بسم الله الرحمن الرحیم - گفتن

گفتن

λεγειν

به حول و قوه ی الهی می خواهیم از این به بعد خاطراتی از شهید مصطفی ردانی پور رو براتون بنویسیم .

اولین خاطره مربوط میشه به حال و هوای مصطفی تو جبهه و بین بچه ها . یکی از همرزمان مصطفی گفتند که : قبل از عملیات ها همیشه برنامه توسل برپا بود و مصطفی همیشه جلودار بود و دستی در برپایی اون ها داشت . می گفت خوب بلد بود چطور بچه ها رو هوایی کنه . می گفت : هیچ کس مثل مصطفی نمی تونست بچه ها رو وصل کنه و همین طور انرژی ای که بچه ها برای عملیات حاصل می کردن از همین جور توسلات بود که مصطفی در این خیر عظیم هم جلودار بود .

کس دیگری می گفت از قول خود شهید که : وقتی در قم طلبه بوده 5 شنبه ها کارگری می کرده و غروب هر پنجشنبه که از کار بر می گشته پیاده راه می افتاده سمت جمکران . در طول راه فقط می گفته یابن الحسن  و در ضمن مثل دیوونه ها پابرهنه می رفته و می دویده ( حتما دیوونه های حضرت رو دیدید ، از همون دیوونه ها که ... ) .

می دونید چی می خوام بگم ، نمی دونم تا حالا آبی که از چشمه میاد بیرون رو توی دستتون گرفتید و تماشاش کردید یا نه . اما بذارید بگم : آبی که از چشمه میاد بیرون ، از دل زمین ، با بقیه آب ها فرق می کنه ، خیلی زلاله ، خیلی هم شفافه . وقتی توی دستت می گیری هیچ چیزی غیر از شفافیت و زلالی نمی بینی . مصطفی و مثل اون ها همون آبی هستند که گلچین شدند . از چشمه ی همون توسل ها ، همون یابن الحسن ها ، اون ها از چشمه ی ائمه اومدن و جوشیدن . از عمق زمین خدا . از عمق ...

و اما خاک خیلی  هوای بارون کرده . کاش بباره ، کاش ...

انک قریب ٌ ، مجیب ٌ ، سمیعٌ ، علیم ٌ ، عفوٌّ ، غفور ٌ .

نوشته شده در شنبه ۱ مهر ۱۳۸٥ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |