گفتن

گفتن

λεγειν

یکی بود٬اما تنها نبود.دو تا کوچولوی دیگه هم بودند:...

ولی اصلا معلوم نبود چی اند؟

پس یه بار دیگه با ذره بین نگاشون کردیم:

اونا دو تا صورت غمگین و در عین حال عصبانی بودند.

البته هر دو تاشون غصه می خوردند چون با هم دعوا داشتند.

اونا می گفتند:

:ما اول با هم دوست بودیم.

خیلی دوست...

عاشق هم بودیم...

خیلی عاشق...!

                                     ولی...

آخ ولی دعواها شروع شد!

سر چی؟

معلومه سر هیچی...

حالا دیگه اون قدر دعوا کردیم خسته شدیم...

با هم قهریم...

قهر...قهر!

یه روز یکی از صورت های غمگین مرد.

کودومشون؟نمی دونم...مگه فرقی می کنه؟؟آخ!نه...

چرا؟نمی دونم...شاید از غم....

اندوه...!صورت دیگه...آخ صورت دیگه...

شروع کرد گوله گوله اشک ریخت و اشک ریختو اشک ریخت...

تا اینکه بی حال افتاد...

یه علامت سوال گنده که همیشه وجود داره و همه بهش اعتقاد دارن٬داشت رد می شد.

می گفت:چرا؟

صورت گریان در حالی که نم نم اشکش هنوز ادامه داشت به آرامی و با صدایی گرفته گفت: چون ما فقط دو نفر بودیم...حالا من باید زندگی باشم...اما سخته...خیلی سخته...چون با خودم کار زیادی ندارم!ولی بعد از یه مدتی که علامت سوال رد شد به ذهنش رسید...

                             من کیم که با خودم کار زیادی ندارم؟

حتما این جواب آقای علامت سوال بود...

چون بعد رفت خودشو تو آینه دید و شناخت.

ناگهان احساس سبکی عجیبی کرد و شروع ککرد به بالا رفتن...اون قدر بالا رفت که زمین زندگیشو کاملا می دید...

که پر از سوال بود...

ناگهان خودشو دید که بین علامت سوال ها داشت یه کاری می کرد.

فهمید که دارد چه میکند..داشت زندگی می کرد...

اون از دیدن خودش متعجب نشد چون توی آینه دیده بود که اون دوستش است.

راستی لازمه از یکی تشکر کنم لازم نیست اسمشو بگم چون اون خودشو قبلا توی آینه دیده  از کمکش متشکرم...

(برگرفته از کتابی)

نوشته شده در یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۳ساعت ٥:۱۱ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |