بسم الله الرحمن الرحیم - گفتن

گفتن

λεγειν


اللهم انت عُدَّتی ان حَزِنتُ *

السلام علی ائمه الهدی و مصابیح الدُّجی ، و اعلام التُّقی و ذوی النُّهی و اُلی الحِجی و کهف الوری . *

مدتی است مشغولم . مدتی است اشغال شده ام . مدتی است که سلول های ذهنم ، ذهن مرا به خود مشغول کرده است . گاهی آن چنان مشغول می شوم که خود را فراموش می کنم و حالم زارِ زار می شود . این فکر که ما وقف خدایی هستیم خیلی باعث می شود افسوس خورم به حال کنونی ام . و تمام سلول ها ... آیا شود که گوشه ی چشمی به ما کنند؟ ما ا ا ا ا ا......

آدم باید وقف باشه . وقف مردم ، وقف شیعه و شیعیان . وقف آل الله و الی الله . این افکار گاهی آن چنان مرا تکان می دهد که دیگر نمی توانم از حرکت بایستم و ... از اول متن دلم می خواست این را بنویسم :

« طی شود جاده ی صد ساله به آهی گاهی »

از امشب هر شب یک قسمت از داستان خاک  ِ خاک در این وبلاگ نوشته می شود .

خاک ِ او :

شبی که روز بود ، جوانمردی سوختن آغاز کرد . سوختنی از جان ، از دل ، و هر سوختنی را آتشی است و آتش ِ سوختنِ جوانمرد ِ قصه ی ما هم سرخ و داغ بود . آتشی که از مرکز طُوی وجودش به پاهایش رسید و پاهای جوانمرد را سوزاند . شبی که روز بود تمام شد و روزی که روز بود طلوع کرد . خورشید ِ آن روزها همان آتش ِ قلب ِ جوانمردان و بالاخص جوانمرد قصه ی ما بود . جوانمرد آه می کشید و با پاهای سوخته پیش می رفت و چه خوش راهی که به آه طی شود .

پایان قسمت اول

کارگردان : مالک

شخصیت اول : مصطفی ( جوانمرد )

استودیو : کربلا

سیاهی ِ لشگر : خاک

* خدایای تویی پشتوانه ام آن گاه که اندوه بر من تازد ( دعای مکارم الاخلاق )

* درود بر پیشوایان هدایت و چراغ های تاریکی و درفش های پرهیزگاری و دارندگان خردمندی و فرزانگی ( زیارت جامعه کبیره )

نوشته شده در یکشنبه ٢ مهر ۱۳۸٥ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |