این مسیرِ پرخطر و طولانی چه‌قدر به سمتِ قله حرکت کرده‌ایم هم اهمیت دارد. خاصه که هیچ‌وقت معلوم نمی‌شود چه کسی خودِ قله را فتح کرده و همه به نحوی در مسیرِ رسیدن به آن قرار داریم.

برای عقل و قلب هم‌آن‌طور که شیطان یا دشمنِ درونی‌ای به اسمِ نفس و نفسانیت در انسان وجود دارد، شیاطین یا دشمن‌های بیرونی‌ای هم در دنیای پیرامونِ انسان قرار دارند که قصدشان ره‌زنی‌ست با این تفاوت که دشمنِ درونی با هدفِ به ذلت و ظلمت کشیدنِ یک انسان و مقلوب کردنِ یک شخص ره می‌زند و دشمن‌های بیرونی با هدفِ به ذلت و ظلمت کشیدنِ دنیا و مجموعه‌ای از انسان‌ها ره می‌زنند. در مقابلِ هردوی این شیاطین باید آگاه بود و ایستاده‌گی کرد. تهذبِ نفس مسئله‌ای درونی‌ست که اثراتی بیرونی هم می‌تواند داشته باشد و باید در جهتِ آن تلاش کرد. اما در مقابلِ دشمنِ بیرونیِ عقل و قلب باید چه‌کار کرد؟ چه موضعی باید داشت؟ چه‌طور باید خطوات و همزاتِ آن‌ها را دفع کرد؟ چه‌طور باید مغلوبِ شگردهاشان نشد؟

پاسخِ این سوال‌ها نه در علمِ من است و نه در ساحتِ این بحث. اما مسئله‌ای که اهمیت‌ش مرا بر آن داشت تا این مطلب را قلمی کنم این بود که گاهی در گوشه و کنار دیده‌ام بعضی‌هامان در مقابلِ این خطوات سلاح‌هامان را خلع و فراموش کرده‌ایم و آسیب‌پذیر شده‌ایم. مخصوصا سلاحِ عقل و عاقلی را در مقابلِ اخبار و وقایع.

در ماجرای انتخاباتِ ریاست‌جمهوریِ سالِ 88 و وقایع و اتفاقاتِ بعد از آن عمده‌ی فقر و ضعفِ ما (در هر دو جناح) دست‌کشیدن از قوه‌ی عقل بود. در نهج‌البلاغه‌ و سیره‌ی امیرالمؤمنین اهمیتِ عقل‌کردنِ وقایع و اخبار را به خوبی می‌توان مشاهده کرد. به طورِ مثال آن‌جا که می‌فرمایند «اعقلوا الخبر إذا سمعتموه، عقل رعایة لا عقل روایة؛ فإن رواة‌العلم کثیر و رعاة قلیل!» در موردِ بس‌یاری‌مان می‌تواند مصداق داشته باشد. آن ایام و حتا هم‌این حالا هر شبهه و شایعه‌ای و خبری و نقلی که به نفع‌مان و علیه آن کسانی که بهشان نقد و انتقاد داریم باشد را می‌پذیریم و متأسفانه جزء آن عده‌ی کثیری می‌شویم که اخبار را عقل نمی‌کنند، آن هم عقلِ اهلِ رعایت، عقلِ استدلالیِ استنتاجی، عقلِ آگاه، عقلِ بیدارِ منصف، عقلِ عادل و برعکس هر خبری که رسید را روایت می‌کنیم و یک‌کلاغ را چهل‌کلاغ می‌کنیم و یک شایعه را دوشایعه. یا آن‌جا که می‌فرمایند «مِن عقل‌الرجلِ أن لایتلکم بجمیعِ ما أحاط به علمه» که باز می‌تواند مصداقِ حالِ خیلی از بزرگان و مسئولین‌مان باشد که گاهی جلوی ابرازِ عقاید و نظرات‌شان را نمی‌گیرند و گاهی با یک جمله‌ی کوچک چه آتشی که در خرمنِ احساساتِ برانگیخته‌ی مردم نمی‌اندازند! یا این‌که فرموده‌اند «عنوان‌العقل مداراة‌الناس» که می‌توانست و می‌تواند سرلوحه‌ی برخورد و رفتارِ مسئولینِ ما با مردم باشد. یا آن‌جا که نهیب می‌زند «ذکّ عقلک بالأدب...» که چه دُرِ گران‌بهایی‌ست این «ادب». نمی‌گویم نایاب چون هنوز هم یافت می‌شود. اما در این سال‌های اخیر و مخصوصا بعد از انتخابات و وقایعِ بعدش و بیش‌تر در کلامِ بعضی از آن‌ها که مخالف یا منتقدِ نظام یا مسئولین بوده‌اند مشاهده‌اش کرده‌ام. البته گاهی در کلام یا نوشتارِ مخالفینِ «مخالفینِ نظام» هم بی‌ادبی دیده‌ام اما با بسامدی کم‌تر از آن‌ها که مخالفِ نظام‌ند و این هم منطق و دلیلِ روشنی دارد. مخالفی که در اقلیت (چه به لحاظِ کمی و چه به لحاظِ قدرت) باشد و کسی که احساس کند حق‌ش را خورده‌اند (حالا به هر دلیلِ موجه یا غیرموجهی مثلِ تقلب در انتخابات) «عصبانی» می‌شود و کسی که عصبانی‌ست عقل‌ش می‌خوابد و کسی که عقل‌ش بخوابد تکلیف‌ش روشن است. عقل نباید بخوابد، عقل باید بیدار باشد، در هر شرایطی. راه‌ش ساده‌ست، عقل با رعایتِ ادب بیدار می‌شود. از این موارد در نهج‌البلاغه و سخنانِ امیرالمؤمنین فراوان یافت می‌شود. این‌ها تمهیدات و تجربیات و آموزش‌های لیدرِ تیم است برای زدنِ قله. مادامی که در مسیرِ رسیدن به قله نباشیم، به قله هم نخواهیم رسید.

ما انسان‌ها نه تنها در مسائلِ سیاسی که در مسائلِ اجتماعی، اخلاقی و حتا خانواده‌گی و شخصی هم باید از قوای عقل و قلب و مخصوصا عقل به درستی استفاده کنیم. در روابط‌مان سعی کنیم آن چیزی که قلب درک می‌کند را معیارِ تصمیم‌گیری قرار ندهیم. قلب هرچه‌قدر هم که سلیم و منزه و هوش‌یار باشد، باز به جامعیتِ عقل نمی‌تواند همه‌ی جوانبِ یک مسئله یا اتفاق را بررسی کند و حتا ببیند. لازم نیست قلب را فراموش کنیم یا روی آن پا بگذاریم، برعکس باید خیلی هم از آن کار بکشیم، منتها نباید قلب بنشیند بر مسندِ عقل و تصمیمِ آخر را او بگیرد.

یا در مسائلِ اخلاقی سعی کنیم در استفاده از این دوسلاح متعادلانه رفتار کنیم. نه آن‌قدر عاقلانه که احساسات فراموش گردند و قلب‌ها برنجند و نه آن‌قدر احساسی و عاطفی که در قضاوت و برخورد دچارِ خطا و اشتباه شویم.

در خوش‌آمدن‌ها و نیامدن‌هامان پیِ دلیل بگردیم و سعی کنیم برای انتخاب‌های‌مان استدلال داشته باشیم و اگر نداشتیم به درستی‌شان شک کنیم و کمی جدی‌تر به آن‌ها بنگریم و اگر معلوم شد که اشتباه می‌کرده‌ایم جرأتِ برگشت و بازتصمیم داشته باشیم. این را بدانیم که دنیا هیچ‌گاه بزرگ‌تر از آن‌چه در تصور و درونِ ماست نمی‌تواند باشد، پس مقهورِ بزرگی‌ش نشویم و موضع‌ منطقی و استدلالی‌مان را از دست ندهیم. اگر فرداروزی موجی از باطل آمد که همه‌ی دنیا هم‌راه‌ش بود ما آن سدّی باشیم که جلوی باطل می‌ایستد و اگر سخنِ حق و حقیقتی با ظاهری نزار و کسوتی مستهلک و طرف‌دارانی اندک و در اقلیتِ تام زده شد، آن را بپذیریم و منتشرش کنیم. این نه شعار است، نه لزوما تدین و نه سیاست و مفاهیمی قریب به این. این تنها آن چیزی‌ست که انسان باید باشد. رفتارِ انسانی، نه یک کلمه کم و نه یک کلمه بیش.

خدایا، خدای عظیم و عزیز، خدای همه‌روز و همه‌وقت و همه‌جا؛ تو به قبل و بعدِ ما، به همه‌ی آن چیزی که اتفاق افتاده و اتفاق خواهد افتاد آگاهی. تو می‌دانی که سرنوشتِ ما چه خواهد بود، تو مقدِّرِ مایی و هم راه‌نمای‌مان. ما قله را می‌فهمیم و سختیِ گام‌برداشتن در این مسیر را هم باور داریم اما بنابر اول‌وظیفه‌ی هر انسانی می‌خواهیم در این مسیر و بر این منهج باشیم؛ بی لطف و دست‌گیریِ تو ممکن نیست. از تو می‌خواهم هم‌آن‌گونه که انسان‌م آفریده‌ای انسان‌م نیز بمیرانی. این البته مستلزمِ تلاشی‌ست از سمتِ خودم، تو اما لطف‌ت را لحظه‌‌ای هم دریغ مدار...

نوشته شده در جمعه ٢٤ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |