نظراتی کوتاه راجع به چندکتابی که اخیرا خوانده‌ام (4) - گفتن

گفتن

λεγειν

گلوله (مجموعه داستان‌های مینی‌مال)/ برگردان: اسدالله امرایی:

مجموعه‌ای‌ست از داستان‌های خیلی‌کوتاه یا داستانک که نشر مشکی با گرافیک و چاپی خوب منتشرش ساخته است. داستانک‌ها ترجمه‌ی اسدالله امرایی‌ند و این کمی اطمینانِ آدم را برای خواندن بالا می‌برد. همه‌رقم اما در آن پیدا می‌شود، از خیلی خوب تا خیلی بد. روی هم رفته راضی‌م از خواندن‌ش.
---

شب روی زمین/ مرجان علی‌زاده:

تقریبا به همه معناهای ممکن کتابِ خوبی نبود! اشعارِ خیلی‌کوتاه (سه‌خطی یا هایکومانندی) که تشخیص یا کشفِ سر و تهِ منظورشان کارِ آسانی نیست. واقعا نمی‌دانم چه اصراری‌ست شعرگفتن به زبانی که نمی‌شودش فهمید؟ کتاب در قطعِ پالتویی و جلد و کاغذ و چاپی نه‌چندان خوب توسطِ انتشاراتِ نیلا منتشر شده است. ظاهرا جزئی‌ست از مجموعه‌کتاب‌های کوچکِ این نشر، در قلم‌روِ شعر.
---

مرواریدِ مهر/ فریدون مشیری:

اشعاری زیبا، ساده، خوش‌آهنگ، خوش‌مضمون و بی‌تکلف از شاعری که موسیقی را خوب می‌شناخت. شعرهای این دفتر اغلب در قالبِ نو و نیمایی سروده شده‌اند اما گه‌گاه چهارپاره‌ها و غزل‌واره‌هایی که به سیاقِ اخوان و ابتهاج نزدیک‌ند هم به چشم می‌خورد. صداقت و ساده‌گی خصوصیتِ بارزِ اشعارِ این دفترند. برگِ زرینِ دیگری در کارنامه‌ی نشرِ محترمِ چشمه.
---

دفترهای سال‌خورده‌گی (6)/ احمدرضا احمدی:

کتابِ خوبی بود. به جای واژه‌ی شعر می‌گویم «احمدرضا»های خوبی داشت! احمدی شاعرِ ساختارشکنی‌ست به نظرم. اشعارش اغلب عمیق و سخت‌معنایند و بدونِ فکر نمی‌شود خواندشان؛ یعنی بی‌اندیشیدن به بواطنِ اشعار نمی‌شود از ظواهرشان لذتِ شعریِ صِرف برد، کاملا عکسِ آن چیزی که در شعرهای کسی مثلِ مشیری به‌وفور می‌توان یافت. این شالوده‌شکنی و سخت‌معنایی به زعمِ من اصلا اتفاقی نیست و می‌توان حدس زد که کاملا عمدی‌ست و هم باید گفت که سبک یا گونه‌ی شعریِ خاصِ اوست. این کتاب یا مجموعه‌‌ی دفترها را هم چشمه منتشر کرده است. نامِ فرعیِ این دفتر «روزی که ما سوارِ قطار شدیم هوا ابری بود» است.
---

تبعید و سلطنت/ آلبر کامو:

ترجمه‌ای نه چندان خوب از محمدرضا آخوندزاده که نشرِ ققنوس منتشرش کرده است. کتاب ظاهری داستانی و باطنی فلسفی دارد. زبان‌ش پیچیده و سخت و گنگ به‌نظر می‌رسد و آدم را کلافه می‌کند. از خواندن‌ش خیلی لذت نبردم...
---

در قندِ هندوانه/ ریچارد براتیگان:

از معدود کتاب‌هایی بود که هم نمی‌فهمیدم‌ش و هم در عینِ حال دوست نداشتم خواندن‌ش را متوقف کنم. در مدت‌زمانِ خیلی کوتاهی توانستم این کتابِ 180صفحه‌ای را بخوانم و این با توجه به عجیب و غریب بودن‌ش از لحاظِ معنایی نشان‌دهنده‌ی روانیِ نثر و ساده‌گیِ زبان‌ش است. روی هم رفته کتابِ خوب و خاکستری و قرمز و شیرینی‌ بود، و درست مثلِ قندِ هندوانه پر از تناقض و زیبایی! این را هم نشرِ چشمه در قالبِ مجموعه‌ی «جهانِ نو» منتشر کرده است.
---

همشهری داستان/ تیرماه 1390:

این شماره از داستان به‌نظرم خیلی خوب شده و حیف‌م می‌آید که ازش ننویسم. روایتِ «خاکِ نوچ» از سوگل مهاجری را به هیچ‌ وجه از دست ندهید. گمان می‌کنم یک نویسنده‌ی خیلی خوبی پشتِ این روایت است (کسی که خوب‌نویسی‌ش به مستور خیلی شبیه است).

حبیبه جعفریان هم روایتی ملموس و زیبا راجع‌ به خاطرات‌ش از کتاب و کتاب‌خوانی با عنوانِ «بهشتِ ممنوعه» نوشته که باید خواند. بعد از روایات اما داستانِ «تارای سفید» از گلی ترقی هم خوب بود، کمی البته طولانی.

اگر پیِ داستانی با تعلیقِ خوب می‌گردید و کمی هم طنزِ خون‌تان افتاده «نجات‌یافته‌گانِ مثلثِ برمودا» از محمدرضا زمانی را حتما از دست ندهید.

از آن‌جایی که روایت‌ها هیچ‌وقت تمام نمی‌شوند، دوباره سر و کله‌ی یک روایت بعد از چند داستان پیدا می‌شود. این‌بار اما کمی متفاوت. روایتِ منبر با عنوانِ «اسکندر در شهرِ عجایت» به انتخابِ محسن‌حسام مظاهری هم خواندنی‌ و خوش‌معناست. هم‌چنین سفرنامه‌ی «واقون به هوا رفت» به انتخاب و تشریحِ حجة‌الاسلام رسول جعفریان را هم نباید از دست داد.

اوجِ همشهری داستانِ این شماره اما به‌نظرم مطلبِ «اسکوپ‌های خوش‌حالی» راجع به شغلِ بستنی‌فروشی به قلمِ آراز ایلخچویی‌ست. پر از هم‌ذات‌پنداری و گریه و خنده و خاطره و بستنی و شیرینی. این را حتا سرِپا جلوی کیوسکِ روزنامه‌فروشی هم شده بخوانیدش، گمان می‌کنم یک بخشی از عمر با خواندن‌ش احصاء نگردد.

در بخشِ «پایانِ خوش» (طنز) این شماره «گوگولِ خود باشید» از یاسرِ مالی را به دو دلیل از دست ندهید: یکی این‌که طنزش خیلی شریف و اصیل و اخلاقی‌ست و دیگری هم این‌که اطلاعات‌ش در زمینه‌ی نویسنده‌شناسی خیلی درست و قابلِ اعتماد است.

«خاطراتِ یک دادزن» از حامد حبیبی هم خواندنی‌ست. خاصه که تم‌ش داستانی‌ست. اصلا محتوا را بی‌خیال، چندلحظه به هم‌این عنوان‌ش هم اگر فکر کنی کُلی خنده‌ات می‌گیرد...

این‌ها به نظرم به‌ترین‌های داستانِ این شماره بودند. البته چه به‌تر که مثلِ من بخوابید و پا روی پا بیندازید و -از سیر تا پیاز- همه‌اش را بخوانید.
نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٠ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |