راجع‌ به غم‌خاک - گفتن

گفتن

λεγειν

روزهای آتش‌بس بود که با مُرداد آمدم. جنگِ اول تمام شده بود و ما بچه‌های صلحِ آخر بودیم! در کشوری که درکِ دورانِ انقلاب و جنگ، مایه‌ی ترجّحِ بزرگ‌ترهاش بود و شهید و اسیر و مجروح بودن، دست‌مایه‌ی عده‌ای برای جاه‌طلبی‌های دیوان‌سالارانه؛ ما، کوچک‌ترها، نسلِ اولِ آتش‌بس، صلح‌زادها، یاد گرفتیم «حق» ستاندنی‌ست. در ثریا باشد، در زمین، در خلخالی که از پای مظلومه‌ای یهودی به ظلم برده‌اند، گوشه‌ی چشمِ کودکی یا در مشت‌های برادری...
این خانه‌ی کوچک و استیجاری را سال‌ها پیش از این‌که این خطوط را قلمی کنم به کمکِ «پرشین‌بلاگ» برپا کردم. در این سال‌ها وفاداری‌ش را به من اثبات کرده است. وقتِ سکوت‌م سکوت کرده و وقتِ بی‌داد، فریاد زده و وقتِ بغض، بغض کرده.
دوست‌ش دارم. هم‌این که با من است را، این غم‌خاکِ به‌هررویِ عزیز را، این‌که گاه رازدارِ دل‌نوشته‌هایم بوده و گاه گوشِ گلایه‌ها و گاهی نیز بازتابنده‌ی آراء و افکارم، را.
نفسی‌ست که سپرده‌اند به سینه‌ی ما و گفته‌اند برو. می‌رویم تا جایی که بازستانند؛ مرداد باشد یا خرداد، چه فرق، ای کاش «انسان» برویم...

نوشته شده در شنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |