نثرهایی که به خاطر می‌مانند - گفتن

گفتن

λεγειν

مسائلِ مرتبط با تربیت، خانواده، آموزش، پرورش و نحوه‌ی مواجهه با کودکان همیشه از دغدغه‌های مهم در زنده‌گی‌ من بوده‌اند. هر وقت به اطرافیان‌م یا جامعه نگاه کرده‌ام و یا در خودم دقیق‌ شده‌ام به این نتیجه رسیده‌ام که نقشِ تربیت در شکل‌گیریِ آینده‌ی من، ما و مجموعه‌ی ما یعنی جامعه، اصلی‌ترین نقش می‌باشد. هربار که با دوستان‌م و اقوام‌م راجع به این مسائل گفت‌وگو کرده‌ایم تأکیدم بر این بوده که تربیت چه نقشِ حیاتی‌ای در شکل‌گیریِ شخصیت ایفا می‌کند و همیشه این جمله را تکرار می‌کردم که بچه‌ها آینه‌ی تربیتِ پدر و مادرند. دلیلِ این‌که چنین برداشتی داشتم هم این مسئله بود که اگر بچه‌ی خردسال را یک نهالِ نوپا فرض کنیم، طبیعی‌ست که بسترِ رشد و پرورشِ این نهال بسته‌گی وثیقی داشته باشد با آینده‌ی آن‌چه که او خواهد شد. انسان در سال‌های ابتداییِ رشد مانندِ لوحِ پاکی‌ست که پذیرای حداکثری و تمام‌قدِ ورودی‌هاست. حال با این وجود چه‌طور می‌توان این حقیقت که تربیت صاحبِ بخشِ معظم و مؤثرِ شکل‌گیریِ شخصیت است را انکار کرد؟

امّا با وجودِ این برهانِ به زعمِ خودم عقلی، به دلیلِ نداشتنِ مطالعه‌ و پشت‌وانه‌ی علمی، برخی از دوستان و آشنایان این سخن را نمی‌پذیرفتند. اخیراً کتابی خواندم با عنوانِ اصلیِ «بچه‌های‌مان به ما چه می‌آموزند؟» و عنوانِ فرعیِ درس‌هایی درباره‌ی لذتِ زنده‌گی، عشق و هُش‌یاری از «پیرو فروچی» روان‌درمان‌گر و فیلسوفِ ایتالیایی که به لحاظِ مدعا دور نیست از آن‌چه که تا به حال به آن باورِ قلبی داشته‌ام.

این کتاب را می‌توان در حوزه‌های روان‌شناسیِ تربیت، آموزش و خانواده مؤثر دانست. فروچی دانش‌آموخته‌ی دانشگاهِ تورین است و از شاگردانِ «روبرتو آساجیولی» روان‌شناسِ ایتالیایی و بنیان‌گذارِِ سایکوسنتز می‌باشد. کتاب را نشرِ نِی با ترجمه‌ای رسا از خانمِ «مهسا ملک‌مرزبان» به سالِ هشتادوسه منتشر کرده است.

نثرِ روان و قابلِ فهمِ فروچی در این کتاب کمک کرده است تا از کسالتِ همیشه‌گیِ کتاب‌های روان‌شناسی خبری نباشد. به این اتفاقِ خوب اضافه کنید شیرینی خاطراتی را که فروچی از دو فرزندِ خرد‌سال‌ش لابه‌لای متن نقل می‌کند. فروچی در مقامِ پدر و نه روان‌درمان‌گر، انعطاف‌های درونیِ یک فیلسوفِ اهلِ خانواده را به رخِ خواننده می‌کشد. کتاب عمیقاً دارای روحِ داستانی‌ست و ماجرا تماماً در خانواده‌ی او اتفاق می‌افتد. فروچیِ پدر، صاحبِ دو پسر است و مشاهدات و تجربیاتِ خودش از زنده‌گی در کنارِ این دو فرزندِ خردسال را با چاشنیِ تخصص‌ش یعنی روان‌شناسی و بعضاً برداشت‌هایی فلسفی بیان می‌کند. تحلیل‌های کتاب همه‌گی بر پایه‌ی این دو اصل، یعنی مشاهده و تجربه انجام می‌شوند. درواقع فروچی روان‌درمان‌گرِ فیلسوفی‌ست که صاحبِ بچه شده و ما فیلمِ زنده‌گیِ او را به تماشا نشسته‌ایم. از این رو کتاب، هم لذائذِ تماشای روابطِ پدر و فرزندی‌ست و هم یک کلاسِ درسِ روان‌شناسیِ تربیت و هم میزِ اندیشه‌ی یک اندیش‌مندِ متواضع.

روان‌شناسیِ تربیتی که بیش‌تر مبتنی بر عدمِ دخالتِ بزرگ‌ترها در فرآیندِ طبیعیِ رشدِ بچه‌هاست و اندیشه‌ای که آزادی و آگاهیِ عالمانه در آن نقشِ پررنگی دارد. فروچی به خوبی می‌داند که چه‌گونه عدالت را در تخصیصِ نقش‌ها رعایت کند. در این کتاب نه دو فرزندش و نه هم‌سرش هیچ‌کدام نقش‌هایی خاکستری یا کم‌رنگ ندارند. همه‌گی با رعایتِ تعادل در سیرِ داستان مؤثرند و فعال. اگرچه که کتاب شرحِ درونیاتِ او در مقامِ پدر است و از این رو هم‌سر که مادرِ بچه‌هاست کم‌تر موردِ توجه قرار می‌گیرد امّا فروچی جای‌جای کتاب مراتبِ عشق و تعهدش را به «ویوین» -هم‌سرش- اعلام می‌دارد و در آخر هم مشخص می‌شود که ویراستار و مترجمِ کتاب به زبانِ انگلیسی کسی نیست جز مادرِ خانه.

کتاب، روایتِ عاشقانه‌ی هم‌زیستیِ انسان‌هاست. پدر، مادر و دو فرزند. مجموعه‌ی کاملی برای با هم بودن. فروچی موضعِ تواضع را برای خود برمی‌گزیند و به خوبی هم از پس‌ش برمی‌آید. یعنی اگر در کتاب اشتباهی قرار است رخ دهد این او -پدرِ خانواده‌ست- که مرتکبِ آن اشتباه در برخورد، واکنش یا تربیت شده و اگر قرار است کسی بیاموزد باز هم این اوست که از رفتارهای کودکان‌ش بی‌شائبه می‌آموزد.

کتاب پُر است از پند و اندرزهای مفید که به قولِ مترجم در مقدمه‌ی کتاب، به دردِ همه‌مان می‌خورد. اعم از آن‌ها که فرزندی دارند یا داشته‌اند یا خواهند داشت و آن‌ها که حتا مجرّدند و فرزندند و حتاتر آن‌هایی که قصدِ پدر و مادر شدن ندارند!

گرچه که فروچی تمامِ تلاش‌ش را کرده تا کتاب خسته‌کننده و کسالت‌بار نباشد و انصافاً هم تا حدودِ زیادی موفق بوده، امّا باز هم در جاهایی از کتاب انسان احساسِ خسته‌گی و تکرار می‌کند. روایت‌هایی که فروچی در قالبِ پانزده فصل تنظیم کرده خیلی منظم نیستند (چه به لحاظِ تاریخی و چه به لحاظِ محتوایی) و بیش‌تر تحتِ سلطه‌ی نظمِ نویسنده‌گیِ اوست که منتظم شده‌اند و این می‌تواند یکی از ضعف‌های ساختاریِ کتاب باشد. از دیگر نقاطِ ضعفِ این کتاب می‌توان به برخی اغراق‌های او در بزرگ‌نماییِ رفتارهای کودکان اشاره کرد. موضعِ ستودنیِ او در مقامِ خضوع نسبت به آن‌چه که او «در اکنون زیستن» و «هم‌گونیِ کودک با محیط» می‌نامد گاهی دچارِ غلو می‌شود و باورناپذیر می‌نماید. هرچند که راقم قائل است در هشتاددرصدِ موارد نویسنده در این مهم موفق بوده است.

روی هم رفته کتابِ خوب و مفیدی‌ست برای خواندن. نویسنده دغدغه‌ها و اندیشه‌های قابلِ اعتماد و تأملی دارد و این یعنی یک غنیمتِ بزرگ. غنیمتی که شاید در علومِ انسانی کم‌تر شاهدش هستیم. خوش‌حال‌م که خوانده‌ام‌ش. از آن کتاب‌هایی‌ست که حتم دارم تا سال‌های سال در خاطرم خواهد ماند و از آن‌چه که به من آموخته نصیب خواهم برد. خواندن‌ش را در اولویت‌بندیِ یک تا ده به همه، خصوصاً آن‌ها که در اطراف‌شان بچه‌های خردسال هستند توصیه می‌کنم.

 

___________________________________________________________________

بخش‌هایی از کتاب که به نظرم ارزشِ نوت برداری داشتند را می‌نویسم:

«بودن در حال یعنی آماده و در دست‌رس بودن. یعنی من این‌جا هستم، برای تو. ذهن‌م به سوی آینده‌ی جالب‌تری پرواز نمی‌کند. دنیای خیال را برنمی‌گزیند و در بازتابِ خاطراتِ گذشته غوطه‌ور نمی‌شود. من با تمامِ وجودم این‌جا هستم، برای تو.»/ صفحه‌ی25

«توجه‌کردن مفیدترین کاری است که می‌توانم انجام دهم. می‌توانم واقعیتِ موضوعات را دریابم و به این ترتیب اطلاعاتِ بیش‌تری به‌دست آورم. هیجان‌زده نمی‌شوم و راهِ حل‌های بی‌ربط برای مشکلاتِ موهوم ارائه نمی‌دهم. شاید بعضی وقت‌ها بچه حالِ خوبِ آدم را به‌هم بزند، مثلاً به‌واسطه‌ی بیماری یا تشنه‌گی یا مشکلاتِ دیگری نظیرِ این‌ها. توجه‌کردن، زنده‌گی را با حذفِ جزئیاتِ بی‌اهمیت ساده‌تر می‌کند، این کار باعث می‌شود به عمقِ موضوع پی ببریم.»/ صفحه‌ی27

«آگاه‌بودن یعنی دیدنِ واقعیت‌ها آن‌گونه که هستند. یعنی گذر از همه‌ی تهدیدها و رفتن به قلبِ موضوعات.»/ صفحه‌ی28

«چه‌قدر از بودن با کسانی که محدودم نمی‌کنند خوش‌م می‌آید! من هم می‌خواهم همین‌طور باشم.»/ صفحه‌ی36

«وقتی بچه‌ام را تشویق می‌کنم آن‌طور که من دوست دارم باشد، در واقع او را از آن‌چه هست بازمی‌دارم و ضمناً خودم را از آن‌چه هستم منع می‌کنم، چون دیگر در خودم زنده‌گی نمی‌کنم. من در بچه‌ام زنده‌گی می‌کنم و خودم را گم کرده‌ام. این‌که از او بخواهی طورِ خاصی باشد نیازمندِ سعی و تلاش است. مستقرشدن در درونِ او برای هدایت‌ش در مسیری خاص مستلزمِ این است که از خودم کوچ کنم.»/ صفحه‌ی38

«بچه‌های من باید زنده‌گیِ خودشان را بکنند نا آن‌طور که من دوست دارم. البته بچه‌هایم را با دانش و هنر آشنا خواهم کرد، امّا هیچ اجباری سرِ راه‌شان قرار نمی‌دهم، آن را مثلِ یک پیش‌نهاد مطرح می‌کنم نه یک مسیرِ از قبل تعیین شده که مجبور به رفتن و طی‌کردنِ آن باشند و مسلماً نه به منظورِ برآوردنِ آرزوهایم، جبرانِ اشتباهاتم یا ارضای روحم.»/ صفحه‌ی41

«در یک آگهی تلویزیونی برای یک شکلاتِ معروف، در شرایطی کاملاً دوست‌داشتنی مادری به دخترش می‌گوید: [وقتی بچه بودم مادرم این شکلاتو روی نون‌م می‌مالید، درست مثلِ من.] ترس و نگرانی باعث می‌شود دست به کارهای بی‌هوده بزنیم. ما بزرگ‌ترها ترس‌ها، نظرها، عادت‌ها، تعصب‌ها، رفتارها و عقده‌های‌مان را مثلِ هم‌آن شکلاتِ صبحانه روی نانِ بچه‌های‌مان می‌مالیم. بنابراین، بچه‌های‌مان صورتِ مسخ‌شده‌ی خودمان می‌شوند، همان‌طور که ما مثلِ پدر و مادرهای‌مان شدیم.»/ صفحه‌ی46

«وقتی همه‌چیز بر وفقِ مراد است و خوب پیش می‌رود من آنارشیست و آزاداندیش می‌شوم، اما زمانی که کنترلِ اوضاع از دستم در می‌رود سعی می‌کنم راهی را انتخاب کنم که کم‌ترین اصطکاک و درگیری را داشته باشد: دیکتاتوری!»/ صفحه‌ی60

«به باورِ من زنده‌گیِ ما چیزی نیست جز نمونه‌ای در وسعتِ بی‌نهایتِ زمان، زمانی که هر مدعایی را برای اهمیتِ خود اثبات می‌کند. من دیگر فردی مجزا در زمانِ جعلیِ حال نیستم بل‌که بخشی از تعهدِ عظیمی هستم که قرن‌هاست در حالِ انجام‌شدن است. حس می‌کنم در تداومِ خانواده‌ی بشریت شریکم.»/ صفحه‌ی64

«رنج‌بردن بخشی از زنده‌گی است. اگر می‌شد رنج و سختی را از زنده‌گی حذف کنیم خیلی به‌تر بود، اما بعضی وقت‌ها واقعاً این کار اجتناب‌ناپذیر است. اگر چه‌گونه‌گیِ مواجهه با آن را یاد بگیرم، بیاموزم که چه‌طور آن را کاهش دهم یا از بین ببرم یا به ظرفیت‌های جدیدی در خودم پی ببرم یکی از مهم‌ترین و اساسی‌ترین کارهای عمرم را انجام داده‌ام. این همان صبر است، هنرِ زیستن.»/ صفحه‌ی116

«ذهنی که چیزی را به دیگری ترجیح ندهد پیش‌داوری و غرض‌ورزی هم ندارد، چنین ذهنی در هر شرایطی آماده‌ی یادگیری است.»/ صفحه‌ی138

نوشته شده در چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |