جامعه‌ای که در دستانِ من و توست - گفتن

گفتن

λεγειν

بچه‌ست؛ دوم-سومِ ابتدایی. تربیتِ «بد» امّا جرثومه‌ای از او ساخته‌ست سرشار از بداخلاقی و حسد و عقده‌های ریز و درشت و متأسفانه بی‌ادبی و ناسزاگویی و کم‌صبری‌های غیرعادی و شیطنت‌های مدام. بچه‌ست، دوم-سومِ ابتدایی؛ پدر و مادری دارد امّا که به ظاهر کودکی را پشتِ سر گذاشته‌اند. دورانِ تحصیل‌شان را طی کرده‌اند و بعد حضور به هم رسانده‌اند و لابد کمی بعدتر شده‌اند «پدر» و «مادر». پدر و مادری که وقعی برای تربیتِ درخورِ فرزندشان ننهاده‌اند. که خوب نبوده‌اند و خوب زنده‌گی نمی‌کنند و خوبی‌ها را ره‌نمون نساخته‌اند و حالا فرزندشان آیینه‌ی تمام‌نمایی شده‌ست از رفتارهای ریز و درشتِ هم‌ایشان. از حسد، کینه، کوته‌نظری، بدخلقی، آداب‌ندانی و ژولیده‌گیِ رفتار و ادب و آدابِ نه‌چندان صواب‌شان.

دل‌م می‌گیرد و می‌سوزد از بچه‌های این بچه‌ها که نیامده محکوم‌ند به هم‌این سیره و منهجِ زیستن. به هم‌این تربیتِ غلط. به هم‌این بدخلقی‌ها و آداب‌ندانی‌ها و اگر بچه‌ی دومی باشد، حسدها و اگر نباشد عقده‌ها و کژیِ در نگاه و عقب‌مانده‌گی اجتماعی و...

گاهی فکر می‌کنم بعضی‌مان وقتی از پسِ جوامعِ کوچکِ خانه‌هامان هم برنمی‌آییم، چه‌طور می‌خواهیم آدمِ جامعه‌ی بزرگ‌تری باشیم که قرار است سازنده‌ی یک گوشه‌اش باشیم. نه، یقیناً نمی‌شود. یقیناً این صراط مستقیم نیست و این تیر به هدف نخواهد نشست. مادامی که خودخواهانه بی‌که خودمان را ساخته باشیم آدم روی این کره‌ی خاکی زیاد کنیم. آن‌ هم چه آدم‌هایی، کودکانی معصوم با الواح و ارواح و قلوبی پاک و نورانی که می‌شود همه‌ی زیبایی‌های عالم را در رفتار و سکنات‌شان دید. ای وای، ای وای بر ما که با به‌ترینِ مخلوقاتِ خدا -خلقاً و خُلقاً- چنین می‌کنیم. ای وای بر ما که معصومیت را به راحتی به باد می‌دهیم...

نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |