هیچ‌کس هم‌صحبتِ تنهاییِ یک مرد نیست...* - گفتن

گفتن

λεγειν

گاهی فکر می‌کنم درختِ تنها که درخت نیست، وقتی که این‌همه فصل‌ها و پرنده‌ها و آدم‌ها آمده‌اند و رفته‌اند و همیشه در نهایت این تنهایی‌ بوده که مانده. وقتی که رفیقی پایت نمانده، وقتی که شانه و تکیه‌گاه حسرت و دریغ شده‌اند به دل‌ت.

چاره‌ای نیست، تنها هستی و باید روی پای خودت بایستی، با همه‌ی سختی‌ش. در این میان اما یک چیزی، یک صدای خیلی خفیفی که نمی‌دانی چیست از لابه‌لای ذهن‌ت می‌شنوی که انگار با خودش یک حسِ نم‌ناک و زلالی دارد. مثلِ وقت‌هایی که باران تمام شده و چکه‌چکه قطراتِ مانده از آن، از این‌طرف و آن‌طرف می‌افتد پایین. این حس و این صدا درست هم‌آن حال را تداعی می‌کند، خلسه‌ی پاکِ بعد از باران را. در هم‌این حس و حال یک‌هو سر و کله‌ی تمامِ چیزهایی که دوست‌شان داشته‌ای و داری پیدا می‌شود. غزل‌ها، کتاب‌ها، خاطره‌ها، عطرها و صداها. یک وحدتِ عجیبی شکل می‌گیرد که من اسم‌ش را می‌گذارم وحدتِ غم و غم‌گینی، وحدتِ اندوه‌ناکی یا چیزی شبیه به این‌ها.

کم‌کم سر و کله‌ی «تو» پیدا می‌شود، درست وقتی که باور کرده‌ام تنهایم و هیچ رفیقی نیست. باور کن لذتِ خاصی دارد. یک‌جور غمی که نمی‌دانم باید بخواهم‌ش یا نخواهم. معمولا این‌جور وقت‌ها خیلی موجودِ بی‌دفاعی می‌شوم. پناه می‌برم به همه‌ی آن چیزهایی که عقل احتمالا از درک‌شان عاجز می‌ماند. گاهی به یک آیه از تو که بوی مهربانی بدهد یا جمله‌ای خاص از نهج‌البلاغه که بی‌اجتناب‌بودنِ تنهایی را متذکر شود. دوباره باران شروع می‌کند به باریدن و این‌بار کمی هم تندتر. تصمیم گرفته‌ام غرق شوم و می‌شوم. این دریا همه‌ی وسعت‌ش از آنِ توست. بحرِ بی‌منتهای تنهایی را می‌گویم، بحرِ اندوه و بی‌کسی، بی‌رفیقی.

حالِ بازنده‌ای را دارم که چیزی برای از دست دادن ندارد. حالِ فقیری که فقر یله‌اش کرده. حالِ عاشقی که جنونِ عشق به بیابان‌ش کشانده و حالِ مسافری که به راه خو گرفته و دل از مقصد بُریده. دل‌م را می‌سپارم به تو و این قطره‌ها تا هرکجا که می‌خواهی و می‌خواهند ببرندش. همه‌ی دل‌م را می‌بارم، همه‌ی تنهایی‌ و بی‌برگی‌م را. بی‌پناهِ بی‌پناه‌م. غم‌گینِ غم‌گین، اندوه‌گین‌تر از همیشه، آسیب‌پذیر‌تر از اطفالِ یک‌روزه، به نسیمی بندتر از شقایق‌های اولِ بهار و بی‌وزن‌تر از قاصدک‌ها و بی‌بال‌تر از درخت‌ها...

نیستی و هستی. این‌که کجایی را نمی‌دانم اما حس می‌کنم هستی. یعنی اصلا نمی‌شود نباشی. آخرِ این‌همه تنهایی اگر تو هم نباشی که فایده‌ای ندارد. پس باید باشی. یک جایی لابه‌لای هم‌این قطره‌ها و تنهایی‌ها. به‌گمان‌م سرِ رشته‌ی غم را گرفته‌ای دست‌ت و منتظری تا جگر کنیم و اندوه را به جان بخریم و بیاییم تا آن‌جایی که می‌خواهی. نمی‌دانم کجاست و چه‌را آدرس‌ش این‌همه دیر و دور و سخت است. اما می‌دانم که بعضی‌ها این راه را رفته‌اند. به پا یا سر و دل‌ش را هنوز خوب نمی‌دانم، اما می‌دانم عاشق بوده‌اند، از آن قماربازهاش...

* «تیتر» مصرعی‌ست از بیتی؛ سروده‌ی فاضل نظری.

نوشته شده در دوشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٠ساعت ٥:٥٤ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |