قصه‌ی تنهایی - گفتن

گفتن

λεγειν

حوا که گناه کرد
آدم که عاشق شد
خدا که زمین را در سیب‌شان گذاشت
تو که رفتن‌ت پاییز بود
                           تو که ماندن‌م زمستان...
پرنده‌ها که می‌آیند و می‌روند
خورشید که تکرار می‌شود هرروز
باران که گاهی هست و گاهی نیست
پیرانی که کودکی‌شان را بر من تاب خورده‌اند و جوانانی‌ که در من دل کنده‌اند
درخت‌م و آه، هیچ‌‌کدام‌ اعتنایی نکردند.

نوشته شده در دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |